1  پیش کش  
2  پیش درآمد
 مقدمه
4  معنای لغوی حجت
5  معنای اصطلاحی حجت
6

 فصل اول

7  نیاز انسان به حجت و لزوم آن
8  ادله عقلی اثبات حجت
9  ضرورت شناخت
11  دلیل نقلی اثبات حجت
12  ضرورت حجت در قرآن
13  ضرورت وجود حجت
14  هدفداری انسان 
15  همیشگی و پیوستگی حجت
16  پیوستگی حجت در قرآن
17  پیوستگی حجت در سوره مومنون
18  سوره رعد و پیوستگی حجت
19  استمرار و دائمی بودن حجت و بررسی آن در نهج البلاغه
20  خطبه 91
21  خطبه 94
 فصل دوم
 حجت های بعد از رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)
 چرا خاتمیت؟
 چرا خاتمیت و انقطاع وحی؟
 ویژگی های حجت های بعد از رسول(صلی الله علیه و آله و سلم)
 ویژگی های اهلبیت(علیهم السلام) در دومین خطبه
 خطبه 152
 چگونگی ارتباط انسان با خدا
 هدف پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)
 خطبه 239
 مقایسه راه شناخت
 راه های شناخت ائمه(علیهم السلام)
 ائمه(علیهم السلام) میزان حق
 شیوایی کلام ائمه(علیهم السلام)
 خطبه 105
 مسئولیت امام پس از رسول(صلی الله علیه و آله و سلم)
 وظیفه مردم در برابر امام
 تشکیل حکومت دینی
 نسب ائمه اطهار(علیهم السلام)
 حجت های بعد از رسول از چه تباری هستند؟
 فصل سوم
 آخرین حجت
 وصیت امام به کمیل
 علم معیار دسته بندی ها
 کمی عالم و متعلم و زیادی نابخردان
 برتری علم بر ثروت
 سرانجام عالم و سرمایه دار
 گروه های مختلف مردم در زمان امیر المومنین(علیه السلام)
 حجت های بعد از رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) ظاهر و پنهان
 دوران ائمه(علیهم السلام) به سه دوره تقسیم می شود
 بنی عباس و حجت دوازدهم(علیه السلام)
 فلسفه غیبت
 شمار ائمه اطهار و جایگاه آنان
 نقش ائمه(علیهم السلام)
 علم امام
 صفات حجج
 اشتیاق علی(علیه السلام) برای دیدار آنها
 برخورد مردم با حجت های بعد از رسول(علیهم السلام) - حکمت
 نوید به حکومت مهدی(علیه السلام) - حکمت 209
 منتظران راستین
 زمان ظهور
 برخورد مردم هنگام ظهور
 خطبه 138
 جهت یابی انسان توسط حضرت مهدی(علیه السلام)
 انسان آخرالزمان و قرآن
 مهدی(علیه السلام) و قرآن
 جهان در آستانه ظهور
 دعوت سروش آسمانی به مهدی(علیه السلام)
 زمین و حضرت صاحب الزمان(علیه السلام)
 اولویت های سیره مهدی(علیه السلام)
 تشریح جنگ سفیانی
 مسئولیت انسان در فتنه ها
 خطبه 150
 وجود مکاتب متعدد در عصر غیبت
 انحراف در عصر غیبت
 سیره حضرت مهدی(علیه السلام)
 مخفی بودن حضرت مهدی(علیه السلام)
 صفات یاران مهدی(علیه السلام)
 خطبه 100
 اقدام رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) برای بعد از خود
 پایان غیبت
 اولین اقدام
 دومین اقدام
 انسان های غیر منتظر
 چرا مایوس نباشیم؟
 خطبه 182
 حکومت حافظ حکمت
 آداب فراگیری حکمت
 حکمت تنها مطلوب مهدی(علیه السلام)
 زمان غربت مهدی(علیه السلام)
 مهدی بقیه الله(علیه السلام)

 

پيش كش

جزاى اين اثر، بدرقه راه كسى باد كه باحلم گران سنگش، بارهاى سنگين جهالت و غفلت و عجولى ما را به دوش كشيد، و ما را همراه با بيّنات و بصيرت تا دروازه هاى مدينة الرسول(صلى الله عليه وآله وسلم)راه برد، و با على(عليه السلام)، دروازه بان آن شهر، آشنا نمود، و عشق او را در قلب مان شعلهور ساخت.

در اين سير، به قدر خويش واقف شديم، و ضرورت وجود حجّت خدا را، احساس كرديم، و همراه على(عليه السلام)تاريخ را درنورديم تا به آدم، اول حجّت خدا، و خاتم، آخرين رسول او، و بقية الله الاعظم، آخرين حجّت خدا، شناخت پيدا كنيم و با آنها همراه شويم.

حجّتش از او خشنود باد! كه ما را از عرفات حق گذراند، آنگاه به حريم ها و ناموس هاى او در مشعر الحرام شعور يافتيم، و ما را در منى به درگيرى با آرزوهايمان فراخواند، تا دشمن اصلى خود را در دو حوزه درونى و برونى رمى نمائيم، و آن طور كه شيطان بزرگ را رانديم، شياطين ديگر را از صحنه دلمان بزدائيم.

با او به صفا رسيديم و از او مروّت و مردانگى آموختيم.

خداوند بر درجاتش بيفزايد و باران رضا و رضوانش را بر او جارى سازد و او را در زمره رجعت كنندگان در دولت كريمه قرار دهد.

ع ـ فلسفيان

   

طليعه

  

يا صاحب الزمان أدركنا

 

حضرت مهدى(عليه السلام) از نگاه اميرالمؤمنين(عليه السلام)،

نويد عدالت از نگاه شهيد عدالت،

عدل فراگير از نگاه عدل در زنجير،

عدالت موعود از نگاه عدالت مظلوم است.

بررسى ابعاد مختلف شخصيّت آخرين امام از ديدگاه اولين امام بيانگر نوعى يگانگى و پيوستگى در سلسله امامت است كه در سايه آن بقاى ولايت به عنوان استمرار رسالت تضمين مى شود، سمت و سوى توحيدى جامعه محفوظ مى ماند; وتلاش ها، مجاهدت ها و پايمردى ها وشهادت طلبى هاى پيروان ولايت به ثمر مى نشيند.

تأكيد بر حجة اللّه بودن امام زمان(عليه السلام) ـ با تكيه بر سنّت تغيير ناپذير الهى در اقامه حجّت ـ نوعى مسئوليت آفرينى براى مردم در قبال اوست. مسئوليّتى كه آنان را در پيروى از او تجهيز مى كند و نسبت به اطاعت پذيرى و فرمانبرى از او برمى انگيزاند.

ثمره حجّت بودن امام زمان(عليه السلام) تنها در قيامت و در پيشگاه ميزان عدل الهى ظهور و بروز نمى يابد، بلكه عرصه زندگى و حيات فردى واجتماعى نيز جلوه گاه آثار و ثمرات اين حجيّت است.

با نگاه به حجّت است كه حقّ تشخيص داده مى شود و انسان در موضعگيرى خود از اشتباه مصون مى ماند. با تأسّى به حجّت است كه رفتار مؤمن تصحيح مى شود و لغزش وانحراف برايش پيش نمى آيد. با فرمانپذيرى از حجّت است كه شيعه از فتنه ها به سلامت مى رهد، ونيك فرجامى دنيا و سعادت آخرتش ضمانت مى شود.

مولا على(عليه السلام) با تأكيد بر ضرورت وجود حجّت در بين همه انسان ها، در همه جاى زمين، هميشگى بودن و استمرار وجود او را خاطر نشان مى سازد; و با چنين تصويرى، نقش حضرت مهدى(عليه السلام) را به عنوان آخرين حجّت الهى حياتى تر و برجسته تر مى نماياند.

تقسيم بندى حجّت قيام كننده به امر الهى به دو گونه حجّت ظاهر و آشكار و حجّت نهان شده مستور كه تأكيدى بر عدم تفاوت آن دو نيز به شمار مى آيد، علاوه بر ابعاد كلامى، نوعى پاسخگويى به پرسش هايى است كه در زمانه غيبت نسبت به چگونگى بهره ورى از امام زمان(عليه السلام) پديد مى آيد.

تأثيرات تكوينى وجود حجّت به ظهور و غيبت او بستگى ندارد، چنانكه تأثير هدايت تشريعى و راهبرى هاى عملى او با نهانزيستى ظاهرى او تقليل نمى پذيرد. امام غايب نيز همچون امام ظاهرى كه در گوشه اى از دنيا اقامت گزيده و عملاً دور از دسترس اكثر ارادتمندان و پيروان خويش است، مى تواند با فرمايشات و توجيهات، و با نظارت پيدا و نهان، وبا بهره گيرى از نمايندگان و عاملان خود، در اداره جامعه مؤثر باشد.

اميرالمؤمنين(عليه السلام) در نهج البلاغه و ساير فرمايشات گهربار و معجزه آميز خويش تنها به ذكر ابعاد وجودى امام زمان(عليه السلام) و حتّى صفات و خصوصيّات شخصى آن بزرگوار اكتفا نكرده، بلكه به ويژگى هاى دوران غيبت نيز اشاره فرموده است. بر شمردن اين ويژگى ها ـ تحت عنوان ملاحم ـ نوعى آماده سازى مردم براى پذيرش شرايط سختى است كه در اثر دورى از امام معصوم(عليه السلام) پيش مى آيد. چنانكه نوعى آگاهى بخشى نسبت به چگونگى مقابله با عوامل استمرار غيبت نيز به شمار مى آيد.

بررسى صفات منتظران، از سويى آموزش كيفيّت انتظار حقيقى است، و از ديگر سو معيارى براى تشخيص منتظران حقيقى از مدعيّان فرصت طلب است.

اميرالمؤمنين(عليه السلام) با بر شمردن اين صفات، در حقيقت انتظار را معنى مى كند، وراه وصول به درجات پر ارج منتظران را تبيين مى فرمايد.

نگاهى به پيامدهاى ظهور در كلام اميرالمؤمنين(عليه السلام) در حقيقت نوعى ترجمان آيات شريفه قرآن درباره غلبه نهايى حق و امامت مستضعفان و وراثت صالحان در زمين است. زمانى كه همه آراء و نظرات، رنگ وبوى قرآن مى گيرد و شميم عطرآگين توحيد سراسر گيتى را آكنده مى سازد.

* * *

كتابى كه پيش رو داريد ثمره تلاشى مختصر براى نماياندن چهره پرنور امام زمان(عليه السلام) از لابلاى سخنان نورانى مولاى متقيّان(عليه السلام) است.

تحقيقى در واژگان حجيّت و حجّت، مقدمه اى براى بررسى مقام و موقعيّت ويژه حجّت باقيه الهى، حضرت بقية اللّه عجل اللّه تعالى فرجه الشريف وبرشمارى ويژگى هاى اخلاقى ورفتارى او از نگاه اميرالمؤمنين(عليه السلام)است، چنانكه ذكر ويژگى هاى غيبت، ابعاد انتظار، صفات منتظران، نشانه هاى ظهور و پيامدهاى ظهور با بهره گيرى از كلام آن بزرگوار، مقدّمه اى براى شناخت آثار و بركات وجودى امام زمان(عليه السلام) در تحقق وعده هاى الهى نسبت به حفظ وحمايت از دين و حاكميت بخشيدن به قرآن و ولايت، وجهان گير وجاودانه شدن حكومت توحيد است.

واحد تحقيقات مسجد مقدس جمكران با تقديم اين اثر به ساحت مقدّس ولىّ عصرعجّل اللّه تعالى فرجه الشريف توفيقات روز افزون همه ارادتمندان و منتظران حضرتش را در پيروى از آن بزرگوار آرزو دارد.

 

شيعته و انصاره و اعوانه.

 

واحد تحقيقات

مسجد مقدّس جمكران ـ قم

زمستان 1378

 

پيش درآمد

تاريخ گواه صادقى بر اين حقيقت است كه آدمى از ديروزش گذشته است و از امروز و حالش نيز مى گذرد و به آينده اش مى انديشد و دغدغه آن را دارد; و ذهن موّاجش با طوفان پرسش هاى بنيادى درباره آينده درگير است.

انسان به كجا رهسپار است؟ آينده او را چه كسى رقم مى زند؟ جوامع، ملتها و تمدنها در آينده چه سرنوشتى پيدا مى كنند؟ آيا همديگر را نابود مى كنند؟

آيا قدرت و ملت و تمدنى غالب مى شود و همه را تحت سيطره خود به زنجير مى كشد؟ آن تمدن پيروز كدام تمدن است؟ آيا همه در صلح و صفا در كنار هم زندگى مى كنند؟ سرعت پيشرفت علم و تكنولوژى و مدرنيته و پست مدرنيته، بشر را به كدام سو مى كشاند؟

اينها پرسش هايى است كه انسانِ در اوجِ رفاهِ امروز را، در بن بست درّه فردا گرفتار نموده است، و اين پرسش ها است كه پرداختن به آنها و بحث از آنها و پاسخ به آنها، در قالب تئورى ها و فرضيه هاى متعدد و متفاوت و گاهى متناقض، پر رونق ترين و جذّاب ترين مباحث انسانِ امروز را، به خود اختصاص داده است، و اينكه سال دو هزار و يك، سال گفتگوى تمدن ها ناميده مى شود به انگيزه خروج از اين بن بست و جواب به اين پرسش ها است، تا شايد اين درياى مواج و طوفانى فروكش كند و آدمى با اطمينان به آينده، خواب خوشى در امروزش داشته باشد.

به حق عصر جديد، عصر انتظار است و همه انسان ها در مواقف و مشاهد گوناگون از مناظر متفاوتى با دو انگيزه مختلف، به آينده بشريّت چشم دوخته اند; كسانى كه در انتظار آينده بهتر با رهايى از وضع موجود هستند، و آنان كه در اين انتظار، تثبيتِ وضعِ موجود را خواهانند.

به طور مشخص نظريه ها و فرضيه هايى را كه در پى پاسخگويى به انتظارِ انسانِ عصرِ انتظار هستند، مى توان اينگونه برشمرد:

1 ـ نظريه كمونيسم يا كمون نهايى: اين نظريه كه كارل ماركس آن را ارائه كرده، بر اساس جبر تاريخ و تحوّل در ابزارِ توليد و مناسبات توليدى، مراحل تاريخ بشريت را به پنج دوره تقسيم مى كند.

          1 ـ كمون اوليه و دوره اشتراك اوليه

          2 ـ دوره برده دارى

          3 ـ دوره فئوداليسم

          4 ـ دوره سرمايه دارى

          5 ـ دوره سوسياليسم

دوره كمونيسم و كمون نهايى هنگامى است كه انسان با نفى هر طبقه بندى و تغايرى و با اشتراك مالكيت در ابزار توليد، تاريخ خود را به پايان بَرَد، و آن مرحله، دوره رهايى از هر تبعيض و ظلم و ستمى خواهد بود و برابرى و برادرى و عدالت با نفى مالكيت خصوصى و تبديل مَن ها به ما گسترده و فراگير مى شود.

2 ـ حاكميت دموكراسى ليبرال: با شكست كمونيسم در تئورى و عمل، اين نظريه مطرح شده كه پايان تاريخ را كمون نهايى ماركس تشكيل نمى دهد، بلكه آن پايگاه تاريخى كه بشر به آن خواهد رسيد در همين نظام دمكراسى ليبرال غرب تبلور يافته است، و هيچ دگرگونى تاريخى پيش رونده ديگرى امكان وقوع ندارد.

3 ـ نظريه برخورد و رويارويى تمدنّها و پيروزى تمدن دموكراسى ليبرال غرب يا همزيستى مسالمت آميز تمدّنها. اين دو نظريه (2 و 3) وعده اى است به حفظ وضع موجود در جهان غرب و فراگيرى آن در سطح همه انسانها.

