فلسفه تأخير ظهور با فراهم بودن شرايط

  پرسش بيست و ششم:

در طول تاريخ گاهى به شرايط و فرصت هايى بر مى خوريم كه گمان مى رود زمينه ظهور فراهم شده مثلا استقبال مردم از دين و فداكارى در راه اسلام و بذل جان و شهادت به خاطر آن به قدرى زياد و با شور و هيجان است كه به نظر مى آيد كه نه تنها سيصد و سيزده نفر بلكه بيش از هزارها نفر آماده جان نثارى در ركاب امام(عليه السلام) هستند با وجود اين، سرّ تأخير ظهور چيست؟

پاسخ:

راجع به فراهم بودن شرايط ظهور امام زمان (عليه السلام) ،

اولا: كسى نمى تواند به طور يقين اظهار اطّلاع كند يعنى بگويد همه شرايط فراهم شده است، زيرا خود اين ادعا احتياج به علم به جميع شرايط دارد چون ممكن است احاديث متضمن بيان همه شرائط نباشند.

ثانياً: بر فرض كه شرايط، منحصر در آن موارد باشد كه در روايات آمده است با اين حال همان طور كه صدوق ـ عليه الرحمه ـ فرموده است واقعاً نمى توان مطمئن بود كه فرضاً همان سيصد و سيزده نفر اصحاب خاص و سائر شرايط موجود شده باشد.

چون اگر تمام اوضاع و شرائط بر حسب ظاهر حكايت از فراهم بودن زمينه ظهور داشت، بدون اين كه مثلا وجود افراد خالصى را كه بتوانند در شمار سيصد و سيزده نفر از اصحاب حضرت صاحب(عليه السلام) باشند انكار كنيم. اين ادعا را هم نمى توانيم بكنيم كه همه افراد مانند «سلمان» و «ابوذر» و «مقداد» و «رشيد هجرى» و «اصحاب كربلا» مى باشند.

در وضعيت كنونى با همه ادعاهايى كه در جامعه ما براى بازگشت به اسلام و اسلام خواهى مطرح مى شود و البته باعث افتخار است اما باز هم مى بينيم احكام الهى را در بسيارى از مسائل سياسى، اقتصادى، اجتماعى، خيلى ها زير سئوال مى برند و تا آن جا كه بعضى احكام دين را كه اختصاص به زمان و يا مكان خاصّى ندارد مختص به همان عصر پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى دانند به اين بهانه از زير بار تكليف شانه خالى مى كنند، با وجود چنين اشخاصى و حوادثى چگونه مى توانيم بگوييم اوضاع براى ظهور آماده شده است تا چه رسد به اين كه از علت تأخير سئوال كنيم.

بنابر اين در اين مسئله سزاوار است تسليم حكم و اراده خداوند عالم باشيم و فضيلت انتظار ظهور را از دست ندهيم و همان گونه كه در روايت «على بن مهزيار» اشاره شده است محجوب بودن آن حضرت را به اعمال خود نسبت بدهيم و هميشه ياد آن حضرت را در دل هاى مان زنده نگهداريم و سعى كنيم از طريق اصلاح اعمال خود زمينه ظهور حضرتش را هرچه بيش تر فراهم كنيم.

*   *   *

 مدت زمان غيبت  و امتحانات سخت و دشوار

  پرسش بيست و هفتم:

بر حسب آن چه كه مشهور است در دوره غيبتِ حضرت مهدى(عليه السلام) كه بسيار طول خواهد كشيد امتحانات سخت پيش مى آيد بگونه اى كه شخص با ايمان صبح مى كند ولى در حالى كه كافر شده است به شب وارد مى شود آيا اين گونه امتحان ها در زمان هاى نزديك به ظهور است يا در تمام طول مدت غيبت چنين امتحان هايى جريان دارد؟

پاسخ:

بر طبق اصول اسلامى، دنيا محل امتحان و آزمايش است و مردم در هر واقعه اى كه برايشان پيش مى آيد در حال امتحان هستند. در حال جوانى، يا پيرى، در توان گرى، در نيازمندى، در تندرستى، در بيمارى، در قدرت، در رياست، چه در زمان حضور امام (عليه السلام) يا در دوره غيبت آن حضرت باشند فرق نمى كند، هميشه در حال امتحان اند.

قرآن كريم در اين باره مى فرمايد:

(اَحَسِبَ النّاسُ اَن يُترَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لاَ يُفْتَنُون)( [1] ).

]«آيا مردم گمان كردند همين كه بگويند ـ ايمان آورده ايم ـ به حال خود رها مى شوند و آزمايش نخواهند شد ؟!».[

چنانكه مى دانيم در زمان خود پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در عين حال كه همه برنامه ها و رويدادها امتحان بود گاهى امتحان هاى شديدى پيش آمد كه جز عده اى اندك از عهده آن سالم بيرون نمى آمدند. مثلا در جنگ ها غير از افرادى چون على بن ابى طالب (عليه السلام) و ابو دجانه و... در جهاد و دفاع از اسلام و پيغمبر نمى توانستند زياد مقاومت كنند چون در آزمايش هاى سخت تعداد معدودى توان پايدارى دارند چه بسا افرادى كه از ترس فرار مى كردند نقل شده است كه در يكى از جنگ ها عثمان از صحنه جنگ گريخت و بعد از سه روز برگشت، يا پس از رحلت پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آن امتحان سخت پيش آمد كه سه يا هفت نفر بيشتر نتوانستند از عهده آن سالم بيرون بيايند و در خطى كه پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم)معين كرده بودند ثابت قدم بمانند بعدها هم اين قبيل امتحانات ادامه يافت و هم چنان ادامه خواهد داشت تا به قول قرآن

(لِيَميزَ اللهُ الخَبيثَ مِنَ الطَّيِبِ)( [2] ).

]«اين ها همه به خاطر آن است كه خداوند ـ مى خواهد ـ ناپاك را از پاك جدا سازد».[

اين امتحان ها حكمت و فوائد بسيارى دارد كه از جمله آن ها است آماده شدن طبع افراد جهان و جامعه براى آن ظهور باشكوه كه در آن مؤمنان ثابت قدم و پاى دار از ساير افراد تمييز داده خواهد شد، حفظ ايمان در دوره غيبت حضرت صاحب الامر (عليه السلام)همراه با تحمل سختى هاى بسيار شديد امكان پذير است و از اين مدرسه و مكتب امتحان البته ميليون ها نفر با افتخار و سربلندى بيرون مى آيند يعنى از طريق صبر و شكيبايى و استقامت بر مشكلات پيروز شده دين و ايمان و شرف خود را حفظ مى نمايند.

بر حسب مضمون بعضى از روايات در اين دوره حفظ دين از نگاه داشتن آتش در كف دست دشوارتر خواهد شد و ظلم و ستم و فساد و فحشاء شيوع پيدا مى كند و ارزش ها، ضد ارزش و ضد ارزش ها، ارزش محسوب مى گردد، گناهان افتخار و هنر شمرده مى شود، دوستان شخص او را به گناه ترغيب و تشويق مى نمايند و از اين كه با اهل ظلم و گناه و فساد هماهنگى نكرده او را سرزنش مى كنند.

زن ها در كارهاى مخصوص به مردها وارد مى شوند. جنگ ها و بلاهاى طبيعى زيادى پيش مى آيد. در روايت جابر انصارى كه درباره تفسير آيه

(اَطيعُوا اللهَ وَ اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَْمْرِ مِنكُم...)( [3] ).

]اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اطاعت كنيد خدا را، و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الامر ـ اوصياى پيامبر ـ را ...».[

وارد شده است حضرت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) از خلفا و جانشينان خود از حضرت على(عليه السلام) تا حضرت مهدى (عليه السلام)خبر مى دهد و همه را يك به يك اسم مى برد و فتح شرق و غرق جهان را به دست مبارك حضرت مهدى (عليه السلام) به مردم مژده مى دهد و در ضمن مى فرمايد:

«ذلك الذى يغيب عن شيعته و اوليائه غيبة لا يثبت فيها على القول بامامته الاّ من امتحن الله قلبه للايمان»( [4] ).

]«او كسى است كه از شيعيان و دوستانش پنهان مى شود چنان پنهان شدنى كه بر ايمان به امامت او پايدار نمى ماند مگر آن كسى كه خداوند قلب او را به ايمان داشتن امتحان نموده باشد».[

و اميرالمؤمنين (عليه السلام) در نهج البلاغه نيز از اين شدايد و آزمايش ها خبر داده اند و از جمله مى فرمايند:

«ما اطول هذا العناء و ابعد هذا الرجاء»( [5] ).

]«چه طولانى است اين رنج و محنت و چه دور است اين اميد و آرزو!».[

و حتى در حديثى ديگر وارد شده است كه:

«ان لصاحب هذا الامر غيبة المتمسك فيها بدينه كالخارط للقتاد ... »( [6] ).

]«همانا براى صاحب اين امر غيبتى است، هر كس كه در آن زمان به دين چنگ زده باشد مانند كسى است كه با دست خار بكند.».[

پس همان گونه كه از روايات استفاده مى شود تمام مدت غيبت دوره امتحان و آزمايش است كه البته نوع آن آزمايش ها در زمان و مكان هاى مختلف متفاوت است، بايد مؤمن در اين دوره در التزام به احكام دين و تلاش براى اعلاء كلمه اسلام و عزت مسلمين و دفع نفوذ و سلطه فرهنگى و سياسى بيگانگان ثبات قدم داشته باشد و با تمام اوضاع و احوال منفى و غير مساعد در حال مبارزه و جهاد باشد و به پيروزى اسلام و مسلمين و نصرت خدا اميدوار باشد و در مقابل قدرت كفار و ايادى آن ها خود را نبازد و به اخلاق و رفتار غلط آن ها گرايش پيدا نكند و در ضمن يقين داشته باشد كه وعده هاى خدا و پيغمبر خدا حق است و بالاخره اسلام پيروز و عالم گير خواهد شد و در نتيجه آن عدل و داد جهان را پر خواهد كرد.

 

قاعده لطف و امامت امام غايب

 پرسش بيست و هشتم:

آيا قاعده لطف مستفاد از احاديث و روايات اهل بيت(عليهم السلام)است يا از ارتباط شيعه با معتزله اين قاعده در كلام شيعه پيدا شده است؟ و نحوه تطبيق اين قاعده با وجود امام غايب با چه بيانى است؟

پاسخ:

از آن جا كه درباره اصل امامت شيعه ادله زيادى به غير از قاعده لطف در دست دارد با وجود آن دلائل اگر به قاعده لطف هم تمسك شود اين كار به منظور تاييد ادله است.

اما ارتباط شيعه با معتزله كه گاهى در مقابل اشاعره به آن ها عدليه گفته مى شود بايد معلوم باشد كه معتزله ـ فرقه اى است از اشاعره كه بعد از شيعه پيدا شده است منشعب شده است ـ گرچه با شيعه در بعضى از عقايد و مسائل كلامى موافقت كردند ولى اين دليل بر تأثير آن ها در مذهب شيعه نيست بلكه به عكس اين دليل بر تأثير پذيرى آن ها از عقايد شيعه است چون اشاعره فرقه اى هستند كه بعدها پيدا شده اند بعلاوه همان طور كه گفته شد عقايد شيعه همه از عقل و قرآن مجيد و احاديث اهل بيت عترت(عليهم السلام) گرفته شده است قاعده لطف نيز از خود شيعه و برگرفته از همان مآخذ و مصادر است.

در حديث است كه جابر، فايده وجود امام غايب و چگونگى استفاده از وجود او را در زمان غيبت از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) سؤال كرد حضرت در جواب فرمودند:

«اى و الذّى بعثنى بالنبّوة! انهم ينتفعون به و يستضيئون بنور ولايته فى غيبته كانتفاع النّاس بالشّمس و ان جللها السّحاب»( [7] ).