4 ـ موج سوم: نظريه اى است كه توسط الوين تافلر در دهه اخير مطرح شده است. او معتقد است كه بشريت از موج اول ـ يعنى نظام كشاورزى ـ عبور كرده است و از موج دوم يعنى نظام صنعتى در حال عبور مى باشد، و آينده بشريت را موج سوم تشكيل مى دهد كه در آن نظام فراصنعتى و حاكميت الكترونيك، همه محصولات سياسى، فرهنگى، اقتصادى و خانوادگىِ جامعه صنعتى را فرو مى ريزد، و توده ها را از بن بست جنگ و فقر و نابودى محيط زيست و از هم پاشيدگى خانواده ها در تمدن صنعتى رهايى مى دهد.

تافلر در پايان نامه تخيّلى، خطاب به بنيان گذاران جامعه صنعتى چنين مى نويسد:

... اما اكنون مرگ اين نظام فرا رسيده و بايد جاى خود را به نظامى نوين بدهد.

5 ـ نظريه اديان: اديان به طور مشترك بشريت را به ظهور مصلحى كه انسان را از وضع موجود رهايى دهد، بشارت مى دهند، هرچند در شخص و شخصيت او اختلاف نظر دارند.

آنچه مشترك بين اين نظريه هاى متفاوت و متعارض ـ اعم از نظريه هاى به ظاهر علمى و نظريه هاى دينى ـ مى باشد، اين است كه همه معتقد و معترف به جهت دار بودن تاريخ بشرى هستند واينكه همه انسانها به سوى آينده و پايان تاريخ خويش در حركتند.

آنچه در اين نوشتار آمده، گوشه اى از تبيين نظريه اسلام به خصوص شيعه، در پاسخ به اين انتظار از نگاه حضرت على (عليه السلام)است، اميرالمؤمنين (عليه السلام)انسانى است كه در همه دلها علو دارد و عظمت او و نگاهش محدود به فرقه و مذهب و دين خاصّى نيست، چنان كه شافعى ـ رئيس يك فرقه از اهل سنّت ـ مى گويد:

ومات الشّافعي ليس يدري***علىّ ربّه ام ربّه الله

و جرجى زيدان مسيحى، او را صوت العدالة الانسانية مى نامد و... ، و در اعتقاد ما هستى به نگاه او پابرجاست، و آنچه در شعر نايد، وصف اوست.

توجه به اين انتظار يكى از محورى ترين مباحث نهج البلاغه است كه على(عليه السلام) به هر بهانه اى به آن مى پردازد ; چه در طرح مسأله به عنوان يك نياز و چه در پاسخ مسأله جهت هدايت به آن.

زيرا اميرالمؤمنين(عليه السلام) تداوم صراط مستقيم رسولان و پيامبران الهى است، و به تعبير قرآن كريم لسان صدق پدر انبياء، ابراهيم است كه اصلى ترين مسئوليتش نشان دادن آينده اين صراط و راه مستقيم است، تا انسان ها در بيراهه ها و بن بست ها و محدوديت ها خود را گُم نكنند و در جهالت و ضلالت و ظلمت اسير و سرگردان نشوند و در برابر آينده اى كه فردا از راه مى رسد حجّت را بر خود تمام ببينند.

اين رسالتِ حضرت على(عليه السلام) است تا نهضت انبياء عقيم نماند و توده ها در برابر آفريدگار خويش عذرى و حجّتى و توجيهى نداشته باشند:

(لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ).

اميرالمؤمنين(عليه السلام) بايد به توده ها بفهماند:

1 ـ نسل هاى آينده چون گذشتگان، نيازمند هادى و حجّت هستند.

2 ـ پروردگار انسان ها، هرگز آنها را بدون حجّت و هادى رها نمى كند.

3 ـ اين سلسله هاديان و حجج الهى چه كسانى هستند؟

4 ـ آخرين هادى و حجّت كه آينده بشريت را رقم مى زند، كيست؟

5 ـ اين آينده اى كه همگان انتظار آن را دارند كِى سر مى رسد و چگونه تاريخ كاروان بشرى، پايان مى پذيرد؟

ما نيز با الهام از كلام نورانى امام على(عليه السلام)، تا آنجا كه به ميزان شكرمان و رفع حجاب هاى درونى توانسته ايم دلمان را با صيقل دادن و زنگار زدودن، پذيراى تابش نور آن كلام گردانيم، در حل اين مسأله كوشيده ايم و بضاعت مزجات خود را بر عزيز مصر عرضه داشته ايم، تا از تصدّق و تفضّل و اكرام آن آسمان كرم، كيل و ظرف وجودمان را سرشار نماييم.

اين نوشته كه حاصل اين الهام و كرم و فضل است، در يك مقدمه و سه فصل شكل گرفته است. مقدمه، پيش درآمدى بر معناى لغوى و اصطلاحى حجّت و مقصود از آن است.

در فصل اول به نياز انسان به حجّت و به پيوستگى و استمرار حجّت هاى الهى بر اساس شواهد عقلى و نقلى، پرداخته شده و در پايان اين فصل از خاتميّت رسالت و فلسفه آن گفتگو شده است.

در فصل دوم از حجّت هاى بعد از رسول خاتم، از ويژگى ها و صفات آنها، از ايل و تبار و عدد آنها، و از رسالت و مسئوليت آنها، سخن به ميان آمده است.

در فصل سوم از آخرين حجّت خداوند و از كسى كه با او پايان تاريخ بشرى رقم مى خورَد و طومار هزاران ساله زندگى انسان در روى زمين بعد از او درهم پيچيده مى شود، از ويژگى ها، ياران، زمينه ها، اقدامات، برخوردها و... او گفتگو مى شود، تا با پايان اين سه فصل نياز به حجّت و پيوستگى حجّت ها و حجّت هاى بعد از خاتم انبياء و آخرين حجّت حق بر زمين، قلم به كسانى سپرده شود كه درد دين دارند و سوز خدمت، و دغدغه آزادى بشريت; و در انتظار افق روشن آينده و طلوع صبح رهايى لحظه اى درنگ ندارند و خود را در زمره كسانى مى دانند كه:

يوطّئون للمهدى سلطانه

اين نوشته هرچند بر محور كلام قرآن ناطق، حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(عليهما السلام) مى چرخد، اما هرگز از قرآن صامت و ثقل اكبر بى نياز نيست، آن طور كه قرآن صامت بدون على(عليه السلام) و ثقل اصغر، صامت است.

به اين جهت، در آغاز هر بحث، به اين حبل و ريسمان چنگ زده ايم و از نور آن اقتباس نموده ايم، و در مواردى، براى اينكه بر قرآن ظلمى نكرده باشيم و شرمنده نگاه رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) نباشيم و براى توضيح و تبيين آيه، اشاره گذرايى به كل سوره نموده ايم و همين سِير را در نهج البلاغه داشته ايم و بر خواننده است تا با اين سِير همراه شود و به مطالعه سوره يا خطبه بپردازد، آنگاه در آيه و عبارت مورد بحث، تأمل و دقت نمايد تا از اين خوان قرآن صامت و ناطق، همراه زيادى هدايت، سيراب برخيزد.

 

اللّهمّ ليّن قلوبنا لولىّ امرك

سيد عبدالمجيد فلسفيان

تابستان 1378

   مقدمه

على(عليه السلام) و پايان تاريخ

آخرين امام در نگاه اولين امام

  معناى لغوى حجّت

 

قبل از ورود به بحث، لازم است معناى حجّت و انواع آن بررسى شود و حجّت خاصّى كه مورد نظر است، بيان گردد. حجّت در لغت، از حجّ به معناى قَصد اخذ شده، و بر وزن فُعله، چون لُمعه و لُقمه مى باشد و به معناى چيز مشخص و داراى حد و مرز است كه براى اثبات مطلوب و بيان مقصود و دفع عُذر استفاده مى شود. بنابر اين حجّت هم حدود و ثغورى دارد و هم براى ارائه طريق روشن از آن استفاده مى شود.

حجّت هميشه دو طرف دارد; له و عليه. دارنده حجّت براى اثبات مطلوب خود به چيزى چنگ مى زند كه براى مخاطب، از بين برنده عذر و عليه او خواهد بود. حجّت هم سو با كلماتى چون: دليل و برهان است.

مَحجَّة به راه روشن و مستقيمى مى گويند كه براى آن حجّت آورده شده، مطلوب و مقصودى است كه براى رسيدن به آن از حجّت استمداد شده، تا آن ها كه طالب راه هستند، از پرتو حجت، رسيدن را، و آن ها كه پذيراى حجّت نيستند، تيه و سرگردانى را پاداش گيرند.

 

معناى اصطلاحى حجّت

 

حجّت در اصطلاح هر علم و فن و گروه، معناى خاص و مصداق معينى پيدا كرده كه با معناى لغوى آن هماهنگ است.

حجّت منطقى: حد وسط قياس را گويند كه از صغرى و كبرى و نتيجه تشكيل مى شود و حد وسط عبارتى است كه در جمله صغرى و كبرى تكرار مى شود وتو را به نتيجه مى رساند و از راه معلومات، تو را با مطلوب مجهولت آشنا مى گرداند. گاه اهل منطق به مجموعه قياس ـ صغرى، كبرى و نتيجه ـ حجّت مى گويند.

مثلاً: على انسان محسنى است، و هر انسان محسنى خلوص در عبادت دارد، پس على خلوص در عبادت دارد; كه انسان محسنى را حجّتِ قياس مى گويند.

حجّت اصولى: چيزى كه به وسيله آن حكم شرعى استنباط شود وتكليف تو را در برابر شرع رقم زند، تا آن وظيفه از سوى شارع بر تو قطعيت يابد و عذر تو را در نياوردن آن بردارد. مثل اين كه مى گويند: عقل وخبر واحد و... حجّت است. آن جا كه تو از مَحَجّه و راه بازمانده اى، در حالى كه نه افراط كرده اى و نه تفريط، در برابر شارع عذر دارى.

حجّت كلامى: آنچه را خداوند به وسيله آن انسان ها را دعوت به خود كرده، تا هدايت شوند و به صراط مستقيم راه يابند. از آن جا كه خداوند انسان را در بهترين وَجه آفريده و او را در ابتداى راه گذاشته، تا با انتخاب مَحَجّه و طريق وسط همراه با سعى و تلاشِ پى گير، به لقاى حق برسد. بر خداوند است كه زمينه انتخاب آدمى را با نشان دادن صراط مستقيم، فراهم نمايد. به آنچه كه آدمى را به اين مطلوب مى رساند، حجّت گفته مى شود كه هم شامل آيات الهى مى شود و هم كتاب هاى آسمانى را در برمى گيرد و هم بر رسولان و پيامبران الهى و اوصيا و جانشينان آن ها اطلاق مى شود.

بنابر اين راهى كه انسان در آن ذاهب و سالك و رونده است تا با سعى به لقاء برسد، به دو چيز نيازمند است: نورى كه همه راه را روشن كند و مشعل دارى كه اين نور را در راه نگه دارد. اين دو، حجت هايى هستند كه خداوند به وسيله آن ها انسان ها را به خود دعوت مى كند. نور، كتاب هاى آسمانى است كه بر پيامبران نازل شده است; چنانچه قرآن مى فرمايد:

(... وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ).

و از نورى كه همراه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شده، پيروى نمودند.

(...وَ اَنْزَلْنا اِلَيْكُمْ نُوراً مُبيناً).

به سوى شما نور روشن كننده اى را فرو فرستاديم.

مشعل داران و راهبران اين نور و راه، پيامبران و امامانى هستند كه هميشه با نور، آدمى را به مبدأ هستى و جايگاه ابدى دعوت مى كنند و آن ها حُجّت خدا مى نامند. خداوند دو حجّت صامت و ناطق را در كنار هم و با هم براى حيات و سلوك و هدايت آدمى برگزيده است.

(... كِتابٌ أَنْزَلْناهُ اِلَيْكَ لِتُخرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ بِإذْنِ رَبِّهِمْ اِلى صِراطِ الْعَزيزِ الْحَميدِ).

اين كتابى است كه ما آن را به سوى تو فرستاديم تا توده ها را به امر پروردگارشان از ظلمت ها به سوى نور و به سوى راه عزيز حميد، خارج نمايى.

از اين رو آخرين پيامبر خدا نورى را كه بر او نازل شده، پس از خود، با عترتش همراه مى كند و مى فرمايد:

انّي تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه وعترتي اهل بيتي لن يفترقا حتى يردا عليّ الحوض

من در ميان شما دو چيز نفيس مى گذارم، يكى كتاب خدا و ديگرى عترتم كه خاندان منند واين دو از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.

راه بدون راهبر و بدون نور، با بى راهه يكى است. اين حجت ها در پى هم در طول قرن ها همراه با نور، در ميان امت ها آمدند و رفتند، تا در روز هيجدهم ذى الحجه در غديرخم، دين به اكمال، و نعمت به اتمام، و وحى و مَحَجّه به پايان رسيد و براى اين جاده روشن عَلَم ها و نشانه هايى گذارده شد و آن ها هر كدام در طى سه قرن بر مَركب صبر سوار شدند و به فوز شهادت نائل آمدند، تا راه را پاس و از انحراف نگه دارند.

اين ها دوازده مشعل دار بودند، كه هستى را روشن، و سنت ها را از بدعت ها جدا كردند و راه رسول را احيا و طريق اهل ضلال را امحاء نمودند، تا آن جا كه همه دشمنانِ نور دست به هم يازيدند و همچون فرعون با كشتن فرزندان فاطمه(عليهما السلام) براى خاموش كردن اين عَلَم ها و وارونه كردن اسلام، هجومى فراگير را تدارك ديدند. جامعه نيز خواستار خوابى خوش و دلى مشغول شد. و در تاريكى ها مى خواست بار مسئوليت را از دوش خود بردارد. مردم بار نهادند و از ولايت علوى شانه خالى كردند.

آنها مى خواستند نور خدا را خاموش گردانند، ولى سنت هستى اين بود:

(يُريدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِاَفْواهِهِمْ، وَ اللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ).

آنان مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند; ولى خدا نور خود را كامل مى كند هرچند كافران خوش نداشته باشند!

خداوند نورش را در پس پرده غيبت نگه داشت و قائم آل محمد(عليهم السلام) را ذخيره حُجَج الهى قرار داد، تاآن گاه كه يار خواهد و...

(بَقِيَّةُ اللهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ).

اگر مؤمن باشيد آن كه را خداوند باقى گذاشته براى شما بهتر است

هدف از اين نوشتار اثبات نياز به حجت هاى ناطق خداوند، وبيان صفات و ويژگى هاى آنان، وبحث از آخرين حجّت او است، كه در سه فصل آينده از آن گفتگو مى شود.

 

فصل اول

نياز انسان به حجّت و لزوم آن

  بعد از روشن شدن معناى حجّت و انواع آن، اين سؤال مطرح مى شود كه آيا نياز به حجّت، از نيازهاى ضرورى آدمى است، كه بدون آن حياتش ناقص است، يعنى آن طور كه انسان در ابتداى تولد به شير مادر نيازمند است و در ادامه زندگى به آب و نان و مسكن احتياج دارد، براى تداوم زندگى اش نيز به حجّت و ولىّ نيازمند است؟

گواه اين نياز چيست؟ كدام برهان، نياز به حجّت را اثبات مى كند؟ با اين كه خود شاهد هزاران انسان هستيم، كه بدون ولىّ زندگى مى كنند و باكشان نيست، اگر ديروز فاطمه(عليها السلام) الگو بود، امروز ديگران الگو هستند، و چه نياز به فاطمه(عليها السلام)؟!

ديروز گروهى به نام براهمه و امروز پيروان آن ها مدعى هستند، با داشتن عقل و حِسّ و تجربه، چه نيازى به حجّت و بعثت انبيا است؟ زيرا آن چه رسولان مى آورند، يا مطابق عقل است، كه همه مى دانند و تحصيل حاصل است، و يا مخالف آن، كه قطعاً باطل است.

اثبات نياز به حجّت، از دو راه ممكن است:

1 ـ دليل عقلى و استقرايى و تجربى.

2 ـ دليل نقلى ـ بيانات قرآن كريم و كلمات حُجَج الهى ـ

از آن رو كه در اين نوشتار محور بحث، سخنان حضرت على(عليه السلام) در نهج البلاغه است، اشاره اى گذرا به دليل هاى عقلى كرده، سپس با ذكر آياتى چند از قرآن كريم به تحليل كلام مولا مى پردازيم.