]«آرى! قسم به كسى كه مرا به پيامبرى برانگيخت مردم از او بهره مى برند و از نور ولايتش در زمان غيبت او كسب روشنايى مى كنند همان گونه كه از خورشيد در پشت ابر بهره مى برند».[

نفى كلّى لطف بودن وجود امام غايب از شخص عاقل كه از امور غيبى بى اطلاع است صحيح نيست پس از ثبوت اصل امامت و غيبت او يقين به وجود لطف و ترتّب فايده بر وجود او حتمى است زيرا نصب امامى كه مكلف به غيبت باشد اگر لطف به بندگان نباشد لغو و بى فايده است و خداوند از كار لغو و بى فايده منزّه است. پس نصب امام غايب از سوى خدا قطعاً لطف است.

بلى اگر بخواهيم با قاعده لطف هم لزوم نصب امام و هم امامت شخص غايب را ثابت كنيم اين اشكال پيش مى آيد كه بايد اول لطف بودن امام غايب معلوم باشد وگرنه با جهل به لطف بودن آن، امامت او ثابت نخواهد شد. در حالى كه با قاعده لطف لزوم نصب امام را ثابت مى نماييم و با دلايل محكم ديگر امامت امام غايب را، و با انضمام اين دو دليل به اين مطلب كه از خدا كارى كه عبث باشد صادر نمى شود لطف بودن امامت امام غايب ثابت مى شود و سخن محقق طوسى كه مى فرمايد: «وجوده لطف و تصرّفه لطف آخر و عدمه منّا» مبتنى بر اين اصل است كه وجود امام مطلقاً لطف است، خواه در ظاهر باشد يا غايب شود. و اين يك اصلى است كه بر حسب فرمايش حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) كه مى فرمايند:

«لئلاّ تبطل حجج الله و بيّناته»( [8] )

حجت ها و نشانه هاى خدا با وجود امام، چه ظاهر باشد يا پنهان، حفظ مى شود ـ ثابت شده است.

شايان ذكر است كه اگر اشكال نبودِ لطف نسبت به امام غايب وارد باشد نسبت به امامى كه غايب نيست ولى متمكن از تصرف در امور هم نمى باشد جارى است و امامت او نيز به همان علتى كه امامت امام غايب، بدون لطف محسوب مى شود بى لطف خواهد بود. در حالى كه در امام حاضرى كه قادر به تصرف در شئون و اعمال مربوط به امامت نيست، اين اشكال مطرح نشده است. همان گونه كه در مورد پيامبرى كه در اثر شرائطى متمكن از هدايت نباشد يا هدايت هايش مؤثر واقع نشود و يا در مورد پيامبرى كه بعثت اش عمومى باشد ولى معاندان و مخالفان مانع از رسيدن دعوتش به همگان شوند اين اشكال نشده و لطف بودن اصل رسالت او مورد انكار قرار نمى گيرد.

ممكن است به همين بيان دليل عقلى بر امامت امام غايب(عليه السلام)اقامه نمود كه نصب امام و تعيين او از جانب خدا لطف است و لطف هم بر خدا واجب است. بنابر اين خداوند بعد از حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام)شخصى را به امامت منصوب كرده است و آن غير از امام غايب فرزند او نخواهد بود. چون ديگران كه ادعا امامت كرده اند عدم صلاحيّت و بطلان ادعايشان ثابت شده در حال حاضر هم كسى چنين ادعايى ندارد. پس يا خدا از لطف نسبت به بندگان خود در عصر غيبت دريغ نموده كه اين خلاف حكمت حقّ است و يا اين كه از باب لطف تعيين امام نموده است كه در اين صورت او غير از امام دوازدهم كس ديگرى نيست.

*   *   *

 مسأله بداء و حديث ابى حمزه

  پرسش بيست و نهم:

روايتى بوسيله ابى حمزه ثمالى از حضرت باقر(عليه السلام)نقل شده است كه بر طبق آن حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)فرموده اند پس از سال هفتاد گشايش پيش خواهد آمد، ولى به سبب شهادت حضرت امام حسين(عليه السلام) اين مسأله تا سال صد و چهل به تأخير افتاد و سپس چون شيعيان رازدارى نكردند خداوند باز آن را به تأخير انداخت بگونه اى كه وقتى را براى آن در نزد امامان قرار نداد.

توضيح دهيد اين حديث با احاديث بسيار ديگر كه دلالت دارند فرج موعود بعد از مدت هاى طولانى به دنبال وقوع حوادث و وقايع بزرگ واقع خواهد شد

چگونه قابل تفسير است؟ و آيا وقوع بدا كه از اين خبر استفاده مى شود موجب اين توهم نمى شود كه چيزى بر خدا ـ العياذ بالله ـ پس از آن كه معلوم نبوده است معلوم شده است؟ در هر حال تفسير صحيح آن چيست؟

پاسخ:

اوّلاً: اين خبر از نظر سند ايراد دارد زيرا بر حسب كتاب هاى رجال ابو حمزه ثمالى از طبقه چهارم محدّثين نبوده است وفات او در سال 150 قمرى واقع شده و حسن بن محبوب كه طبق سند، اين خبر را از ابى حمزه روايت كرده است از طبقه ششم است كه در هفتاد و پنج سالگى ـ در سال 224 ق ـ در گذشته است. بنابر اين حسن بن محبوب در سال وفات ابى حمزه يك سال بيشتر نداشته با اين حال روايت او از ابى حمزه اصلاً امكان ندارد و حتماً شخص ديگرى بين او و ابو حمزه واسطه بوده كه چون معلوم نيست او چه كسى بوده است نمى توانيم اين حديث را معتبر بدانيم و بعلاوه خبر واحد اگر چه صحيح باشد در اصول اعتقادى نمى تواند حجّت باشد تا چه رسد به آن كه سندش هم مجهول باشد.

ثانياً: با وجود احاديث بسيار معتبرى كه همه با صراحت دلالت دارند كه ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) و حكومت عدل صالحان به اين زودى ها صورت نخواهد گرفت و تا ظهور آن حضرت بايد منتظر تحوّلات شگرف و حوادث خطير در طىّ زمان هاى بسيار طولانى بود، با اين حال چگونه مى توان به يك خبر واحد مجعول در برابر آن همه احاديث اعتماد نمود؟ بعلاوه از حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)خطبه ها و روايات زيادى نقل شده است كه در آن ها هم به طول مدتى كه بايد در طىّ آن به انتظار اين ظهور بود، اشاره شده است و هم از پيش آمدهاى بزرگ و امتحانات شديد مؤمنان خبر داده شده است. با وجود اين چطور ممكن است گفته شود خبر واحد مجهولى كه مى گويد آن حضرت وقت ظهور را سال هفتاد معيّن كرده است، صحيح است؟

ديگر اين كه تغيير در تقديرات الهى امرى ممكن است ولى اين بدان معنى نيست كه خداوند متعال در ابتدا نسبت به امور بى اطلاع است سپس به آن ها علم پيدا مى كند چنين عقيده اى از نظر شيعه باطل است چون همه شيعيان خدا را از جهل و اين كه امرى بر او بعد از خفا آشكار گردد منزّه و مبرّا مى دانند «بدا» به مفهومى كه شيعه به آن عقيده دارد يك اصل قرآنى و اسلامى است و بخش مهمى از مسائل الهيّات و همچنين مسائل نبوّت بر آن مبتنى است.

از جمله آيات مربوط به «بدا» عبارتند از:

(وَ لَو انّ اَهلَ القُرى آمَنُوا وَ اتّقُوا لَفَتحنا عَلَيهِم بَرَكات مِن السَّماءِ وَ الاَرضِ وَ لكِن كَذّبُوا فَاَخذناهُم بِما كانُوا يَكسِبُون)( [9] ).

]«و اگر اهل شهرها و آبادى ها، ايمان مى آوردند و تقوا پيشه مى كردند به بركات آسمان و زمين را بر آن ها مى گشوديم، ولى ـ آن ها حق را ـ تكذيب كردند، ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم».[

(ظَهَرَ الفَسادُ فِى البَرّ وَ البَحر بِما كَسبَت اَيدِى النّاس)( [10] ).

]«فساد در خشكى و دريا به خاطر كارهايى كه مردم انجام داده اند آشكار شده است».[

(وَ قالَ رَبُّكُم ادعُونى اَستَجِب لَكُم)( [11] ).

]«پروردگار شما گفته است مرا بخوانيد تا ـ دعاى ـ شما را بپذيرم».[

(اَستَغفُروا رَبّكُم اِنّهُ كَانَ غَفّاراً يُرسِلُ السّماءَ عَلَيكُم مِدراراً)( [12] ).

]«از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد كه او بسيار آمرزنده است تا باران هاى پر بركت آسمان را پى در پى بر شما فرستد».[

(وَ واعَدنا مُوسى ثَلثينَ لَيلةً وَ اَتمَمناها بِعَشر)( [13] ).

]«و با موسى، سى شب وعده گذاشتيم سپس آن را با ده شب ـ ديگر ـ تكميل نموديم».[

(فَلَولا كانَت قَريةٌ آمَنَت فَنَفَعها ايمانُها اِلاّ قَومَ يُونُس لَمّا آمَنُوا كَشَفنا عَنهُم عَذابَ الخِزىِ فِى الحَياةِ الدُّنيا وَ مَتّعناهُم اِلى حين)( [14] ).

]«چرا هيچ يك از شهرها و آبادى ها ايمان نياوردند كه ـ ايمانشان به موقع باشد و ـ به حالشان مفيد افتد مگر قوم يونس هنگامى كه آن ها ايمان آوردند عذاب رسوا كننده را در زندگى دنيا از آنان برطرف ساختيم و تا مدت معينى ـ پايان زندگى و اجل شان ـ آن ها را بهره مند ساختيم».[

(لَئِن شَكَرتُم لاََزيدَنّكُم)( [15] ).

]«اگر شكرگزارى كنيد ـ نعمت خود را ـ بر شما خواهم افزود».[

(وَ مَن يَتّقِ اللهَ يَجعَل لَهُ مَخرجاً وَ يَرزُقهُ مِن حَيثُ لا يَحتَسِب)( [16] ).

]«و هر كس تقواى الهى پيشه كند خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى كند و او را از جانى كه گمان ندارد روزى مى دهد».[

(ذلِكَ بِاَنّ اللهَ لَم يَكُ مُغَيّراً نِعمةً اَنعَمَها عَلى قَوم حَتّى يُغَيّرُوا ما بِاَنفُسِهِم)( [17] ).

]«اين به خاطر آن است كه خداوند هيچ نعمتى را به گروهى داده تغيير نمى دهد، جز آن كه آن ها خودشان را تغيير دهند».[

بدائى كه شيعه ضمن اعتقاد به علم و قدرت مطلق الهى بدان معتقد است معنايى است كه از اين قبيل آيات استفاده مى شود، مثلا در آن ها گفته مى شود: شكر موجب زياد شدن نعمت از جانب خدا مى شود; خدا به واسطه تقوا فرد پرهيزكار را از سختى ها رها مى سازد و او را از راهى كه گمان نمى برد روزى مى دهد; به وسيله دعا حاجت ها را برمى آورد; به خاطر توبه و ايمان، عذاب را از افراد دور مى سازد و به جهت سوء استفاده از نعمت ها، آن ها را از بندگان باز مى ستاند.

البته احاديث فراوانى كه از طريق شيعه و سنى رسيده است و همين طور حكايات بسيارى كه در متون اصيل اسلامى نقل شده است بر اين معانى دلالت دارند. اصولا اگر «بدا» واقعيت نداشته باشد بسيارى از برنامه هاى دينى مثل دعا، توكّل، توبه، صدقه، صله رحم، شكر، استغفار، موعظه، بشارت، انذار و تزكيه توجيه پذير نخواهند بود. «بدا» يعنى ايمان به تأثير اين امور در حيات انسان.

چه ما بتوانيم با توجه به علم مطلق خدا و احاطه او به همه امور، «بدا» را تفسير كنيم يا در فهمِ سرّ و حقيقت آن درمانيم، بهر حال بايد بر طبق مفاد آيات بسيار قرآن و احاديث متواتر به مسأله «بدا» معتقد باشيم.