 

ادلّه عقلى اثبات حجّت

 

كسانى كه در اين حوزه قلم مى زنند، دلائل متعددى ذكر كرده اند:

1 ـ دليل لطف:

در تعريف لطف گفته اند: چيزى است كه انسان را به اطاعت خداوند نزديك، و از معصيت و نافرمانى او دور مى كند، و اين با وجود امام و پيامبر، حاصل مى شود. اين صغراى قضيه است; و بر خداوند لطف لازم است تا حجّت را بر انسان تمام كند و انسان به لقاء بار يابد و عذرى در برابر خداوند نداشته باشد. و اين كبراى قضيه است.

نتيجه اين كه; بر خداوند تعيين حجت، واجب و لازم است.

2 ـ برهان عنايت:

عنايت به معناى اعتنا داشتن و كوشش كردن وهمّت گماردن به اين كه كار به بهترين وجه انجام پذيرد و در اصطلاح فلسفى، توجه مافوق به مادون است. علم حق تعالى به نظام احسن و خير مطلق را، كه عين وجود نظام جهان هستى به نحو اتمّ و اكمل است، عنايت مى نامند.

حكما عنايت را به عنايت در علم ـ كه به آن علم عنانى مى گويند ـ و عنايت در فعل ـ به معناى آفرينش نظام هستى در كمال حُسن و اتقان و جمال ـ تقسيم مى كنند. و همان گونه كه نظام تكوين بهترين و كامل ترين نظامى است كه مى توان تصور كرد، نظام تشريع (نظام تربيت انسان ها) نيز بهترين نظام ممكن است. نظام تكوين پيش درآمد نظام تشريع، براى رسيدن انسان به كمال است.

وقتى خداوند اين گونه به نظام تكوين نظر دارد و هر چيزى را در حدّ عالى آن، خلق و هدايت كرده:

(... رَبُّنَا الَّذِي اَعْطى كُلَّ شَىْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى).

پروردگار ما كسى است كه هر چيزى را خلقتى كه در خور اوست بخشيده، سپس آن را هدايت كرده است.

چگونه مى تواند به اشرف مخلوقات بى اعتنا باشد و انسان را بدون هادى و سرپرست به حال خود رها كند؟! پس وجود انسان بدون حجّت الهى موجب نقص نظام تشريع است، و اين نقص بر خداوند محال است.

بنابر اين اهتمام و عنايت خداوند به نظام انسانى، اقتضا دارد براى او حجتى مشخص كند، تا وى را به كمال و اهداف اصلى اش برساند.

3 ـ قاعده امكان اشرف

هر موجود اخس و پايين مرتبه اى در خلقش، نيازمند اين است كه موجود اشرفى قبل از آن خلق شده باشد، تا اين موجود اشرف علت به وجود آمدن آن موجود اخس باشد; و از نگاه ديگر هر موجود اشرفى كه يافت شود، بايد موجود اخسى كه معلول آن است نيز يافت شود. بنابراين قاعده، بين خداوند كه مجرد محض و اشرف بلا منازع است و بين انسان هاى عادى بايد مخلوقات و وجودهايى باشد كه نقش واسطه را دارد چه در خلقت و چه در شريعت.

4 ـ اثبات ضرورت حجّت از راه مقدمات سه گانه

الف: هدف از آفرينش انسان، كمال او است، كه لازمه اختيار و آزادى انسان است.

ب: انتخاب آگاهانه و كار خير، نيازمند شناخت راه و هدف است. بدون اين شناخت، انتخاب ممكن نيست و حكمت خداوند اقتضا دارد راه و هدف را به انسان نشان دهد.

ج: حس و عقل براى شناخت راه و هدف كافى نيست، زيرا حس و عقل با توجه به پيچيدگى روابط و تفاوت آدم ها و شرايط گوناگون، جواب گوى نيازهاى انسان نيستند.

نتيجه: با توجه به اين سه مقدمه، مقتضاى حكمت الهى اين است، كه راه ديگرى به جز حس و عقل براى شناختن مسير تكامل، در اختيار بشر قرار دهد، و آن راه وحى است، كه انسان از طريق انبيا آن چه را براى رسيدن به كمال نهايى لازم دارد، فرا مى گيرد.

5 ـ علم حضورى و اثبات حجّت

يكى از بهترين و نزديك ترين راه هاى اثبات مبدء و معاد و ضرورت وحى و رسول و حجّت، سير در علوم حضورى و ادراكات بدون واسطه انسان است تا از اين طريق بدون نياز به بطلان دور و تسلسل و پيمودن ساير مقدّمات پيچيده عقلى، به مطلوب و مقصود برسيم.

قبل از شروع در مقصود، دعايى را كه در زمان غيبت حجّت(عليه السلام) خوانده مى شود، نقل كرده، به نكاتى از آن اشاره مى كنيم.

اللّهم عرّفنى نفسك، فانّك ان لم تعرّفنى نفسك، لم اعرف رسولك. اللّهم عرّفنى رسولك، فانّك ان لم تعرّفنى رسولك، لم اعرف حجّتك. اللّهم عرّفنى حجّتك، فانّك ان لم تعرّفنى حجّتك، ضللت عن دينى.

بارالها! خودت را به من بشناسان، زيرا اگر خود را به من نشناسانى، رسولت را نخواهم شناخت.

بارالها! رسولت را به من بشناسان، زيرا اگر رسولت را به من نشناسانى، حجتت را نخواهم شناخت.

بارالها! حجتت را به من بشناسان، زيرا اگر حجتت را به من نشناسانى، دينم را گم مى كنم و آن را به فراموشى مى سپارم.

اين دعا به دو نكته مهم اشاره دارد:

يك: نياز به شناخت حجّت; زيرا اگر انسان امامش را نشناسد، از مسير و برنامه زندگى فاصله خواهد گرفت و هلاك خواهد شد و در بن بست ها و ايسم ها گرفتار خواهد آمد.

دوم: اين دعا راه شناخت حجّت را به انسان نشان مى دهد و مى فهماند كه براى رفع اين نياز و برآوردن آن از چه راهى اقدام نمايد، تا از هلاكت و گم شدن نجات پيدا كند.

شناخت دين و رسول و امام، بر شناخت ربّ و الله متوقف است. انسان تا حاكمى را بر خود باور نكند و او را حكيم و مدبّر نيابد، در پى ارتباط و قرب او نخواهد بود، و چون به اين شناخت برسد و طالب قرب و لقاى او باشد، يعنى به هدف مند بودن حيات خود آگاه شود، به حلقه واسطه اى بين خود و ربّش و نيز به راهبرى نيازمند مى گردد، تا او را از وادى حيرت به طريق بصيرت هدايت كند.

بايد دانست فقط كتاب و رسول اين نياز را حل نخواهند كرد، زيرا پس از رسول نيز اين نياز پابرجا است، به ويژه كه آنچه رسول از عالم غيب براى انسان به نام دين آورده، پاسدارانى را خواهان است تا همه نسل ها در همه عصرها از اين چشمه فيّاض تجديد حيات كنند.

 ضرورت شناخت

  راه هاى شناخت كدام است؟ كدام راه نزديك ترين و يقينى ترين است؟

شناخت، دغدغه همه دورانِ تاريخِ معرفت بشرى است. در ابتدايى ترين مرحله تا به امروز و در فرداهاى دور، هميشه اين سؤال بنيادى انسان، او را به خود مشغول كرده است، كه: كيست؟ از كجا آمده؟ و به كجا خواهد رفت؟

نويسنده كتاب تمدن سال 2001 در آخرين صفحه كتاب خود چنين مى نويسد:

آيا سرانجام اين تمدن، رفاه، تأمين اجتماعى، فراغت، و لذت، آدمى را به زندگى دلبسته خواهد كرد؟ آيا پس از جدايى مسئله توليدِ مثل و لذت، باز هم تمدن بشرى دوام خواهد داشت؟ و آيا انسان را به سعادتمندى خواهد رساند؟

كار ما روز به روز مؤثرتر و قوى تر از ميليون ها اجدادمان مى شود. به اين ترتيب، بشر به قدرت عظيمى در مصرف ـ وفور براى همگان ـ دست يافته و بر طبيعت احاطه پيدا كرده است. اما هنوز نمى دانيم براى چه به اين جهان آمده ايم، اصلا كجا هستيم يا كه هستيم؟

حكمت ها، فلسفه ها، اخلاق ها و باورهاى سنتى فقط كنجكاوى تاريخى ما را برمى انگيزند، و از بقاياى آن ها مفاهيمى براى جهان ناپايدار و رنگارنگ و منقطع و منتزع گرد مى آوريم كه گاه ما را سرگرم و گاه شيفته مى كند ... روشن است كه بايد در پى دلايل و توجيهاتى باشيم كه انسان را در گذشته وادار مى كند كه اخلاق و مذهب داشته باشد و به دنبال تصويرى از حقيقت راز عظيم زندگى، بگردد، تا با تكيه برآن ها موفق به شناسايى اين تصوير بزرگ حقيقت كه بر ديوار ابديت افتاده است بشود.

سؤالى كه آرام و قرار را از انسان قرن بيست و يك گرفته و تا به جواب قانع كننده اى دست نيازد، همه چيز بر او تلخ است. جستجوى پاسخِ همين پرسش ها است، كه نِحله ها و مكتب هاى مختلف فكرى و فلسفى را شكل داده است. شناخت علمى و تجربى، فلسفى و عقلى، عرفانى و شهودى سه حوزه هستند، كه اين مكتب ها را متمايز ساخته است.

 

شناخت حضورى

بهترين راه شناخت مبدء و معاد و لزوم حجّت و واسطه، علوم حضورى انسان است، كه شك بردار نيست. اينك به توضيح اين گونه شناخت، و ارتباط آن با مبدء و معاد و حجّت مى پردازيم:

الف: شناخت حضورى ومبدأ

آن چه در اين جا به آن عنايت مى شود، تحليل كلامى نورانى از اميرالمؤمنين(عليه السلام) در شناخت پروردگار است، كه از آن به عنوان نزديك ترين و يقينى ترين راه شناخت نام برده مى شود. اين كلام، انسان را بر قله يقين مى نشاند و دغدغه و حيرت را از انسان پرسش گر مى زدايد و نورانيت آن، همه ظلمت هاى معرفتى انسان را محو مى گرداند:

من عرف نفسه فقد عرف ربّه.

هر كه خود را شناخت، پروردگارش را شناخته است.

ما براى رهايى از ضلالت و گمراهى در سلوك خويش، نيازمند شناخت امام و رسول هستيم و شناخت آنان، كه منذر و هادى اند، منوط به شناخت ربّ و الله است. بر اساس فرمايش مولا على(عليه السلام) اين شناخت، به آشنايى و معرفتِ خود انسان بستگى دارد، زيرا با شناخت خويشتن، خالق خويش را باز خواهد شناخت.

اما انسان چگونه به خودشناسى مى رسد؟ چه ابزار و وسيله هايى او را به اين معرفت مى رساند؟ و چگونه از اين خودشناسى به خداشناسى راه مى يابد؟

درك و آگاهى انسان از خود، يك علم حضورى است و بدون هيچ واسطه و ابزارى براى انسان حاصل است. من قبل از اين كه حواس پنج گانه خود را به كار گيرم، پيش از شنيدن و ديدن و بوييدن و چشيدن و لمس كردن و قبل از بكارگيرى تفكر، خود را يافته ام و خود را مى شناسم. اين چنين نيست كه تا فكر نكنم، هستى ام را احساس نكنم، تا اين كه مانند دِكارت بگويم: من فكر مى كنم، پس هستم! قبل از فكر كردن، من و فكر و فعل نَفس يعنى تفكر را درك مى كنم، اين درك و شهود، هيچ واسطه و ابزارى لازم ندارد، زيرا علم من به خود، و علم نَفس به نفس، خود نفس است. حتى سوفسطائيان، كه اولين شكّاكان تاريخ اند و در طول تاريخ، پيروانى براى خود يافته اند، در هر چيز كه شك كنند، در اين شكى ندارند، كه خود آن ها هستند كه شك مى كنند و به دارنده شك علم اشراقى و شهودى و حضورى دارند. اين خودآگاهى در خواب و بى هوشى و مستى نيز هست. بوعلى سينا براى توضيح اين مطلب، انسان را به يك تجربه فرضى درون ذاتى فرا مى خواند و مى گويد:

انسانى را فرض كنيد كه در آغاز خلقتش قرار گرفته و هيچ خاطره اى از پيش، نسبت به خود ندارد و مزاج و عقلش در نهايتِ سلامت است و هيچ گونه تماس حسى با بدن خود و ساير اشياء ندارد و در اين حالت در يك فضاى خالى و آزاد و معتدلى قرار گيرد، به گونه اى كه هيچ گونه فشار و تأثير تحريكى بر او وارد نشود; در اين حالت كه از همه چيز غافل است، حتى از بدن و اعضا و حواس و قواى خود، از ذات خود غافل نبوده و نفس خود را مى يابد، و اين اولين ادراك آدمى و واضح ترين دريافت بشرى است، كه از راه حجّت و برهان و استدلال فراچنگ نيامده است.

اين بيان بوعلى به فرض انسان معلق در فضا معروف است.

انسان علاوه بر خودآگاهى بدون واسطه، حضوريات و ادراكات بلا واسطه ديگرى نيز دارد:

1 ـ انسان در خود نيروى تفكر و تخيّل و نيز نيرويى كه اعضاء و جوارح او را به كار مى گيرد مى يابد و به آن ها علم حضورى دارد، و هيچ وقت در بكارگيرى آن ها اشتباه نمى كند، تا به جاى يك نيروى ادراكى، از يك نيروى تحريكى و يا برعكس، استفاده كند، براى نمونه اين چنين نيست كه چون بخواهد در امرى تفكر كند، به جاى فكر كردن، به راه رفتن اقدام كند.

2 ـ من نسبت به افعال خود علم حضورى دارم، چيزى را تخيّل مى كنم، در چيزى مى انديشم، كارى را اراده مى كنم، مقايسه و سنجش و تعقل مى نمايم، و قضاوت مى كنم، و بر همه اين افعال، احاطه اشراقى و شهودى دارم.

3 ـ در خود احساس شادى و غم، ترس و شجاعت، و يا بُغض و محبت مى كنم. اين حالات روانى را مستقيماً و بدون واسطه درك مى كنم. وقتى گرسنه يا تشنه مى شوم بر اين حالت آگاهى پيدا مى كنم. وقتى اين نوع احساسات را دارم، نمى توانم بگويم: شاد نيستم، ترسى ندارم و يا گرسنه نمى باشم. ممكن است معلوم شود گرسنگى ام كاذب بوده، ولى احساس گرسنگى كه در خود دارم، نمى توانم كاذب بدانم.

4 ـ در صفحه ذهن خود نقش ها و تصوراتى را مى بينم، از آتش گرفته تا خاك و سنگ و خورشيد و سياهى و سفيدى، كه درك وعلم به وجود وبودن اين نقشها در ذهن، بدون واسطه به دست مى آيد، هرچند كه واقعيتى نداشته باشد و به وجودى خارج از ذهن براى آن ها معتقد نباشيم.

بنابر اين من به خودم، و به نيروها و قواى بكارگيرنده اعضاء، و به افعالى كه از من سر مى زند، به انفعالات و حالات درونى ام، به همه تصوراتى كه در ذهنم نقش مى بندد، دركى حضورى و بلا واسطه دارم، كه چون بى واسطه و شهودى است، جاى هيچ گونه خطا و احتمال كاذبى در آن ها راه ندارد و از هرگونه شكى، پيراسته است.

وقتى كه نفس در اين حضوريّات و ادراكات بلا واسطه به تأمل و تفكر مى پردازد، معارف جديدى را پى مى ريزد و حقائق نورانى، وجود او را روشن مى گرداند.

آدمى از اين معارف و حضوريّات، به وضعيت، قدر، روابط و استمرار حيات خود شهود پيدا مى كند و از اين مجموعه، به شناخت ربّ و هستى و رسول و دين و معاد مى رسد و نياز به حجّت را با تمامى وجودش احساس مى كند. با شيوه بهره گيرى از حضوريات، پاى استدلال سخت پُر تمكين مى گردد.