چرا كه گاهى با اين كه همه علل و زمينه هاى تحقّق يك امر فراهم مى شود در عين حال علل ديگرى باعث سلب تأثير آن ها و در نتيجه مانع وقوع امر مزبور مى شوند; در چنين شرائطى هم ثبوت و تحقق آن عوامل، و هم تداوم آن ها، و هم موانع تأثير آن ها، همه به تقدير الهى با نظم و ترتيبى كه او مقرر كرده است، در «امّ الكتاب» محفوظ اند. اين امور اگرچه به افعال اختيارى بشر هم ارتباط پيدا مى كنند به اراده خدا و تقدير او واقع مى شوند يعنى نه جبرى در كار است و نه تفويضى، بلكه يك حقيقتى ما بين اين دو تا است.

«لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين»( [18] ).

به عنوان مثال خداوند مقدّر فرموده است كه آتش بسوزاند و يا هر مخلوقى در مسير خاصّ خود رشد پيدا كند، ولى اگر مانعى پيش آمد آن امر تحقق نمى يابد. البته بايد توجه داشت كه موجبات اثبات حوادث در شرائط وجود موانع تحقق آن ها در موارد مادى «بدا» خوانده نمى شود تنها در مواردى كه امورى نظير صدقه و صله رحم و دعا در پيدايش و يا عدم پيدايش امرى دخالت داشته باشند به گونه اى كه بشر وجود يا عدم آن را از نظر علل ظاهرى قطعى بداند، در اين موارد خلاف آن را «بدا» مى گويند. در حالى كه به ظاهر اين مورد دوم با اول چندان فرقى ندارد جز اين كه موضوع محو و اثبات در مسأله اول در امور محسوس است و براى بيشتر يا همه افراد قابل درك مى باشد. ولى در مسأله دوم در امور غير محسوس است، لذا بيشتر يا اغلب افراد از درك آن عاجزند، نوع دوم بر وجود و تأثير عالم غيب و وجود خدا بيشتر دلالت مى كند، هرچند همه امور از او است.

خلاصه مفهوم «بدا» همان مفهومى است كه از اين آيه قرآن كه در ضمن آن خداى متعال عقيده باطل يهود را ردّ مى فرمايد به خوبى استفاده مى شود:

(وَ قَالتِ اليَهُودُ يَدُ اللهِ مَغلُولَةٌ غُلَّت اَيدِيهِم وَ لُعِنُوا بِما قَالُوا بَل يَداهُ مَبسُوطَتانِ يُنفِقُ كَيفَ يَشاءُ...)( [19] ).

]«و يهود گفتند: «دست خدا ـ با زنجير ـ بسته است». دست هاى شان بسته باد! و به خاطر اين سخن، از رحمت ـ الهى ـ دور شوند! بلكه هر دو دستِ ـ قدرتِ ـ او، گشاده است; هرگونه بخواهد مى بخشد!».[

پس «بدا» به معناى صحيح آن نفى اين اعتقاد نادرست يهود است كه مى گويد دست خدا از تصرف در امور بسته است; به عبارت ديگر «بدا» معنايش باز بودن دست خدا و محدود نبودن قدرت مطلق اوست، بدون اين كه اين امر با علم مطلق او منافات داشته باشد.

يا به تعبير ديگر حقيقت «بدا» به معناى صحيح آن بگونه اى كه هم با علم مطلق خدا هماهنگى داشته باشد، هم با منزه بودن ذات بارى از هرگونه جهل مطابقت نمايد و هم موافق با نظر نادرست يهود و ساير منكران مسأله «بدا» كه قدرت حق را محدود مى دانند، نباشد بايد به اين نحو توصيف شود كه بر طبق مقدرات الهى اشياء هر يك داراى آثار خاصى مى باشند كه كارها بر طبق آن آثار، به مقتضاى قضاى الهى وجود پيدا مى كنند.

به عبارت ديگر تقدير الهى اين است كه مثلا آتش خاصّيت سوزاندن داشته باشد، ولى فعليت اين خاصيت ـ تحقق آن ـ به قضاى الهى است و از طرف ديگر يك سلسله اسباب غيبى مانند توكل و صدقه و دعا ـ كه امور غير عادى مادى اند ـ داريم كه هر كدام اثر خاصى دارند در مرحله عمل هر يك از آن علل مادى و معنوى ـ ظاهرى و غيبى ـ كه قوى تر باشد در تحقق امور مؤثر واقع مى شود و مقتضاى آن وجود پيدا مى كند; مثلا در بسيارى از موارد عليرغم وجود موانع صله رحم كه به عنوان يك عامل طول عمر مقدّر شده است بر همه عوامل ديگر پيروز مى شود و در نتيجه عمر فرد طولانى مى گردد; لذا در روايت وارد شده است:

«صلة الرحم تزيد فى العمر و تدفع ميتة السوء»( [20] ).

]«صله رحم عُمر را طولانى، و سختى هاى مرگ را برطرف مى كند».[

خلاصه حقيقت بدا اين است كه اسباب و مقتضيات منحصر در اسباب مادى نيست بلكه در كنار اسباب مادى يك سلسله اسباب غير مادى نيز بر حسب تقدير الهى در كارند.

بر اين اساس بايد هم به اسباب غيبى ايمان داشت و هم به اراده الهى و اين كه (كُلَّ يَوم هُوَ فى شَأن)( [21] ) و استمرار تدبير و تصرف او در رزق و شفا و هدايت و... بدون خواست خداوند تأثير ندارد، هر چند ما نتوانيم تفصيلات اين شئون الهى و ارتباط آن ها را با يكديگر درك كنيم.

ممكن است مراد از محو در «بدا»، محو اين تقديرات به تقديرات ديگر باشد. مثل محو اثر بيمارى و شفا به دوا يا دعا كه به خواست خدا انجام مى گيرد. همان تقدير و تأثير بيمارى نيز به مشيّت الهى است همان گونه كه در اسباب و مسببات مادى و ظاهرى مى بينيم كه فلان عامل از سقوط انسان در دريا يا از بلندى يا وقوع يك حادثه و تصادف مانع شد. گاهى هم اين تحول با تأثير اسباب غيبى محو يا اثبات مى شود.

ممكن است مراد اين باشد كه تقديرات حتمى نيستند تنها به واسطه خواست خداوند است كه اين تقديرات محو يا اثبات مى شوند و بدون آن هيچ تقديرى به نتيجه نمى رسد و مراد از (وَ عندَهُ اُمّ الكتاب)( [22] ) هم اين است كه همه روابط و تقديرات در امّ الكتاب است. يا اين كه آن چه تحقق مى پذيرد خلاف آن وجود پيدا نمى كند همه در امّ الكتاب است.

در هر صورت، «بدا» يك معنى معقول و منطقى دارد و چنان نيست كه گفته شود به معنى ظهور امر مخفى و مجهول بر خدا است. مقصود از بيان مسأله «بدا» به هر يك از تفاسيرى كه بيان شد اين است كه بشر از طريق درك اين واقعيات توجهش نسبت به خدا بيشتر شود و در هيچ حالى خدا را فراموش ننمايد، در همه امور تكيه و اعتمادش تنها به اسباب ظاهر و عادى نباشد و با فراهم شدن آن اسباب باز هم خود را به عنايت فعلى خدا محتاج بداند و اگر اسباب مادى را فراهم نديد، باز هم نااميد نشود چه بسا خداوند از طرق ديگر زمينه فعل را فراهم كند.

خلاصه مثل يهود، خدا را دست بسته نداند و به اين حقيقت بزرگ توحيدى معتقد باشد كه

(قُلِ اللّهم مالك المُلك تُؤتى المُلك من تشاء و تَنزع المُلك ممّن تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء بيدكَ الخيرُ اِنّك على كُلّ شىء قديرٌ)( [23] ).

]«بگو: بارالها! مالك حكومت ها تويى; به هركس بخواهى، حكومت مى بخشى; و از هر كس بخواهى، حكومت را مى گيرى; هركس را بخواهى، عزت مى دهى; و هر كه را بخواهى خوار مى كنى. تمام خوبى ها به دست تو است; تو بر هر چيزى قادرى».[

اصولا بدون چنين اعتقادى تربيت انسان و سير او در عوالم معرفت و ترقى واقعى و عروج به مقامات ملكوتى ميسر نخواهد بود و اين واقعيتى است كه در فطرت انسان هم زمينه دارد و حتى اگر با زبان هم مسأله «بدا» را منكر شود به كمك وجدان خود به آن اعتراف مى كند، لذا در پيش آمدهاى خطرناك خدا را براى دفع آن ها فرا مى خواند و به اسماء حُسناى او مثل الرّزاق و الشّافى و الكافى و الحافظ و... كه همه با اعتقاد به مسأله «بدا» مفهوم پيدا مى كنند متوسل مى شود.

و چنانكه در قرآن كريم مى فرمايد:

(قُل اَرَاَيتَكُم اِن اَتاكُم عَذابُ اللهِ اَو اَتَتكُم السّاعةُ اَغَيرَ اللهِ تَدعُون اِن كُنتم صادِقينَ بَل اِيّاهُ تَدعُون)( [24] ).

]«بگو: «به من خبر دهيد اگر عذاب پروردگار به سراغ شما آيد، يا رستاخير برپا شود، آيا ـ براى حل مشكلات خود ـ غير خدا را مى خوانيد اگر راست مى گوييد؟ ـ نَه ـ بلكه تنها او را مى خوانيد».[

بر اساس اين اهميتى كه اعتقاد به بداء در پرستش خدا و توجه به او دارد، در روايات شيعه وارد شده است: «ما عُبِدَ اللهُ بِشَىء مِثلَ البَداء»( [25] )ـ خداوند به چيزى نظير اعتقاد به بداء مورد پرستش واقع نشده است ـ .

خلاصه بحث اين است كه مسأله «بدا» به هر تفسيرى معنى شود با علم مطلق الهى منافات ندارد. يعنى او همان طور كه «بكلّ شىء عليم» است «بكلّ شىء قدير» است.

در مسأله بداء دو شبهه مطرح شده است:

شبهه اول: از طرف قائلين به جبر است كه مى گويند وقتى علم خدا به چيزى تعلق گرفت تخلف علم از معلوم ناممكن است. بنابر اين اگر مفاد (كلّ يوم هوَ فى شأن)( [26] ) اين باشد كه هر روز و در هر آن بهر چه عِلم او تعلق پيدا كند آن واقع مى شود، بنابر اين خلق مى كند و روزى مى دهد و منع مى كند، همه افعال از او است خارج از محدوده علم او چيزى تحقق نمى يابد، و بلكه خارج از اين محدوده صدور فعلى جايز و ممكن نخواهد بود. چنانكه تحقق افعالى كه علم او به صدور آن ها تعلق گرفته است واجب خواهد بود. زيرا صادر نشدن آن افعال مستلزم جهل او خواهد بود، در حالى كه ذات بارى از همه انواع جهل و يا عيب و نقص منزّه است. از اين جا شبهه مجبور بودن خدا و حتى بندگان خدا را مطرح مى كنند.

البته اين شبهه از طريق مراجعه به وجدان مردود مى شود، چرا كه هر كس به گونه اى روش و آشكار در كارها خود را مختار مى بيند و اين در واقع يك نوع شبهه در بديهيات است مثل اين است كه كسى در سوزاندن آتش يا گرم كردن آن ترديد كند.

پاسخ ديگر از اين شبهه آن است كه اولا: اين شبهه به فرض كه وارد باشد مسأله «بدا» و محو و اثبات را ردّ نمى كند، زيرا با اعتقاد به جبر و عدم اختيار، محو و اثبات هم كه از جمله افعال الهى است در نهايت امر مانند ساير افعال به جبر يا اختيار واقع مى شود.

به عبارت ديگر قائل به جبر با اين شبهه نمى تواند محو و اثبات را نفى نمايد، فقط مى تواند بگويد محو و اثبات كه هر دو از افعال الهى است حتمى الصّدور است.