چگونه اين معارف جديد از آن مجموعه به دست مى آيد؟ چگونه خودشناسى، شخص را به خداشناسى مى رساند؟ وقتى من خود را يافتم و به توانايى هاى وجودى ام آگاه شدم و نيروهاى ادراكى و تحريكى خود را شهود كردم، و فهميدم داراى نيروى تفكر و تخيل و تعقل هستم، و نيرويى دارم كه اعضاى من را به حركت وامى دارد، و از آن طرف، مى دانم زمانى بود كه من نبودم، و سپس بود شدم، و آن چه را كه در اختيار دارم، اختيار آن ها را ندارم و محكوم آن ها هستم، و آمدن و رفتن و ماندنم از خودم نيست; پس بايد خالق و حاكم و مدبّرى داشته باشم كه مخلوق و محكوم و مجبور نباشد و او است كه ربّ من است.

اثر اين شناخت

اين معرفت به ربّ، در من عشق و محبتى به او ايجاد مى كند. زيرا او من را به خودم شناسانده و او است كه من با او خودم را شناخته ام. اين معرفت و عشق در من احساس رفتن و حركت را ايجاد مى كند. اين فقر وجودى، من را به سوى او سوق مى دهد، تا مانند ابراهيم خليل بگويم:

(اِنّى ذاهِبٌ اِلى رَبّى سَيَهْدين).

به درستى كه من به سوى پروردگارم رهسپارم و او من را هدايت خواهد كرد.

و چون موسى از او بخواهم:

(رَبِّ اَرِنى اَنْظُرْ اِلَيْكَ).

پروردگارا! خود را به من نشان بده تا به سوى تو نظر كنم.

مى خواهم به سوى او دعوت و هدايت شوم و اين جا است كه به داعى و هادى نيازمند مى شوم و ضرورت رسول را احساس مى كنم و به نداى درون و برون لبيك مى گويم.

همين احساس كه من را نيازمند رسول كرده، به حجّت و امام بعد از او نيازمندم مى كند، تا از دين و آن چه كه من را با حق ربط داده، گم نشوم و از ضلال و هلاك و نسيان رهايى يابم; و قرآن شاهد صدق اين حقيقت است و به رسول و حجّت بعد از او اين گونه دلالت دارد و مى فرمايد:

(وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ اَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللهِ وَ فيكُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللهِ فَقَدْ هُدِىَ اِلى صِراط مُسْتَقيم).

چگونه كفر مىورزيد در حالى كه آيات خداوند پياپى بر شما خوانده مى شود، و رسول او در ميان شما است، و هر كس به خداوند تمسّك جويد، به صراط مستقيم هدايت شده است.

آيه، عوامل هدايت را دو امر مى شمارد; وجود رسول در بين مردم و تلاوت آيات.

بعد از رحلت رسول، تنها آيات، انسان را از كفر و ضلالت باز نمى دارد; بلكه او نيازمند كسى است كه جانشين و هم سو با رسول باشد. بدون حجّت و امام، ضلالت از دينِ رسول قطعى است، به همين جهت در ذيل آيه، هدايت به صراط مستقيم را مخصوص كسانى مى داند كه به حق چنگ زده اند، و آن هم چيزى جز حجّت خدا نيست. و اين گونه از خودشناسى به خداشناسى و شناخت رسول و دين و نيز حجّت و امام مى رسيم.

 

ب: شناخت حضورى ومعاد

معرفت ديگرى كه من را به حجّت پيوند مى دهد و نيازمند مى كند ـ كه برخاسته از مجموعه حضوريات من است ـ وجود نيروهاى متعدد و استعدادهاى افزون بر ساير موجودات، چون نيروى فكر و عقل و قلب و روح انسانى است، كه بيانگر قدر وارزش من است واين كه از مجموعه آن چه در اطرافم هست بزرگترم و آن ها را از آگاهى ام به تصورات ذهنى مى شناسم و با درك نقش هاى ذهنى و تفاوت آن ها با يكديگر، به واقعيت هستى خارج از خود پى مى برم.

(اَوَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فى اَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما اِلاّ بِالْحَقِّ وَ اَجَل مُسَمّى).

آيا در خودشان تفكر نمى كنند كه خداوند آسمان ها و زمين را نيافريده مگر با هدفدارى و زمانمندى معين.

كه نتيجه تفكر در نفس و توجه به اين حضوريات، من را به عالم واقع مى بَرَد و به هدف مندى و عالم هستى متوجه مى كند. شناخت من از خود و مقايسه آن با هستى، ارزش من را گوشزد مى كند، كه انسان با اين مجموعه استعدادها، از دنيا بزرگ تر است. و هدف از آفرينش وى، محدود به دنيا نيست. و همين است كه حضرت على(عليه السلام)مى فرمايد:

فما خُلِقت ليشغلنى اكل الطيبات كالبهيمة المربوطة همّها علفها.

خلق نشدم كه خوردن غذاهاى پاكيزه، من را مانند حيوانِ پروارى، به خود مشغول نمايد.

و در سخن ديگرى مى فرمايد:

لسنا للدنيا خلقنا.

ما براى دنيا خلق نشديم.

محدود به دنيا بودن، اين همه امكانات و استعدادها را لازم نداشت و تنها غريزه كافى بود، تا چون حيوانات لذت را به بهترين شكل انجام دهد و از هر دغدغه و ترس و غم برهد.

استعدادها و توانمندى هاى بسيار و انفعالات و حالات روانى، انسان را بزرگ تر از دنيا نشان مى دهد و مى فهماند دنياى ديگرى در پيش روى اوست و عوالم ديگرى را بايد درنوردد، همان گونه كه امكانات جنين در رَحِم، نشانه حركت به دنياى بزرگ تر است. از اين رو حضرت على (عليه السلام) به فرزندش امام حسن(عليه السلام) و همه نسل ها مى گويد:

واعلم انّك انمّا خُلِقتَ للآخرة لا للدنيا.

به حق، تو براى آخرت خلق شده اى نه براى دنيا.

عظمت قدر و استمرار حيات انسان، در حوزه هاى بزرگ تر از دنيا و روابط گسترده و پيچيده انسان با خود و هستى، آن چنان است كه:

اگر يك ذرّه را برگيرى از جاى***خلل يابد همه عالم سراپاى

اين قدر و استمرار و روابط، ضرورت برنامه ريزى و معاد را به دنبال دارد و اين سان برنامه ريزى، از توان غريزه انسان و علم و عقل او بيرون است، زيرا انسان از غريزه ضعيفى برخوردار است و بايد تجربه هاى متعددى انجام دهد، تا بياموزد و دچار خسران نشود.

عقل، نورى است كه در محدوده دنيا راه را روشن مى كند و از دنياى ديگر و روابط پيچيده آن، بى خبر است; گو اين كه غريزه و عقل در همان محدوده خود هم نيازمند هدايت هستند. به ناچار كسى بايد براى انسان برنامه ريزى كند و استمرارش را نشان دهد و ضابطه ها را در كنار رابطه ها به او بياموزد. آن كس، بايد از انسان آگاه تر و عالِم بر همه جنبه هاى بشرى باشد، تا بتواند ضوابط را به او ارائه نمايد و وى را از خسران و سوختن برهاند. او كسى جز خالق نخواهد بود، كه هم مى تواند مربى انسان باشد و هم هادى را، به سوى خلق گسيل دارد. او است كه از اين راه و روابط آگاه است و از هر كشش و سستى و نسيانى فارغ مى باشد.

و با اين سير است كه سوره قدر تبيين مى شود. چرا نزول قرآن در ماه رمضان؟ و چرا در شب؟ و چرا رجحان آن بر هزار سال؟ و چرا نزول ملائكه؟ و بر چه كسى؟

ميزان معرفت نفس و خودآگاهى او از خود، به گستردگى وجود انسان و ميزان توجه به حضوريات بستگى دارد. همين تفاوت در بسط وجودى است كه تفاوت آگاهى انسان ها را ايجاد مى كند.

و براى همين منظور كه نفس بسط يابد و توجه بيش ترى به حضوريات داشته باشد، تا معارف ارزشمند را به دست آورد، در ماه رمضان به رياضت و كنترل نفس امّاره و ـ شب زنده دارى ـ امر مى شود، تا به قدر و ارزش وجودى اش پى ببرد، و نياز به وحى را با تمام وجود احساس كند. و از اين رو است كه در اين شب قرآن نازل شده و همه امورات و برنامه ريزى هاى يك ساله نازل مى شود. بر چه كسى؟ بر كسى كه آگاهى گسترده دارد و بر تمام راه انسان و معاد او واقف است و آزاد از همه كشش ها است. آن كس كه هم سو با رسول است و جامعه را از ضلالت و بن بست به فلاح و رويش سوق مى دهد.

حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد:

انا من رسول الله كالضوء من الضوء و الذراع من العضد.

هم خوانى من با رسول خدا، مانند نور با نور و دست به بازو است.

 

اللّهم عرّفني نفسك، فانّك ان لم تعرّفني نفسك، لم اعرف رسولك;

اللّهم عرّفني رسولك، فانّك ان لم تعرّفني رسولك، لم اعرف حجّتك;

اللّهم عرّفني حجّتك، فانّك ان لم تعرّفني حجّتك، ضللت عن ديني.

اللّهم لا تُمتني ميتةً جاهليّة; و لا تُزغ قلبي بعد اذ هديتني.


 

دليل نقلى اثبات حجت

 

ضرورت حجّت در قرآن

با تبيين نياز انسان به حجّت و ضرورت آن با توجه به ارزش آدمى، و نيز برهان هاى ديگر عقلى، نوبت به بررسى راه هاى نقلى با استفاده از دو منبع نور، يعنى قرآن و نهج البلاغه مى رسد. اين دو بهترين گواه صادق بر ضرورت و ـ بالاتر از آن ـ وجود حجّت خواهند بود.

قرآن كريم در موارد بسيارى بر اين امر گواهى داده و ضرورت وجود حجّت را خبر مى دهد. خداوند بر انسان منت نهاده و او را مورد خطاب قرار داده و براى او حجّت آورده، تا براى انسان كه امانت و مسئوليت را پذيرفته، عذرى نماند. در آيه (47) سوره قصص آدمى در برابر خداوند به محاجّه برمى خيزد، كه: بايد براى ما رسولى مى فرستادى و حجّت را بر ما تمام مى كردى، در حالى كه خداوند براى ردّ عذر انسان حجّت را در مرحله آغازين با او همراه كرده است و مى فرمايد:

(رُسُلا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرينَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كانَ اللهُ عَزيزاً حَكيماً).

]به تمام انبيا از نوح تا خاتم وحى كرديم[ پيامبرانى كه بشارت دهنده وبيم دهنده بودند، تا بعد از اين پيامبران، حجتى براى مردم بر خدا باقى نماند و خداوند عزيز و حكيم است.

عزّت و حكمتِ كاملِ حق اقتضا دارد با منت گذاشتن بر انسان و مخاطب قرار دادن او، حجّت را بر او تمام كند، تا در فرداى حساب، به بهانه نبود حجّت عذرتراشى نكند.

از اين رو آدمى در مقابل پروردگار هيچ عذرى براى عدم انجام حق و نپذيرفتن حجّت ندارد، و اگر به زعم خود برهانى دارد، به نص قرآن باطل و واهى است.

در آيه ديگر مى فرمايد:

(وَ لِكُلِّ اُمَّة رَسُولٌ)

و براى هر امتى رسولى است

و از آن رو كه هر امتى اجلى دارند:

(وَلِكُلِّ اُمَّة اَجَلٌ)

و براى هر امتى سرانجامى است

و اين امت مُؤَجّل كه حيات و مرگى دارند، نيازمند رسولى از خودشان هستند تا راه را بنماياند و امت را از ظلمت برهاند:

(وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُول اِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ).

هيچ رسولى را نفرستاديم مگر به زبان قومش.

در بيان ديگرى مى فرمايد:

(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فى كُلِّ اُمَّة رَسُولا أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ ...)

در هر امتى رسولى را برانگيختيم تا آن ها را به عبوديت و صراط مستقيم دعوت نمايد و از راه هاى انحرافى و عبادت طاغوت بازدارد.

ادامه آيه سخن از واكنش مردم در برابر دعوت انبيا است:

(فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللّهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ ...)

انسان ها در برابر دعوت، دو گروه مى شوند; گروهى هدايت مى شوند و دسته اى ديگر به ضلالت تن مى دهند، ولى حجّت بر آن ها تمام است، زيرا انتخاب آن ها با بيّنه و وجود حجّت است. اين آيه بر وجود رسول و حجّت و اهداف او تأكيد و صراحت دارد.

قرآن در جاى ديگر مى فرمايد:

(يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُناس بِاِمامِهِمْ...)

روزى كه ما هر جماعتى را همراه رهبرشان فرا مى خوانيم

آيه نشان مى دهد آدم ها بر اساس امامى كه برگزيده اند، مؤاخذه مى شوند. اين گزارش از واقعيتى است كه انسان ها بدون امام نخواهند بود، هرچند امام آن ها باطل باشد، گو اين كه بايد از جانب خداوند براى آن ها امامِ حَقّى نصب شده باشد، تا بتوانند انتخاب كنند.

آياتى كه براى انسان اهدافى را ترسيم مى كند نيز باتوجه به اهداف و تحقق آن ها، وجود حجّت و رسول را ضرورى مى نمايد، تا توسط آن ها، انسان راهِ رسيدن به اهداف را پيدا كند. از جمله اين آيات، آيه شريفه ذيل است:

(اَيَحْسَبُ الاِْنسانُ اَنْ يُتْرَكَ سُدى)

آيا آدمى گمان مى كند كه بيهوده و بدون هدف رها شده است

آيات ديگرى كه در بررسى پيوستگى حُجَج الهى به آن ها به زودى اشاره مى شود نيز به وضوح ضرورت حجّت را مى رساند.

 

ضرورت وجود حجّت

از ديدگاه نهج البلاغه

  على(عليه السلام) در جامعه اى است كه از يك سو جريان رسالت به انحراف كشيده شده است و از سوى ديگر كشورگشايى و تسلط بر زمين هاى خاور دور و امپراتورى شرق ـ ايران ـ و هجوم سيل غنائم جنگى و وفور نعمت ها، تبختر دست اندركاران و تسلط جريان نفاق، و رسوخ يهود را به دنبال داشته است. در چنين شرايطى هجوم فرهنگى و بازگشت مجدد جاهليت و در نهايت ختم همه اين جريان ها به يزيد بن معاويه مشهود است. او به صراحت انكار نبوّت و رسالت كرده و گفته است:

لعبت هاشم بالملك فلا***خبر جاء ولا وحيٌ نزل

 اين وضع مى طلبد على(عليه السلام) بر اصول تأكيد كند و با طرح مجدد اهداف و موازين، جامعه را از ارتداد و انحراف نجات دهد و به آن ها گوشزد كند كه بزرگ ترين خسارت اين است كه جامعه نوپاى اسلامى آن چه را به دست آورده، با متاع قليل و اشياى پستى مبادله نمايد.

ولبئسَ المتجر اَن تَرى الدنيا لنفسك ثمناً و ممّا لك عند الله عوضاً....

چه بد تجارتى است كه دنيا را بهاى خويشتن ببينى و اين سراى ناپايدار را به عوض آن نعمت ها، كه خدا در آن جهان مهيّا كرده است، بستانى.

از اين رو على(عليه السلام)، با تكيه بر مهم ترين اصل، كه در معرض فراموشى است، يعنى حُجَج الهى و ولايت علوى و سيره نبوى مى گويد: با ولايت طاعات قبول مى شوند و عبوديت معنا پيدا مى كند و راه حق و صراط مستقيم روشن مى گردد. على(عليه السلام) به هر مناسبت و در هر فرصتى از رسول و دعوت به او و از بازگشت قوم به احياى سنت رسول الله و كتاب خداوند سخن مى گويد.

اين توجه و سعى على(عليه السلام) در دعوت به اهداف، چراغ راهى براى همه كسانى است كه بر انحرافات امروز جامعه حسرت مى خورند و شاهد غارت سرمايه ها، و عقب گردها هستند. كسانى كه بر فراموشى آرمان ها غصه مى خورند، و به سبب بدعت ها به خود مى پيچند، بايد مانند على(عليه السلام) دعوت را شروع كنند، تا آدم ها جاى اهداف را نگيرند و هوس ها جاى ميزان ها ننشيند.

براى اين كه خودشان با ديدن اين فشارها از راه به در نروند و به خوارج نپيوندند، و يا در چنگال بايدها و نبايدهاى مصلحتى اسير نشوند، تا با ضعف ها به رشوه قانع شوند و دم فرو بندند، و براى اين كه بر خود يأس را هموار ندارند، بايد از على(عليه السلام) بياموزند كه چه وقت بايد سخن گفت: نَطَقْتُ حينَ تَعْتَعوُا و چگونه صبر كرد؟ و به چه دعوت كرد؟ و چگونه دعوت كرد؟ تا از همان راه انحرافى كه رفته اند، برگردند و موانع بازگشت را بردارند.

از اين رو است كه على(عليه السلام) در نهج البلاغه بيش تر از همه مباحث، مبحث حجّت را طرح مى كند، چه به عنوان عام و چه به عنوان خاص. على(عليه السلام) تأكيد دارد كه به جامعه بفهماند، خداوند انسان ها را به حال خود رها نكرده است.    

هدفدارى انسان

به گفته مرحوم سيد رضى كم تر خطبه و منبرى بود كه حضرت بر آن قرار مى گرفت، مگر اين كه قبل از شروع به خطبه مى فرمود:

ايّها النّاس اتّقوا الله فما خلق امرؤ عبثاً فيلهو، و لا تُرِكَ سُدى فيلغو.

اى مردم! اطاعت خدا را بكنيد. هيچ انسانى بدون هدف و بيهوده خلق نشده، تا لهو پيشه كند و دل مشغول باشد، و هيچ كس رها نشده تا هرچه بخواهد، انجام دهد و بار تكليف و مسئوليت را وانهد.

هيچ فردى بيهوده و بدون هدف آفريده نشده، تا دل مشغول دارد و قواى فكرى خود را به كار نگيرد و متذكر اهدافى كه خدا، برايش رسم كرده نشود و به لذت هاى فنا پذير روى بياورد. هيچ انسانى رها نشده و آزاد نيست و بدون مسئوليت و تكليف نمى باشد، تا هر كارى بخواهد انجام دهد و سرگرم شود و از راه بماند.

بنابر اين، خلقت آدمى هدف دار است و عبث نيست، آدمى جهت رسيدن به آن اهداف، داراى برنامه است. به انسان در همه مراحل توجه شده و براى او تكليف و مسئوليتى تعيين گرديده، تا بتواند با مسئوليت پذيرى و انجام آنچه از او خواسته اند، به هدف راه يابد و به ملاقات حق بشتابد.

آن حضرت(عليه السلام) در خطبه ديگرى مى فرمايد:

فان الله سبحانه لم يخلقكم عبثاً و لم يترككم سدى و لم يَدَعكم فى جهالة و لا عمى. قد سمّى آثاركم و علم اعمالكم و كتب آجالكم و انزل عليكم الكتاب تبياناً.

خداوند سبحان، شما را به عبث نيافريده وبى هدف وانگذاشته ودر نادانى ونابينايى رها نساخته است. آنچه را بايد به انجام رسانيد معلوم كرده وبه كردارتان آگاه است ومدّت عمر شما را معيّن كرده است. براى شما كتابى نازل كرده است كه بيان دارنده هر چيزى است.

حضرت در ابتداى خطبه به صفات حق، علم و غلبه و قدرت او اشاره دارد. چنين خدايى با اين صفات، خدايى نيست كه بود و نبودش يك سان باشد. او با تو مرتبط است و بر تو مسلط است و بر هر شىء احاطه دارد. در نتيجه تو در برابر چنين خدايى، مسئول هستى و بايد در فرصتى كه به تو داده، عامل باشى، و بار امانتى را كه بر دوش شما گذاشته، به منزل برسانى. كتابش را رعايت كنى و حقوق و تكاليفش را انجام دهى. زيرا حكمت خداوند اقتضا دارد كه هيچ مرحله اى از حيات براى انسان بدون برنامه نباشد. او انسان را عبث و بيهوده خلق نكرده است. او از خلقت هدفى دارد و بعد از خلق، انسان را به خود وانگذاشته و زندگى را براى او پوچ قرار نداده است. اگر خدا براى اين دنيا برنامه اى را تدارك ديده، آدمى را نسبت به آن بى خبر قرار نداده و او را در ظلمت رها نكرده است; زيرا او را به خير و شر و نور و ظلمت هدايت كرد. براى چگونه زيستنِ او، كتاب را نازل كرد و با چه كسى رفتن، نبى و رسول را برانگيخت; و بايدها و نبايدها و راه را با اكمال دينش به پايان برد، پس بر انسان حجّت را تمام و براى او مواضع عذر را بيان كرد. آن گاه حضرت امير(عليه السلام)بعد از مرحله معرفت و شناختِ حق و مبدأ و راه و راهنما، به چگونگى آمادگى آدمى اشاره دارد، و اخلاق و موانع خُلق او را بيان مى كند.

چگونه حجّت خدا، بر ما حجّت را تمام كرده و اندكى را جا نگذاشته است; او با تعيين جايگاه آدمى و رابطه او با خالق، بر ضرورت حجّت تصريح دارد.

در پايان خطبه، امام آگاهانه مى فرمايد: ملازم راه بودن و از اهداف غافل نشدن، و از امكانات و حجّت باطنى بهره گرفتن، به اين است كه از آنچه زمينه عبث و لغو را فراهم مى كند و موجب فراموشى حجّت باطنى و ظاهرى ـ ذكر و رسول ـ مى شود پرهيز كرد، و آن را تكذيب نمود.

هميشگى و پيوستگى حجّت

  بحث ضرورت وجود حجت، با اشاره به بعضى از دليل هاى عقلى و نقلى آن گذشت. در اين مرحله از دوام و استمرار حجّت سخن مى گوييم.

بعد از اين كه ضرورت وجود حجّت براى انسان ثابت شد، به طور طبيعى تا انسان موجود است، بايد چنين حجتى همراه او باشد. در غير اين صورت خلاف آن چه تبيين شد، پيش خواهد آمد. بنابر اين تركيب خاصّ آدمى و ساختمان وجودى او و هدف دار بودن وى و نيز محدود نبودن به دنيا، راه و راهبرى را لازم دارد. قرآن بر اين مطلب و استمرار وجود راهبر، صحّه مى گذارد و نهج البلاغه ـ كه محور بحث ما است ـ نيز بدان اشاره دارد.

   

پيوستگى حجّت در قرآن

ابتدا اين بحث را از منظر قرآن، با نگاهى كلّى و گذرا به بعضى از آيات، بررسى مى كنيم و سپس ادامه بحث را در نهج البلاغه پى مى گيريم.

قرآن مى فرمايد:

(... وَ اِنْ مِنْ اُمَّة اِلاّ خَلا فيها نَذيرٌ).

... وهيچ امّتى نبوده مگر اين كه در آن هشدار دهنده اى گذشته است

شايسته است براى فهم آيه، نظرى اجمالى به سوره فاطر افكنده شود، تا هم از نور هدايت قرآن بهره مند شويم و هم جايگاه آيه را به دست آوريم.

سوره فاطر مكى است و در ابتداى بعثت و آغاز دعوت رسول براى جامعه اى كه گروهى از آن، معاند و اندكى سرگشته هستند، مطرح مى شود. سوره با حمد خداوند آغاز مى شود، همو كه فعّال ما يشاء است و مخلوقات به ويژه جامعه انسانى را متحوّل مى كند و بعد از خلق آن ها به تقدير و تدبير و تعيين حدّ و مرز و ايجاد فاصله، همراه با ارتباط بين آن ها اقدام مى كند.

آيه از رسالت ملائكه براى تمام نظام هستى سخن مى راند، آن گاه انسان ها را متوجه نعمت هايى مى كند كه توجه به آن ها خالقيّت و رازقيّت و وحدانيّت حق را شهادت مى دهد، و نياز آدمى به اين راه را ثابت مى كند، زيرا به رغم همه موانع و خودفريبى ها، امور به حق رجعت دارد، بنابر اين آدمى بايد باور كند كه راهش تا حق ادامه دارد و محدود به دنيا نخواهد بود، هرچند شيطان او را وسوسه كند. از اين رو انسان بايد دشمنان خود را بشناسد كه آنها او را دعوت به ماندن و توقف در چهارديوارى دنيا مى كنند. بايد باور كند اين ها دشمن او هستند، نه دوست او; هرچند حرف ها و دعوت هاى آن ها، او را خوش آيد. آدمى بايد خوب شود و از لغو گريزان باشد و از بى خيال بودن فاصله بگيرد; در غير اين صورت نرمى مار، نيش او را به همراه دارد و خنكى لذت، گرمى آتش را.

به طور طبيعى، آدم ها در مقابل اين تذكّرها و موانعِ شيطانى، دو دسته خواهند شد; آن ها كه با تذكّرها به ادامه راه خود ايمان مى آورند و بر اساس ايمان، اعمال جهت دار را انجام مى دهند، كه خداوند از تقصيرات آن ها خواهد گذشت و براى آن ها اجر در راه بودن و به قرب حق رسيدن را در نظر خواهد گرفت.

در مقابل اين ها گروه دومى هست، كه از راه چشم مى پوشد و به خسران تن مى دهد و سوختنِ نرفتن را مى چشد.

راستى! در نظام قانونمند هستى كه راهى را براى آدمى قرار داده اند و ضيافتى براى او مهيّا نموده اند، تفاوت ندارد آن كه در صراط قدم برمى دارد، با آن كه به بى راهه و چپ و راست مى گرايد و دشمنانِ او اعمال زشتش را برايش زينت مى دهند و او هم باور كند كه همين راه است! حقّا كه هدايت و ضلالت دست او است، كه اين گونه زمينه ها را فراهم مى كند و حجت ها را تمام مى نمايد، تا آدمى انتخاب كند; آن هم آگاهانه و هوشيارانه، چنان انتخابى كه از آن دفاع كند و با همه گمراهى، آن را توجيه نمايد و تزيين كند و نيكو بپندارد.

واى بر ما كه از اين معجزه زنده، كه اين چنين با فرياد، آيه ها را بر ما تلاوت مى كند و آفات و دشمن ها را مى شناساند تا در درياى غفران حق شناور شويم و به ما مى گويد: خوب شويد تا اجر بگيريد، چشم مى پوشيم و كافر مى شويم و خانه دشمن را محل امن خود مى پنداريم; غافل از اين كه در دست دشمن اسير، و در دام او مى سوزيم.

ببين چه رسول مهربان و رؤوفى، خود را با تمام وجود وقف ما مى كند و براى ما دل مى سوزاند، تا ما را بسازد وبا وجود اين كه ما زشتى ها را انتخاب كرده ايم و در خانه دشمن منزل گرفته ايم و به خسران نشسته ايم، باز ما را رها نمى كند.

(وَاللهُ الَّذِى اَرْسَلَ الرِّياحَ...)

وخدا همان كسى است كه بادها را روانه مى كند...

خداوند در عالم ملكوت، رسولانى به نام ملائكه دارد، و در طبيعت، رسولانى به نام رياح دارد. بادهاى نشأت گرفته از رحمت حق با وزيدن، زمين مرده را روح مى دهند و زنده مى كنند. يادآورى اين نعمت و ارتباط خاص باد و ابر و باران با احياى زمين مرده، معرفتى توحيدى را در انسان زنده مى كند. تنها خداوند است كه چنين قدرتى دارد و او است كه بر قدرت خويش قاهر است و مغلوب آن نمى گردد.

عده اى در محدوده اى خاص، ممكن است قدرت داشته باشند، ولى توان اداره چنين قدرتى را ندارند و سوار بر قدرت نيستند، بلكه اسير آن هستند. قدرت فريب شان مى دهد و عزيز نخواهند بود. عزّت و تسلط بر قدرت، خاص حق است و آدمى كه به تسخير طبيعت رو آورده و قدرت مند شده، درياها و كرات را مسخّر كرده و اتم ها را شكافته است، وقتى مى تواند به اين قدرت جهت دهد كه هماهنگ با نظام هستى و خالق آن شود واين ممكن نيست، مگر اين كه به حق اعتراف نمايد و به قدرت او اقرار كند و اعمال و كردارش را جهت دار نمايد، در غير اين صورت نقشه ها و طرح هاى ناشى از قدرت ناهماهنگ، جز گرفتارى و ناامنى، حاصلى به بار نخواهد داشت.

امروزه بشر براى اين كه در چنگ قدرت خويش گرفتار نيايد، تصميم به نابودى سلاح هاى مخرّب گرفته است، كه گاه قدرت تخريبى يكى از آن ها، ده برابر زمين را نابود خواهد كرد! اين نقشه ها با همه پيچيدگى و گستردگى، از آن رو كه از جهتى برخوردار نبوده و هماهنگ نيست خريدارى نخواهد داشت، و چيزى جز هلاكت طراحان صحنه را در پى ندارد.

(وَاللهُ خَلَقَكُمْ...)

بخش سوم سوره مرورى بر كيفيت خلقت آدمى است. تأمّل در پيدايش انسان او را به ادامه راه خود فرامى خواند، و بر خالقيت حق ـ الله ـ گواهى مى دهد; كه چگونه او را جفت آفريد. اين، وحدت حق را گواهى مى دهد. بعد از خلقت، آگاه بودن خدا از انسان مطرح است و وجود كتابى كه همه مراحل سير آدمى را دربردارد، آن گاه بر تفاوت انسان ها اشاره دارد كه گروهى دستاوردى ندارند و گروه ديگرى...

تذكر به تحول دو زمان شب و روز، و ماه و خورشيد و تسخير آن ها براى انسان، و زمان مند بودن آن ها، و تذكر اين نكته كه الله و خالق و رازق و عليم و حكيم و قدير، كسى جز ربّ نيست. الله است كه شما را مى پروراند و ديگران هرگز نمى توانند، مربى شما باشند; زيرا كسى بايد مربى باشد، كه بر استعدادها و امكانات انسان واقف بوده، هدف انسان را كه براى آن خلق شده، بشناسد و او جز كسى كه انسان را خلق كرده و به او رزق داده و همه زمين و آسمان ها را مسخر او كرده، نمى تواند باشد.

(يا اَيُّهاَ النّاسُ اَنْتُمُ الْفُقراءُ اِلَى اللّهِ...)

اى مردم شما نيازمندان به سوى خداوند هستيد.

چند قسمتى از سوره كه از آن سخن رفت، حمد خداوند و اثبات خالقيت و الوهيت او، از راه توجه به نعمت ها و چگونگى خلقت و تدبير و مرحله اى بودن اشيا بود.

در اين بخش خطابى ديگر به جميع توده ها به چشم مى خورد، تا افتقار ذاتى خود را دريابند و آن را با غناى ذاتى حق پيوند بزنند، و بر غناى حق متّكى باشند.

احساس نياز به خدا، به آدمى مى فهماند براى حيات و تداوم آن بايد بر غناى او تكيه كند، كه او غنى و بى نياز است. اگر خداوند اراده كند، انسان ها را از صحنه هستى مى زدايد و خلق جديدى ايجاد مى كند. از آن جا كه انسان ها فقر ذاتى دارند و همه محتاجند، هيچ كس توانايى برداشتن بار ديگرى را ندارد، و هيچ انسانى ـ چه به طور فردى و چه به صورت جمعى ـ توان اداره امور ديگران و حلّ مشكلات و زدودن فقر آنان را ندارد. هرچند امروزه بشر ادعاى بى نيازى از خدا و استغناى از انبيا و رسولان الهى را دارد، ولى اين فقر را كسى احساس مى كند، كه براى زندگى خود ادامه اى را باور دارد و خود را محدود به حيات دنيوى نمى داند.