ثانياً: جواب صحيح اصل شبهه اين است كه محو و اثبات هر دو از افعال اختيارى الهى است و مثل ساير افعال از او با اختيار صادر مى شوند و «علم خدا به صدور آن به اختيار» نمى تواند منافاتى با اختيارى بودن آن داشته باشد. زيرا مفهومش لزوم تأثير علم در معلوم است و اين محال است و همين طور نسبت به افعال بندگان نيز خدا عالم به صدور اختيارى آن ها از بندگان است و چنين علمى اختيار بنده را نفى نمى كند و گويا حكيم و محقق طوسى آن جا كه در پاسخ به خيام فرموده است:

علم ازلى علّت عصيان گفتن***نزد عقلا ز غايت جهل بود

به اين جواب اشاره دارد كه علم به وقوع و صدور افعال از افراد مختار به اختيارى بودن آن ها آسيبى نمى رساند.

شبهه دوم: اين است كه اخبار انبيا و اوليا از امور غيبى آينده بخصوص اخبار حضرت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه طاهرين (عليهم السلام) با امكان «بدا» در آن ها چگونه قابل تفسير و توجيه است يعنى آنان چگونه از اين همه وقايع بدون ملاحظه اين كه شايد در خبرى كه مى دهند «بدا» واقع شود به طور جزم خبر داده اند؟

جواب: امكان وقوع «بدا» و وقوع آن در بعض موارد، به معنى وقوع آن در همه موارد نيست. بنابر اين خبر غيبى آن بزرگواران ـ كه علم شان از علم خدا و تعليم و الهام او نشأت مى گيرد ـ به واقع نشدن «بدا» دلالت دارد و با امكان وقوع «بدا» منافاتى ندارد.

و اگر شبهه اين گونه طرح شود كه بر حسب بعضى از روايات در مواردى خبرهاى انبيا و ائمه (عليهم السلام) وقوع نيافته و علت آن را وقوع «بدا» يا امورى ديگر ذكر كرده اند و اين امر مستلزم اخبار از خلاف واقع و متهم شدن به كذب و موجب وهن مقام نبوت و ولايت مى شود.

به علاوه شخص نبى يا ولى كه از آن خبر مى دهد يا عالم به وقوع «بدا» است يا عالم نيست. در صورت اولى بديهى است خبر از وقوع امرى كه واقع نمى شود با علم خبر دهنده از وقوع نيافتن آن كذب است و مقام انبيا منزّه از آن است.

در صورت دوم نيز با احتمال وقوع «بدا» خبر جزمى از امرى كه وقوع يافتن يا نيافتن آن به سبب احتمال «بدا» محتمل است اگر كذب نباشد براى صاحب مقام نبوت و امامت چندان موجّه نيست.

پاسخ: اولا: بر حسب اخبار معتبر آن چه خداوند از علوم و آگاهى به امور غيبى به نبى و ولى عطا مى كند و آن ها را مأمور اِخبار از آن ها مى نمايد از امور حتميه است كه «بدا» در آن ها نيست. مثلا در خبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از قتل عمّار به دست گروه ستمگر يا خبر آن حضرت از شهادت حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و شهادت حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) و ساير مصيبت ها كه بر اهل بيت (عليهم السلام) وارد مى شود، و يا اين كه حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام)از اهل بيت اولين كسى خواهد بود كه به آن حضرت خواهد پيوست، و اين كه دين اسلام عالم گير مى شود، و حضرت مهدى (عليه السلام) در آخر الزمان ظهور مى نمايد و بيان صفات و خصايص او و ده ها خبر مسلّم ديگر و همين طور است خبرهاى غيبى حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) كه بسيارى از آن ها را اهل سنّت هم روايت كرده اند و خبرهاى سائر ائمه (عليهم السلام) از امور غيبى كه اين خبرها «بدا»پذير نيستند و به عبارت صحيح تر در اين وقايع «بدا» واقع نخواهد شد وگرنه آن بزرگواران از آن خبر نمى دادند.

اخبارى كه از وجود «بدا» در خبرهاى غيبى ايشان سخن گفته است يا بسيار نادر است يا ضعف سند دارند و يا دلالت آن ها كامل نيست. به عنوان مثال همين روايت ابى حمزه كه بحث آن گذشت.

اگر روايت صحيح هم در اين زمينه باشد آن خبر عمرو بن حمق از حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) است كه مى گويد به حضور اميرالمؤمنين (عليه السلام)در وقتى كه ضربت خورده بود شرفياب شدم حضرت فرمودند: اى عمرو، من از شما جدا خواهم شد ... تا سال هفتاد بلاهايى واقع خواهد شد ـ سه بار اين جمله را تكرار فرمودند ـ .

من عرض كردم يا اميرالمؤمنين فرموديد: تا سال هفتاد بلاهايى پيش خواهد آمد، آيا بعد از هفتاد گشايش هست؟

فرمودند: بلى اى عمرو، بعد از هر بلايى آسانى و گشايشى است.

(يَمحُوا اللهُ مَا يَشاءُ وَ يُثبِت وَ عِندهُ اُمُّ الكِتابِ)( [27] ).( [28] )

]«خداوند هرچه را بخواهد محو، و هرچه را بخواهد اثبات مى كند و امّ الكتاب نزد او است».[

اين روايت خبر از ظهور و قيام امام زمان (عليه السلام) نمى دهد بلكه خبر از يك سنت الهى مى دهد كه (اِنّ مَعَ العُسر يُسرا ]مسلّماً با ـ هر ـ سختى آسانى است)[( [29] ) با اين حال اين نكته را هم متذكر مى شود كه وقوع اين گشايش در صورتى خواهد بود كه «بدا» پيش نيايد به علاوه حضرت با قرائت آيه

(وَ يَمحُوا اللهُ مَا يَشاءُ وَ يُثبِت وَ عِندهُ اُمُّ الكِتابِ)( [30] )

در حقيقت مى خواهند بفرمايند اين امر صد در صد حتمى نيست چه بسا «بدا» حاصل شود و مانع از فراهم شدن زمينه آن گردد( [31] ).