او عوالم ديگرى را احتمال مى دهد ودر اين راه دراز بابضاعت و توشه كمى كه دارد، به حق و دستگيرى او نياز پيدا مى كند. و آهش را بلند مى نمايد و مى گويد:

آه من قلّة الزاد و بُعد الطريق

واى از كمى توشه و دورى راه

ولى آن كس كه جهان بينى اش تا نوك بينى اش است و

(وَلَمْ يُرِدْ اِلاَّ الْحَياةَ الدُّنْيا)

جز زندگى محدود دنيوى چيز ديگرى را نمى خواهد

تنها به همين قانع است. او با كسى كه عوالمى را فرا روى خود مى بيند، يكسان نخواهد بود و هم سو نخواهد شد، زيرا او رفتنى، و اين ماندنى است. او شدن است واين گنديدن، او نور است واين ظلمت، او حرارت است واين برودت، واو حيات است واين مرگ.

پس اين آدمى كه خالقيّت و رازقيّت و الوهيت و ربّانيّت الله را شهادت داد، و با سير و تأمل در هستى و در خلقت خويش و انسجام جهان، به غيب و ادامه راه و وجود عوالم ديگر ايمان آورد، ناظر خواهد بود كه خداوند در هر طبقه اى از مخلوقات خويش رسولانى دارد; چه در عالم امر و ملكوت و چه در عالم طبيعت و جبروت.

وقتى او بر فقر ذاتى خويش به الله آگاه شد و به اين مرحله رسيد كه از طريق غريزه و حس و تجربه و تعقل، نمى تواند پاسخ گوى نيازهاى خود باشد، خود را نيازمند رسول مى بيند و به وحى رو مى آورد، تا از ظلمت برهد. در اين صورت، رسول براى او منذر مى باشد، و او را به يادآورى نعمت ها و آشنايى با فقر خود و آگاهى از تمامى راه و دورى از آفات و موانع و دشمن، وامى دارد و سايه رحمت را بر او مى افكند، و او را به پايان راه خود واقف مى كند.

اين سنّت در حيات انسان ها و همه امت ها جارى است. خداوند با توجه به اين نياز، آدمى را در هر مرحله به خود واننهاده، براى او نذير و بشير را به عنوان رسول و حجّت فرستاده است;

(إِنّا اَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَنَذيِراً وَاِنْ مِنْ اُمَّة إلاّ خَلا فِيها نَذِيرٌ).

ما تو را به حقّ، بشارتگر وهشدار دهنده گسيل داشتيم، وهيچ امّتي نبوده مگر اين كه در آن هشدار دهنده اى گذشته است

هيچ امتى از انذار دهنده و حجّت خالى نخواهد بود. اگر خلأ را از خلأيى كه حرف آخر آن همزه است، اخذ كنيم، به اين معنا است كه هيچ امتى نخواهد بود مگر اين كه انذار دهنده اى در آن ثابت باشد. همراه هر امتى، استمرار نذيرى را شاهد هستيم و آخرين امت ـ امت آخر الزمان ـ از اين سنت الهى استثنا نشده است، زيرا رسولى همراه با حق و با دو مؤلفه نذير و بشير بودن ارسال شده است; هرچند كه انسان ها همچون ساير ملل در مقابل دعوت او دو دسته شدند; مدبرين به حق، كه او را تكذيب كردند، و به اخذ عزيز ـ عذاب شديد ـ گرفتار آمدند; و مقبلين به حق، كه پذيراى دعوت حق شدند و براى بى نهايت، بار و توشه خود را بستند و تا نور رهسپار شدند.

(اَلَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً...).

آيا نديده اى كه خدا از آسمان، آبى فرود آورد

جلوه ديگر حق اين است كه خداوند از همين آب، چگونه ميوه هاى مختلف با رنگ هاى متفاوت به وجود مى آورد، با اين كه همه با يك آب، آبيارى شده اند. در ميان كوه ها راه هايى ورگه هايى با رنگ هاى سفيد و قرمز و سياه پر رنگ، آفريده است. در ميان انسان ها و ساير جانداران اين تفاوت رنگ ها و اين اختلاف چهره ها مشهود است، و تأملى را طالب است، تا با نظاره اين جلوه هاى جمال طبيعت، انسان به خالقيت و ربوبيت و جمال حق آگاه شود و در برابر او به خشيت و تواضع برسد.

خداوند با اتمام رسالت و انقطاع وحى، امت را رها نكرده و به آن ها علمايى را ارزانى داشته كه در برابر حق، تسليم و خائف اند و كتاب او را، هم خود تلاوت مى كنند و بر تلاوت آن استمرار دارند و هم بر كسانى كه به خويش آگاه شده اند و ادامه حيات خود را باور دارند، آن را تلاوت مى كنند. آنان نماز را، با تمام حدودش، بپا مى دارند و از آن رو كه نماز، عمود دين است، با بپا داشتن آن، دين رسول را بپا مى دارند و آن را احيا مى كنند، كه اقامه نماز با قيام به نماز وخواندن آن، تفاوت دارد و مراد از اين عالمان، در درجه اول، ائمه(عليهم السلام) هستند، كه خود فرمودند: نحن العلماء; عالم ربّانى و واقعى، تنها ما هستيم و شيعيان مامتعلم و طالب علم مى باشند.

اين كتابى كه با خود حكم، حكمت و حكومت دارد و نورى است كه راه را مى نماياند، حافظ مى خواهد و همراه مى طلبد، تا خاموش نگردد و وارونه نشود و تنها در جهت هدفِ خود، به كار رود.

(ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا...)

سپس اين كتاب را به آن بندگان خود كه ]آنان را [برگزيده بوديم، به ميراث داديم.

تا رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) هست، خود حافظ و مفسّر آن است، ولى با رفتن رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) وارث او كيست، تا بر امتش شاهد و راهنما باشد وكتاب را حافظ و پاسدار؟ از اين رو است كه خداوند، هرچند رسول را آخرين پيامبر قرار داد، ولى امت را از حجّت محروم نكرد و كتاب را به كسانى كه آن ها را برگزيد داد. آن ها از صاف ترين و خالص ترين افراد، پس از رسول و از شجره نبوت بودند، و خدا اين ثمرات را از آن درخت چيد و برگزيد.

به گواه همه منابع تاريخى رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) مكرر اعلام كرد:

انّي تارك فيكم الثّقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي أنّهما لن يفترقا حتى يردا عليّ الحوض ما ان تمسكتم بهما لن تضلّوا ابدا.

من در ميان شما دو چيز نفيس مى گذارم، يكى كتاب خدا وديگرى عترتم كه خاندان من هستند واين دو از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند وتا زمانى كه به اين دو چنگ زنيد، گمراه نمى شويد.

اين حديث متواتر، بر پيوستگى حجت هاى الهى در كنار خاتميت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) تا پايان تاريخ گواهى مى دهد و اين سنتى تغيير ناپذير است. ما جانشينان كسانى هستيم كه در مقابل دعوت حق دو گروه شدند; مؤمن و كافر. اين سير را در مدتى بايد بپيماييم تا رحمت خداوند بر ما ببارد و غم و حزن از ما برهد و بر حوض كوثر، نزد رسول وارد شويم.

بارالها! تو بر ما حجّت را تمام كردى و ما را از امت رسولت قرار دادى; بر ما ببخش، تا قدرشناس باشيم و به حبّ دنيا روى نياوريم و دشمن محمد و آل محمد(عليهم السلام) نگرديم.

خدايا! ما را اهل تلاوت قرآن بگردان، تا مشمول شِكوِه رسول نشويم كه فرمود:

(... يا رَبِّ اِنَّ قَومِى اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً).

پروردگارا به راستى قوم من اين قرآن را در شكل مهجورش برگزيده اند.

 

  پيوستگى حجّت در سوره مؤمنون

 

آيه ديگرى كه شاهد استمرار حجج الهى است، اين آيه است:

(ثُمَّ اَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا...).

باز فرستادگان خود را پياپى روانه كرديم

تأمل در اين سوره و توجه به شروع و ختم آن و تدبر در سياق آيات، علاوه بر اين كه موجب هدايت و نقصان ضلالت است، بيان كننده سير تاريخى ادوار مختلف بشر با رسولان الهى و برخورد توده ها با آنان است.

تقسيم بندى اجتماعى به دو گروه مؤمن و كافر، با نگرشى بر خلقت انسان و عبث نبودن خلقت و رابطه انسان با معاد، همگى تأكيد اين است كه انسانِ هدف دار نياز به حجّت دارد، تا او را به صراط مستقيم و عبوديت حق دعوت كند. اين حجّت در هر امّت و قومى است تا حجّت خدا را بر آن ها تمام كند، و عذر بشر را در عدم ارسال انبيا و نبود حجّت رد كند.

سوره بيان كننده اين نكته است كه ما رسولان را يكى پس از ديگرى فرستاديم. بعد از اين كه انسان را در بهترين شكل خلق كرديم و راه هاى آسمانى را بر او گشوديم، او را با خود مرتبط كرديم و از نعمت هاى زمين و آسمان در شكل هاى مختلف او را بهره مند كرديم و از او غافل نبوديم. بعد از بيان اين سنّت جارى، خداوند به ترتيب از رسولان اولى العزم، از نوح(عليه السلام) تا محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را نام مى بَرَد و دعوت او را به صراحت ذكر مى كند:

(وَ اِنَّكَ لَتَدْعُوهُم اِلى صِراط مُسْتَقيم).

به طور قطع تو آن ها را به راه راست مى خوانى

يكى از لوازم دعوت به صراط مستقيم، معرفى هادى وراهنماى راه وحافظ ميراث رسول است. در روايت آمده است، عبوديت ـ كه به تعبير قرآن صراط مستقيم است ـ بدون معرفت امام ممكن نخواهد بود. در دعوتِ رسول، دعوت به امام مطرح است. در تفسير قمى صراط مستقيم به ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) تفسير شده است.

راستى! چرا سوره با ذكر صفات مؤمنان شروع مى شود؟ شروعى متفاوت با سوره فاطر. از پايان راه سخن مى گويد و از وارثان فردوس، كه آن را اعلى درجات بهشت مى گويند. آن گاه از خلقت مؤمن مى گويد، و در اثناى كلام از كفار سخن مى راند كه همه آن ها در امت هاى متفاوت و قرون مختلف، يك اشكال مى كنند كه اگر خداوند لازم مى بيند رسول بفرستد، چرا بشر مى فرستد و ملك نمى فرستد؟ آيا اين حكايت از آن ندارد كه آدم ها خودشان را باور نكرده اند و به قدر خود آگاه نيستند كه انسان را براى انجام رسالت الهى شايسته نمى دانند؟!

(فَتَبارَكَ اللهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ)

آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است

بايد انسان ها به عظمت خويش راه يابند و خود را حقير نشمارند، تا براى شان بهت انگيز نباشد كه دنياهاى ديگرى هم هست و انسان محدود به اين هفتاد سال نيست و بعد از مرگ مبعوث مى شود و زندگى را شروع مى كند. او نبايد گمان كند عبث و بيهوده خلق شده تا رويش خود را از دست بدهد، و در تاريخ تنها به صورت احاديثى بماند كه زبانزد مردم است، وآثار حياتى از او باقى نماند وفقط به صورت اخبارى در داستان ها وقرآن از او گفتگو شود، وهمچون خار وخاشاك خشك شده بى مقدارى شود كه خفّت موازين دارد وكفه ميزان اعمالش سبك است.

اما آنان كه دعوت انبيا را لبيك گفتند، چون به ارزش خود واقف شده و به ادامه راه خود ايمان آورده بودند، با معيارهاى پابرجا به رويش رسيدند و ريشه دواندند و به ابديّت پيوستند و وارث فردوس گشتند.

راستى! قرآن معجزه جاويدان است. نه از هدايت كم مى گذارد و نه از ارائه هدايت ناتوان و عاجز است; نه اختلافى در آيات دارد و نه از انسجام و استحكام كاستى دارد.

بايد اعجاز قرآن را در اين ديد كه چگونه در وجود انسان جريان مى يابد و تار و پود او را مى تند و او را زير و رو مى كند تا به صراط مستقيم بازگرداند، نه تنها در الفاظ قرآن، كه امروز ديگر عربى نمانده كه مجادله لفظى بكند و غير عرب بگويد: اگر اعجازش در الفاظ هست، پس حجّت بر ما تمام نيست. بايد اعجاز را در چيز ديگرى جستجو كرد كه امروزه براى همه مدّعيان هدايت و معتقدان به خرد نيز معجزه باشد.

بارالها! دل هاى ما را از غل و زنجيرهايى كه بر آن بسته شده وارهان، تا به فهمِ قرآن نائل آييم و ما را از همزات شياطين به دامن كبريايى خود پناه ده!

 

سوره رعد و پيوستگى حجّت

 

سومين آيه اى كه به دائمى بودن حجج الهى تصريح دارد; اين آيه است:

(اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْم هاد)

]اى پيامبر![ تو فقط هشدار دهنده اى، وبراى هر قومى رهبرى است.

شروع اين سوره با شروع دو سوره فاطر ومؤمنون متفاوت است.

اين سوره از آيات كتاب و حقانيت قرآن و از موضع گيرى اكثر مردم در برابر اين كتاب آسمانى، سخن مى گويد.

چرا قرآن حق است؟ و چرا اكثر مردم ايمان نمى آورند؟

حقانيت قرآن از آن جا است كه فرستاده آن خداوندى مى باشد كه خالق و مدبّر اشيا است و با نظام و قانون خاصّى هستى را به پا داشته، و خورشيد و ماه را مسخر كرده، و هستى را زمان مند نموده است. استوارى سقف دنيا و قدرت و تسخير و تدبير، انسان را به يقين مى رساند، و او زبان به حقانيت خداوند و كتاب مى گشايد.

نحوه استقرار زمين و وجود كوه ها و آب هايى كه از دو جنس متفاوت هستند، و ثمراتى كه هر يك جفت ديگرى هستند، و چگونگى ارتباط شب و روز آدمى را به تفكر دعوت مى كند، تا از تكثّر و ارتباط خاص آن ها و نظام حاكم بر هر كدام، به وحدت مدبّر و خالق، راه يابد.

با مطالعه در مايع حياتى به نام آب و ثمراتى كه از آن نشأت مى گيرد، انسان به تعقل وادار مى شود تا بسنجد تنها آنچه ثابت و ماندنى است، خداوند خالق و مدبر است و غير او باطل و از بين رفتنى است.

چرا آن ها ايمان و گرايش به حق و كتاب ندارند؟

چون ادامه حيات خود را باور ندارند و مى گويند: مگر مى شود انسانى كه بعد از مرگ به خاك بدل مى شود، حيات و خلقت جديدى داشته باشد؟! آنان كسانى هستند كه وجود عظيم انسانى را در قفس دنيا محبوس كرده و بر دست و گردن خود زنجير اسارت زده اند.

وقتى من تا آخر عمرم از فاصله دو روستا بيش تر نمى گذرم و حداكثر راهى را كه بايد بروم، ده كيلومتر است، ماشين و هواپيما و جتِ مافوق صوت را مى خواهم چكار؟! وقتى كه خود را به همين دنيا محدود مى بينم، كتاب هدايت به دنياى ديگر را باور ندارم، ونمى خواهم.

قرآن مى فرمايد:

(... وَالَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ)

وكسانى كه به آخرت ايمان مى آورند، به آن ]قرآن نيز[ ايمان مى آورند

كسانى كه به بيش از دنيا گرايش دارند، به كتاب و راهنماى آن عالم نياز دارند.

(اَلَّذينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ)

خودباختگان كسانى اند كه ايمان نمى آورند

آن ها كه به خود ظلم كردند و سرمايه هاى وجودى خويش را به بار ننشاندند و دچار خسران و زيان شدند و خود را به كم تر از آنچه بودند فروختند، آن ها ايمان نخواهند آورد، و گرايش در آن ها شكل نخواهد گرفت.

راستى! از اين انسان عجب نيست كه با وجود آيات محسوس و مشهود در درون خويش و در اطراف خود، به ادامه حيات خويش بى ايمان است و اين همه سرمايه و استعداد را در اين قفس دنيا محدود كرده است؟!

انسان منحرف بر دروازه هاى دل خود قفل زده و از آنچه او را به رفتن دعوت مى كند بيزار است، و آيات ديگرى را مى خواهد كه با خواسته هاى محدود و هوس ها و آرزوهاى بى مقدارش هماهنگ باشد! آياتى كه بودنش را توجيه كند، و شعله شهواتش را دامن زند،و مسئوليت ها را از او بردارد، و او را آزاد بگذارد تا هر هوسى دارد آن را برآورده سازد.

اما چگونه مى شود خداوند حكيم كه خالقيت و ربوبيت و الوهيت و تدبير را با هم جمع كرده و اين گونه نظام هستى را هدف مند و با جمال و اتقان اجل بنا گذاشته، آدمى را به خود رها كند تا بسوزد و در غل و زنجير توهم و جهل و هوس گرفتار آيد؟! خدا او را به خود وانگذاشته و به او اجازه نمى دهد از حق تجاوز كند كه با تفكر و تعقل در اين نظام، مبدأ نمايان است و مقصد جهان نيز روشن است.

(اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْم هاد)

]اى پيامبر![ تو فقط هشدار دهنده اى، و براى هر قومى رهبرى است

خداوند تو را رسولِ منذر اين امت قرار داده و در اين مرحله كه آن ها بر ماندن خود در دنيا لجاجت دارند، وظيفه تو انذار است، كه از ارزش آن ها بگويى و از ادامه و استمرار حيات، آنها را خبر دهى و تنها كتاب هدايت را قرآن معرفى كنى.

خداوند براى هر قومى هادى گذاشته است تا آن ها را به حق هدايت كند. اين از سنت هاى جارى الهى در بين بشر است كه او را بدون هادى نخواهد گذاشت، هرچند مردم به هادى هاى خود جفا كنند و از آن ها روى برگردانند.

آيات نشان مى دهد كه اعجاز قرآن در هدايت گرى است، و كفّار از آن غافل اند و آن را باور ندارند. آن ها چيزى را مى خواهند كه  چشم هاى شان را پر كند و هوس هاى شان را برآوَرَد، نه اين كه دل هاى آن ها را جلا دهد و حق را نشان دهد.

اين سوره در ادامه، اهل تأمل و تعقل را مى طلبد كه روى خود را به دنياى جديدى بگشايند و به حقارت دنيايى كه به آن دل بسته اند، پى ببرند.

اين سه آيه از سه سوره، كه هر سه مكى و در آغاز دعوت رسول نازل شدند بررسى شد، تا ابتداى دعوت، همراه با اين معرفت باشد كه آدمى به حجّت و رسول و هادى و منذر و مبشّر و ولى نيازمند است. اين نياز تعبدى نيست، بلكه با بررسى زمينه هايى از وجدان، هستى و از خالق كه براى هر بيگانه و بى اعتقاد به قرآن، حجّت و برهان است، فهميده مى شود.

بعد از بررسى آيات به مرور كلمات نورانى نهج البلاغه مى پردازيم. باشد كه خداوند ما را با خويش آشنا كند و از نور هدايت كلام اوليائش بهره مند نمايد!

 

استمرار و دائمى بودن حجّت

و بررسى آن در نهج البلاغه

 

و اصطفى سبحانه من ولده انبياء اخذ على الوحى ميثاقهم و على تبليغ الرسالة امانتهم، لمّا بدّل اكثر خلقه عهدالله اليهم فجهلوا حقّه و اتخذوا الانداد معه، واجتالتهم الشياطين عن معرفته و اقتطعتهم عن عبادته فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبيائه.

اولين خطبه نهج البلاغه با حمد خداوند و صفات سلبى او شروع شده، از خلقت عالم و ملائكه سخن مى گويد، و پس از آن به خلقت حضرت آدم و طغيان شيطان و وسوسه او و فريفته شدن آدم و هبوط او اشاره دارد. در ادامه، بعثت انبيا و اهداف آن ها و هدف از بعثت و نيز بعثت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و كتاب خدا مطرح مى شود. خطبه با ذكر حج و هدف آن و خصوصيات و جايگاه آن در اسلام به پايان مى رسد.

ترجمه خطبه:

خداوند ـ تبارك و تعالى ـ از بين فرزندان آدم(عليه السلام)خالص ترين آن ها را به عنوان پيامبر برگزيد و از آن ها با وحى ـ چه در مرحله دريافت و چه در مرحله ابلاغ ـ پيمان محكمى گرفت كه بر وحى آگاه باشند و از آفت نسيان و ابهام و اجمال و تحريف پيراسته باشند و حجّت را بر خلق خدا تمام كنند.

قرآن كريم به اين مطلب اشعار دارد:

(وَ اِذْ اَخَذْنا مِنَ النَّبييّنَ ميثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوح وَ اِبراهيمَ وَ مُوسى وَ عيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ اَخَذْنا مِنْهُمْ ميثاقاً غَليظاً لِيَسْئَلَ الصّادِقينَ عَنْ صِدْقِهِمْ وَ اَعَدَّ لِلْكافِرينَ عَذاباً اَليماً).

و ]ياد كن[ هنگامى را كه از پيامبران پيمان گرفتيم، واز تو واز نوح وابراهيم وموسى وعيسى پسر مريم، واز ]همه[ آنان پيمانى استوار گرفتيم. تا راستان را از صدقشان باز پرسد، وبراى كافران عذابى دردناك آماده كرده است.

خداوند از پيامبران اولى العزم پيمان اخذ كرد. در آيه اشاره ندارد بر چه چيز اخذ ميثاق شده است. حضرت در خطبه توضيح مى دهد كه اين اخذ ميثاق غليظ، بر وحى بوده تا انبيا وظيفه سنگين شان را به آخر برسانند; و پيامبر اسلام اولين كسى مى باشد كه از وى اخذ ميثاق شده است، زيرا از همين آيه به دست مى آيد مِنك قبل از نوح و ساير پيامبران است. روايات بسيارى اين را تأييد مى كند. در زيارت رسول الله آمده است: اول النبيين ميثاقاً و آخرهم مبعثاً و قرآن مى فرمايد:

(وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى اِنْ هُوَ اِلاّ وحْيٌ يُوحى)

رسول به سبب وفادارى به آن ميثاق، از هوى گريزان است و جز وحى چيزى بر زبان جارى نمى كند.

در جاى ديگر مى فرمايد:

(ما كانَ لِبَشَر اَنْ يُؤْتِيَهُ اللهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنّاسِ كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللهِ).

اين چنين نيست كه خداوند به بشر و نبى، كتاب و نبوت را اعطا كند ـ و با او ميثاق وحى ببندد ـ ، آن گاه رسول عهد شكنى كند و به جاى دعوت به حق به خويش دعوت نمايد.

و على تبليغ الرسالة امانتهم.

خداوند در مرحله تبليغ رسالت و آن چه انبيا مأمور به ابلاغش بودند، از آن ها امانتى را اخذ كرد، يعنى وحى را و تبليغ رسالت را به پايان ببرند و آن را به اهلش برسانند. حضرت امير(عليه السلام) درباره ملائكه مى فرمايد:

اين ها امانت دار وحى هستند و در ارسال وحى به انبيا كوتاهى ندارند.

از به كارگيرى كلمه امانت در آيات قرآن و عبارات نهج البلاغه به دست مى آيد كه امانت، عبارت از عهد و پيمانى است كه بسته شده است و آنچه را طرف مقابل قبول كرده، امانتى نزد او است. لذا خداوند، كه با انبيا بر وحى پيمان بسته، ميثاق او بر وحى امانتى در دست انبياء است، كه بايد آن را ادا كنند و به رسالت خويش كه تبليغ وحى است، اهتمام داشته باشند. آن گاه خداوند از آن ها اين امانت را اخذ كرده، آن ها را مورد بازخواست قرار مى دهد.

شايد منظور از صادقين در آيه بعدى همين نبيين باشد كه از صِدق آن ها سؤال مى شود. تعبير الصادقين عن صدقهم مى رساند اين ها در اداى امانت صادق بودند.

آن حضرت در يكى از نامه هايش مى فرمايد:

و من لم يختلف سرّه و علانيته وفعله ومقالته فقد ادّى الامانة

اين حديث مى گويد: تطابق قول و فعل و نيت، انسان را صادق مى سازد، كه طبعاً به امانت، وفا خواهد كرد.

كتاب و حكمت و نبوت، آن طور كه در آيه هشتاد ويك آل عمران آمده است، امانتى است كه انبياء آن را پذيرفته و از آن ها بر اين امانت اخذ ميثاق شده است.

اخذ ميثاق انبياء در شرايطى است كه اكثر مردم به امانت و عهد الهى خيانت كرده، در آن تغيير و تبديل روا داشتند. از يك سو بر عبوديت خداوند عهد بسته بوده اند كه با به كار نگرفتن ابزار معرفتى كه خداوند در وجود آن ها به وديعه گذاشته بود، ـ يعنى قواى ادراكى و حواس ظاهرى ـ عهد را شكستند و در نتيجه نسبت به حق خداوند، جاهل شدند، و سرانجام به شرك روى آوردند. آن ها چون از قدر خويش غافل شدند، خداوند را نشناختند، پس شيطان از اين فرصت استفاده كرد و از اين روزنه رسوخ كرده، آدمى را از معرفت حق منحرف كرد. آن طور كه ابن اثير در نهايه معنا مى كند شيطان ابتدا انسان ها را به استخفاف كشاند، آن گاه همراه آن ها در ضلالت سرگردان شد. و فرعون نيز با همين شيوه بر قوم خويش مسلط شد.

(فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَاَطاعُوهُ).

اين استخفاف از استعمار و استضعاف مقدم تر است.

بنابر اين; معنايى كه شارحان نهج البلاغه كرده اند ـ كه چون مردم منحرف شدند، خداوند از انبيا اخذ ميثاق كرد ـ صحيح نيست، بلكه انسان هر چه قدر هم بر فطرت خويش باقى مى ماند و بر قدر و درك خود فائق مى آمد، نيازش به انبياء بيش تر مى شد.

شايد به يك اعتبار معناى شارحان درست باشد، كه حضرت نمى فرمايد: آن ها را ارسال كرد، بلكه مى فرمايد: بر آن ها ميثاق غليظى گرفت كه با انحرافات مردم شدت عمل بيشترى اِعمال كنند، تا اكثر خلق را به صراط، هدايت كنند، در آن هنگامى كه شيطان در حوزه معرفت آدمى رسوخ كرد و او را به استخفاف كشاند و راه رشد و فلاح آدمى را بست، و راه عبوديت انسان را قطع كرد.

فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبيائه.

اين بخش دنباله و عطف به ابتداى كلام است; يعنى اصطفى سبحانه من ولده الانبياء....

خداوند سبحان بعد از اخذ ميثاق و داشتن شايستگى و بايستگى انبياء براى رسالت عظيم، آن ها را بعد از برگزيدن، برانگيخت، آن هم در بين همان اكثريت كه از جنس خود آنها بودند، نه از غير انسان، تا به آدم ها بقبولاند كه انسان استعداد درجات بالايى را دارد و مى تواند رسول وحى و امين حق شود. با اين كه اهل خسران در اوج ناباورى مى گفتند: مگر بشر مى تواند پيام آور وحى باشد؟! و اين ها كه مدّعى نبوتند، بر خداوند افترا مى بندند.

خداوند پيامبران را مبعوث كرد، و بعث و ارسال را استمرار بخشيد، و به سوى مردم انبياء و حجت هاى خود را پياپى برانگيخت. كلمه واتر كه با كلمه تترى ـ در آيه ـ از يك واژه است، به معناى فرد و تنها مى باشد. كلام حضرت تصريح دارد كه خداوند انسان را لحظه اى بدون حجّت وانمى گذارد.

سپس امام(عليه السلام) در ادامه كلام به اهداف و انگيزه برانگيختن انبياء اشاره دارد، كه توضيح آن در اهداف انبياء خواهد آمد. حضرت بعد از چند بخش كه از فلسفه بعثت انبياء سخن مى گويد، مجدداً تأكيد بر استمرار حجّت دارد و مى فرمايد:

و لم يخل الله سبحانه

خداوند سبحان خلقش را از حجّت صامت و ناطق، خالى نگذاشته است. هميشه در بين خلق پيامبرى هست كه به سوى آن ها ارسال شده، يا كتابى هست كه بر آن ها نازل شده و يا حجتى وجود دارد كه همراه خَلق است.

خَلق بدون اين حجّت نمى تواند باقى باشد و بر طريق و سنت ها پابرجا و استوار بماند. از آن رو كه حضرت در بخش بالا و در اين جا كلمه سبحانه را تكرار مى كند، وجه عنايت و اهتمام حق را مى رساند، كه خداوند براى هدايت خلق و اِتمام حجّت و تبيين آيات و بينات، هيچ كم نگذاشته و پاك و منزه از هر نقصى است. و اگر انسان ديروزى يا انسان معاصر كمبودى را احساس مى كند، يا كمبودها را توجيه مى كند ودر دفاع از دين مى گويد نبايد از دين و رسول انتظار زيادى داشت. بايد ريشه اين احساس را در جاى ديگر جستجو كرد، كه يا از جهت

(ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ)

دنيا نهايت علم اين ها است

بوده و انتهاى علم اين ها به چهار ديوارى دنيا خلاصه مى شود، و يا غافل از شناخت ارزش خويش هستند، و يا براى دين و رسول چندان رسالتى قائل نيستند.

(سُبْحانَهُ وَتَعالى عَمّا يَقُولُونَ عُلُوّاً كُبيراً)

او پاك ومنزّه است واز آنچه مى گويند بسى والاتر است.

نكته ديگرى كه حضرت دارند، انتخاب كلمه خلق به جاى انسان يا بشر و يا ناس است، كه معناى عامى دارد و ساير مخلوقات از جمله جنّ را دربر مى گيرد.

لطافت ديگر وجود كلمه اَو است كه مى توان آن را به معناى واو گرفت، يعنى نبى و كتاب و سنت و حجّت و آيات بيّنات، هميشه در بين خلق موجود است يا اَو به معناى خودش باشد، كه دلالت دارد: حداقل يكى از اين ها از خلق جدا نيست.

رسل لا تقصّر بهم قلّة عددهم...

حضرت آن گاه در توصيف حُجَج الهى و ارتباط آن ها با هم ديگر در ادوار مختلف زمانى، سخن مى گويد، كه هيچ عاملى رسولان را در تبليغ رسالت و اداى امانت و وفاى به عهد مانع نشد. كمى عدد اين ها و كثرت مخالفان و تكذيب كنندگان، موجب كوتاهى اين ها در انجام وظيفه نشد، حضرت امام حسين(عليه السلام)فرمود:

واللّه لو لم يكن في الدنيا ملجأ ولا مأوى لما بايعت يزيد بن معاوية.

اگر در دنيا هيچ پناهگاهى نداشته باشم با يزيد بيعت نخواهم كرد.

با اين كه حجج الهى در يك زمان با هم نبودند، ولى از آن جا كه هدف مشترك داشته و از يك منبع تغذيه مى شدند و همه امت واحد بودند، پيشينيان آن ها پيامبران آينده را مى شناختند و به ديگران مى شناساندند و زمينه را براى ظهور آن ها فراهم مى كردند و مردم را در انتظار آن ها آماده مى نمودند. آن ها مبشرانى براى آينده بعد از خود بودند. در آيه (6) سوره صف، و آيه (157) سوره اعراف، دو رسول اولى العزم ـ موسى و عيسى ـ جامعه بشرى را به ظهور و بعثت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) خبر دادند، و يوسف به ظهور موسى در جامعه بنى اسرائيل خبر داد.

انبياء و رسولانِ بعد، از پيامبران گذشته ياد كردند و از اهداف آن ها و از قوم و عاقبت امرشان خبر دادند. قرآن يكى از فوائد ارتباط و اطلاع انبياء از پيشينيان را، تسكين و تثبيت قلب نبى ذكر مى كند:

(وَ كُلاًّ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ اَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ وَ جاءَكَ فى هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِكْرى لِلْمُؤْمِنينَ).