*   *   *

 عقيده به رجعت  در ارتباط با اعتقاد به مهدويت

  پرسش سى ام:

بر حسب احاديث بسيارى در آخر الزمان جمعى از اموات از ائمه(عليهم السلام)و غير ايشان به دنيا باز خواهند گشت. آيا اعتقاد به غيبت حضرت مهدى(عليه السلام) و ظهور آن حضرت با اعتقاد به رجعت هماهنگى دارد; به عبارت ديگر آيا اصل اعتقاد به غيبت و ظهور، رجعت و سائر وقايعى را كه قبل از قيام قيامت واقع مى شوند شامل مى شود يا اين يك عقيده مستقل و جداى از رجعت است؟

پاسخ:

عقيده به ظهور مهدى و منجى از اهل بيت و فرزندان فاطمه(عليهم السلام)يك اعتقاد عمومى و اجتماعى مسلمين است و اختصاص به شيعه ندارد، اگرچه شيعه شخص او را نيز از نظر حسب و نسب معرفى مى كند ولى اصل اين عقيده، يك اعتقاد همگانى است كه در اديان گذشته در تورات و زبور نيز به آن بشارت داده شده است، و اصلى است كه بر حسب اصول مذهب شيعه اثنى عشريه ايمان بدون آن كامل نمى گردد و قبولى اعمال مشروط به قبول آن است و كسى كه بميرد و به اين مسأله ايمان نداشته باشد و يا حضرت مهدى ـ ارواح العالمين له الفدا ـ را به امامت نشناخته باشد به حكم

«من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهلية»( [32] )

به مرگ جاهليت از دنيا رفته است، اين باور از جهت تاثير و اهميت در اين حدّ است.

اعتقاد به مسأله رجعت هم گرچه ريشه در قرآن و روايات دارد ولى اينطور نيست كه مسأله غيبت و مهدويت بدون آن مطرح نباشد.

بنابر اين اصل امامت و مسأله مهدويت بدون مسئله رجعت هم در كتاب ها مورد بحث قرار گرفته است.

با اين همه لازم به تذكر است كه اصل مسئله رجعت و بازگشت اموات يك مسئله اسلامى است و وقوع آن در زمان هاى گذشته بر حسب آيات متعدد قرآن مجيد ثابت است، وقتى اين طور شد به دليل اين كه در گذشته نظير داشته است امكان وقوع مجدد آن در آخر الزمان نمى تواند مورد انكار باشد.

زمانى كه در امم گذشته رجوع اموات اتفاق افتاده و بر طبق يك خبر مشهور در بين اهل سنت:

«لتسلكن سبل من كان قبلكم حذوا النعل بالنعل و القذة بالقذة حتى لو ان احدهم دخل حجر ضب لدخلتموه»( [33] )

آن ها بايد وقوع آن را در اين امت نيز جايز بدانند. بنابر اين نفى امكان و وقوع آن از طرف غير شيعه بر طبق مضمون اين روايت صحيح نيست.

در خاتمه ـ با صرف نظر از آياتى كه وقوع رجعت را در امم گذشته خبر داده اند ـ براى تيمّن و تبرّك آيه اى را كه شاهد بر وقوع رجعت در اين امت است يادآور مى شويم:

(وَ يَومَ نَحشُرُ مِن كُلّ اُمّةً فَوجاً مِمَّن يَكذِبُ بِآياتِنا فَهُم يُوزَعُون)( [34] ).

]«به خاطر آور روزى را كه ما از هر امتى، گروهى را از كسانى كه آيات ما را تكذيب مى كردند محشور مى كنيم; و آن ها را نگه مى داريم تا به يكديگر ملحق شوند!».[

 

اين آيه دلالت بر روزى دارد كه در آن از هر امتى گروهى از كسانى كه تكذيب آيات الهى را كرده اند محشور مى شوند كه طبعاً اين روز غير از روز قيامت است.

 

و لا حول و لا قوّة الاّ بالله العلى العظيم

و آخر دعوانا ان الحمد لله ربّ العالمين

 



[1] ـ سوره عنكبوت (29)، آيه 2.

[2] ـ سوره انفال (8)، آيه 37.

[3] ـ سوره نساء (4)، آيه 59.

[4] ـ اعلام الورى، ص 397.

[5] ـ نهج البلاغه صبحى الصالح، خ 187، قسمت 4.

[6] ـ بحارالانوار، ج 52، ص 111، ح 21.

[7] ـ الزام الناصب، ج 1، ص 429.

[8] ـ بحارالانوار، ج 1، ص 188.

[9] ـ سوره اعراف (7)، آيه 96.

[10] ـ سوره روم (30)، آيه 41.

[11] ـ سوره غافر (40)، آيه 60 .

[12] ـ سوره نوح (71)، آيه 11 ـ 10.

[13] ـ سوره اعراف (7)، آيه 142.

[14] ـ سوره يونس (10)، آيه 98.

[15] ـ سوره ابراهيم (14)، آيه 7.

[16] ـ سوره طلاق (65)، آيه 3 ـ 2.

[17] ـ سوره انفال (8)، آيه 53 .

[18] ـ بحارالانوار، ج 4، ص 197.

[19] ـ سوره مائده (5)، آيه 64 .

[20] ـ بحارالانوار، ج 77، ص 172.

[21] ـ سوره الرحمن (55)، آيه 29.

[22] ـ سوره رعد (13)، آيه 39.

[23] ـ سوره آل عمران (3)، آيه 26.

[24] ـ سوره انعام (6)، آيه 40.

[25] ـ بحارالانوار، ج 4، ص 107، ح 19.

[26] ـ سوره الرحمن (55)، آيه 29.

[27] ـ سوره رعد (13)، آيه 39 .

[28] ـ تفسير العياشى، ابى النضر محمد بن مسعود بن عياش، ج 2، ص 217، ح 68.

[29] ـ سوره انشراح (94)، آيه 6 .

[30] ـ سوره رعد (13)، آيه 39 .

[31] ـ براى اطلاع بيشتر به كتاب «سرّ البدا»، تأليف آية الله صافى گلپايگانى و كتاب هاى بسيار ديگر كه محققان بزرگ در اين موضوع نوشته اند مراجعه فرماييد.

[32] ـ بحارالانوار، ج 8 ، ص 368 در ضمن بيان علامه مجلسى.

[33] ـ بحارالانوار، ج 21، ص 257.

[34] ـ سوره نمل (27)، آيه 83 .