وهريك از سرگذشت هاى پيامبران خود را كه بر تو حكايت مى كنيم، چيزى است كه دلت را بدان استوار مى گردانيم، ودر اينها حقيقت براى تو آمده، وبراى مؤمنان اندرز وتذكرى است.

آيات سوره هود از فشارى كه رسول از مخالفان مى بيند، خبر مى دهد كه چگونه برخورد كفار و نسبت افترا دادن به رسول و انتظارهاى بى جا و بى موردى كه آن ها داشتند، بر رسول سنگين آمده و اين، حكايت از خسران وجودى آن ها دارد كه قدر خود را نشناخته و ارزش ها را در فرشته بودن رسول جستجو مى كردند!

خداوند در برابر اين ها رسول را با بينات مسلح مى كند; بينات و شاهدى از خود پيامبر، يعنى على(عليه السلام) و ريشه اى كه او در تاريخ دارد و در اديان سابق، اسمش مكتوب و ثابت است. آن گاه از دو گروهى كه در برابر هم صف بندى كرده، سخن مى گويد و رسول را به عظمت كارش آگاه مى كند. آن گاه به داستان نوح، اولين پيامبر اولى العزم، مى پردازد و در آيات بعدى، پس از ذكر اين داستان غيبى، رسول را به صبر دعوت مى كند و از عاقبت امر خبر مى دهد.

(... فَاصْبِرْ اِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقينَ)

سپس داستان هود را دنبال مى كند و از ثمود و پيامبرشان صالح سخن مى راند و از ابراهيم و قوم لوط سخن مى گويد و از شعيب در ميان قوم مدين و سپس از جريان موسى و فرعون خبر مى دهد. آن گاه خطاب به حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم)مى فرمايد:

(فَاسْتَقِمْ كَما اُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ)

تو ـ اى پيامبر ـ و كسانى كه به حق بازگشته و همراه تو هستند آنطور كه امر شده ايد و از شما خواسته شده، بايد استقامت كنيد.

پيامبر در اين باره فرمود:

شيّبتني هود

سوره هود من را پير كرد

خداوند براى سبك كردن اين مسئوليت سنگين، از انبياء و قوم آن ها و عاقبتِ هر يك، سخن راند، تا دل رسول را قوى دارد و موعظه و تذكر باشد براى آن ها كه به رسول پيوسته اند.

على ذلك نسلت القرون ومضت الدهور...

و اين سنت جاريه الهى در استمرار انبياء و عدم انقطاع حجج الهى، در ادوار مختلف تاريخ عبور ملت ها و گذشت روزگار و پديد آمدن نسل هاى جديد ادامه يافت، تا به خاتم انبياء و از او به خاتم اوصيا رسيد. مرحوم صدوق در كتاب امالى روايتى را از امام صادق(عليه السلام)به نقل از حضرت رسول روايت مى كند، كه حضرت، برگزيدگان الهى را از آدم(عليه السلام) تا على(عليه السلام)برمى شمارد.

آن گاه حضرت در پايان، از بعثت رسول و شرايط فرهنگى و اجتماعى عصر بعثت، و اين كه خداوند حضرت را برگزيد تا به وعده اش عمل كرده، حجّت را بر خلق تمام كند و دور نبوت را به پايان برساند، سخن مى گويد. ان شاءالله در مبحث خاتميت توضيح اين بخش خواهد آمد.

حضرت در ذيل خطبه، اين كلام نورانى را مى فرمايد: درست است نبوت به حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) ختم شد و بعد از او، پيامبرى مبعوث نخواهد شد، لكن خاتميت به معناى ختم حجّت نيست، تا ديگر براى خلق حجتى نباشد، بلكه به شيوه انبياى سَلَف، آن حضرت نيز، حجتى را براى امتش به جا گذاشت. زيرا هدف دار بودن و عنايت و لطف حق و نياز آدمى اجازه نمى دهد خلق بدون حجّت باشد. خلق خدا در مسير حركت و سلوك خويش به سوى حق، هم نيازمند صراط روشنى است و هم راهنمايى كه راه عبوديت را به او بنماياند. از اين رو حضرت مى فرمايد:

خلّف فيكم ما خلّفت الانبياء فى اممها، اذ لم يتركوهم هملا، بغير طريق واضح، و لا علم قائم.

محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز در ميان امّت خود چيزهايى به وديعت نهاد كه ديگر پيامبران در ميان امّت خود به وديعت نهاده بودند، زيرا هيچ پيامبرى امّت خويش را بعد از خود سرگردان رها نكرده است، بى آن كه راهى روشن پيش پاى شان گشوده باشد يا نشانه اى صريح وآشكار براى هدايت شان قرار داده باشد.

اين كلام درست همان معناى حديث متواتر ثقلين است.

 

خطبه 91

 فلمّا مهد ارضه و انفذ امره اختار آدم(عليه السلام)خيرة من خلقه، و جعله اوّل جبلّته و اسكنه جنّته و ارغد فيها اُكُله، و اوعز اليه فيما نهاه عنه و اعلمه انّ فى الاقدام عليه التعرض لمعصيته و المخاطرة بمنزلته، فاقدم على ما نهاه عنه ـ موافاة لسابق علمه ـ فاهبطه بعد التوبة ليعمر ارضه بنسله و ليقيم الحجّة به على عباده، ولم يُخَلهِمْ بعد ان قبضه، مما يؤكد عليهم حجّة ربوبيته و يصل بينهم و بين معرفته بل تعاهدهم بالحجج على السن الخيرة من انبيائه و متحمّلى ودائع رسالاته، قرناً فقرناً حتى تمت بنبينا محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)حجته و بلغ المقطع عذره و نذره.

چون زمينش را بگسترد وفرمان خود روان ساخت، آدم را از ميان آفريدگان خود برگزيد و او نخستين آدميان بود. در بهشت خود جايش داد وعيش او فراوان و گوارا گردانيد وبه او آموخت كه از چه كارهايى پرهيز كند وگفتش كه اگر چنان كارهايى از او سر زند مرتكب معصيت شده است و مقام ومنزلتش به خطر افتاده. ولى آدم به كارى كه خداوند از آن نهيش كرده بود، مبادرت ورزيد، و علم خدا در مورد او به وقوع پيوست هنگامى كه آدم توبه نمود خداوند او را به زمين فرستاد تا زمينش را به فرزندان خود آبادان سازد و از سوى خدا بر بندگانش حجّت وراهنمايى باشد.

خداوند، جان آدم بگرفت. ولى مردم را در امر شناخت خويش بدون حجّت رها ننمود تا ميان مردم وشناخت خود فاصله اى نيفتد، بلكه به زبان پيامبرانش، حجّتها ودليلها فرستاد و از ايشان پيمان گرفت. پيامبران قرنى پس از قرنى بيامدند و ودايع رسالت او را به مردم رسانيدند. تا به وجود پيامبر ما محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)حجّتش را تمام كرد و ديگر، جاى عذرى براى كسى باقى نگذاشت و هر هشدار و بيم كه بود، بر همگان بداد.

اين كلام قسمتى از طولانى ترين خطبه نهج البلاغه به نام خطبه اشباح است. خطبه درباره ربوبيّت پروردگار و صفات او است. حضرت اين خطبه را در جواب سؤال كسى فرمود كه از حضرت خواست براى او خداوند را وصف كند. حضرت مى فرمايد:

چون خداوند نامحدود است و در محدوده عقل بشر نمى گنجد، بايد او را از طريق آثارش شناخت. آثارى كه خود او به ما ارائه داده، يعنى آيات انفسى و آفاقى.

خداوند به سه طريق ما را نيازمند معرفت خويش كرده است، كه خواهد آمد. حضرت در اين خطبه نشانه هاى قدرت حق را توضيح مى دهد. وقتى آدم به خلقت خود توجه كند مى بيند از اسپرم به انسانِ صاحب عرض و طولى تبديل مى شود، به تعبير قرآن:

(وَمِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُراب ثُمَّ اِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِروُن).

واز نشانه هاى او اين است كه شما را از خاك آفريد، پس بناگاه شما به صورت بشرى هر سو پراكنده شديد.

اين طريق اول است. راه دوم عجائبى است كه آثار حكمت از آنها حكايت دارند. جهانى بر پايه جمال و نظام و داراى هدف، بر چه چيزى جز حكمت گواهى دارد؟

و راه سوم; نياز ذاتى مخلوقات به خالق هستى و درك اين نياز توسط مخلوقات است.

و اعتراف الحاجة من الخلق الى ان يقيمها بمساك قوته... فصار كل ما خلق حجة له و دليلا عليه.

واعتراف آفريدگان بدين حقيقت كه سراسر ناتوان وفقيرند ونيازمند وحقير; واوست كه بايد بر آنان رحمت آرد، وبه قوّت خود بر پاى شان دارد... پس هرچه آفريده برهان آفريدگارى و دليل خداوندى او است.

بنابر اين همه مخلوقات و آن چه خلق كرده، حجّت و دليل بر وجود خداوند هستند. ادله عقليه براى اثبات خالق حكيم، تمام و كامل است; ولى خداوند براى تأكيد بر اين حجّت و جلوگيرى از غفلت انسان و نبود عذر آدمى، پس از مهيا كردن زمين و خلق آدم(عليه السلام)، او را حجّت قرار داد.

و لم يخلهم بعد ان قبضه ممّا يؤكد عليهم حجَّة ربوبيته... حتّى تمّت بنبيّنا محمّد صلّى اللّه عليه وآله حجّته....

بعد از قبض روح آدم(عليه السلام) بندگانش را براى معرفت مقام ربوبيتش، از حجّت محروم نكرد و مردم را بدون حجّت رها ننمود و توسط انبياء و حاملان رسالت با مخلوقاتش عهد و پيمان بست، و هر امّتى پس از امّت ديگر، اين چنين سرنوشت محتومى را گذراندند، تا با بعثت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نبوت به آخر رسيد وبعد از او پيامبرى نخواهد آمد; امّا حجّت هميشه مى باشد، چون نياز به او هميشه هست.

 

خطبه 94

 فاستودعهم فى افضل مستودع و اقرّهم فى خير مستقر تناسختهم كرائم الاصلاب الى مطهّرات الارحام، كلّما مضى منهم سَلَف قام منهم بدين الله خلف.

خداوند پيامبران را در برترين وديعتگاهها به وديعت نهاد ودر بهترين قرارگاهها جاى داد. آنان را از صلبهايى كريم به رحمهايى پاكيزه منتقل فرمود. هرگاه يكى از ايشان از جهان رخت بر بست ديگرى براى اقامه دين خدا جاى او را گرفت.

حضرت خطبه را با ذكر صفات خدا شروع مى كند و از آن جا كه خداوند نامحدود است، غايتى براى او قابل تصور نيست. مبارك و مستدام است.

اين وجود غير متناهى و غير قابل درك، حتى براى همت هاى والاى دورانديش كه از تيزبينى خاصّى برخوردارند قابل درك نخواهد بود. نهايتِ درك ما از او به اندازه عقل ما است. حضرت در جاى ديگرى مى فرمايد:

و لا تقدّر عظمة الله سبحانه على قدر عقلك فتكون من الهالكين.

عظمت خداى سبحان را به اندازه عقل خودت مَسنج كه از هلاك شوندگان حساب مى شوى.

و در وصف ملائكه مى فرمايد:

متولهة عقولهم ان يحدّوا احسن الخالقين

فرشتگانى كه عقلشان از شناساندن و وصف كردن بهترين آفرينندگان واله وحيران است.

به دنبال اين كلام، حضرت علت ناتوانى آن ها را توضيح مى دهد كه آن چه قابل درك است، چيزى است كه داراى شكل و اعضا و جوارح باشد و محدود به زمان باشد كه با به سرآمدن اجل و زمانش فانى شود.

بنابر اين ارتباط با وجود حىّ قيوم ازلى ابدى، جز با واسطه ممكن نيست.

و انت كما تقول و فوق ما نقول

خداوند بايد خود را به خلق بشناساند. خداوند آن طور است كه مى گويد، نه آن چه كه ما مى گوييم. به اين جهت ما نياز به حجّت داريم كه احسن الخالقين را به ما بشناساند. به همين علت حضرت از حُجَج الهى مى گويد و ابتدا از طهارت پدران و مادران آن ها مى گويد، و اين كه خداوند آن ها را در بهترين وديعت گاه ها گذاشت و در بهترين ارحام مادران، آن ها را مستقر كرد. اين از اعتقادات شيعه است كه نياكان و پدران و مادرانِ انبياء موحّد بودند; نه شركى در آن ها راه يافته بود و نه فسق و فجورى از آن ها سر زده است. جريان حضرت ابراهيم و آذر كه در قرآن آمده است، هر چند در ابتدا از آن استشمام مى شود كه پدر ابراهيم مشرك بوده، ولى چنين نيست، زيرا قرآن تصريح دارد كه پدر ابراهيم مشرك نبوده است; در نتيجه آذر پدر او نيست. گو اين كه آيات سوره مريم از مناظره ابراهيم با پدرش سخن دارد، و او پدر را انذار مى كند، تا از بت پرستى دست بردارد. وقتى پدر او را تهديد مى كند، ابراهيم در كمال ادب مى فرمايد:

(... سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبّي...)

درود بر تو باد، به زودى از پروردگارم براى تو آمرزش مى خواهم.

در سوره توبه خداوند بيان مى كند كه مسلمان حق ندارد براى مشرك دعا كند; آن گاه مى گويد استغفار ابراهيم، زمانى مشخص داشت و در واقع مهلتى براى استغفار آذر بود. وقتى با سرآمدِ موعِد، پدر در شرك باقى ماند، ابراهيم از او تبرى جست.

اين آيات نشان مى دهد كه آذر در حال شرك ماند و ايمان نياورد. از سويى قرآن خبر مى دهد ابراهيم در آخر عمر ـ بعد از ساختن كعبه و پس از اين كه خداوند در پيرى به او اسماعيل و اسحاق را عطا كرد ـ عرض مى كند:

(رَبَّنَا اغْفِرْ لى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِلْمُؤْمِنينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ)

پروردگارا! روزى كه حساب برپا مى شود، بر من وپدر ومادرم وبر مؤمنان ببخشاى

ابراهيم براى والدينش طلب مغفرت مى كند; اگر اين والد همان آذر باشد، ابراهيم حق ندارد براى او كه مشرك است، استغفار كند.

پس والد و پدر ابراهيم(عليه السلام)، آذر نبوده است. واژه والد صراحت در كسى دارد كه شخص، فرزند او باشد، ولى اب كلمه عامى است كه بر جدّ و شوهر مادر و هر سرپرستى اطلاق مى شود.

بعد از اين كه حضرت از طهارت پدران و مادرانِ انبياء خبر مى دهد، از پيوستگى آن ها سخن مى گويد:

كلّما مضى منهم سلف قام منهم بدين الله خلف.

هرگاه يكى از ايشان از جهان رخت بربست ديگرى براى اقامه دين خدا جاى او را گرفت.

در اولين خطبه نهج البلاغه، كه كلمه واتر داشت و تصريح بر استمرار حجج الهى بود، ابن ابى الحديد معتقد است: نياز به فاصله زمانى است كه يك نبى ظهور كند و بميرد و سپس نبى ديگرى ـ بعد از مدت زمانى ـ مبعوث شود; هرچند توضيح داده شد وتر اين معنا را نمى رساند، بلكه به معناى اتصال است.

هر زمان كه پيامبرى به پايان مسير خود رسيد و درگذشت، شخص ديگرى از جانشينان صالح آن ها، حافظ دين خداوند خواهد بود.

بنابر اين در نگاه عقل و قرآن و على(عليه السلام) حجج الهى تداوم، پيوستگى واستمرار دارند.

 

فصل دوّم

  حجّت هاى بعد از رسول(صلى الله عليه وآله وسلم)

   

خاتميت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)

 

با تصريح قرآن و تأكيد رسول و معصومين(عليهم السلام)، پيامبر اسلام آخرين فرستاده ربّ العالمين، و خاتم پيامبران است.

(ما كانَ مُحَمَّدٌ اَبا أَحَد مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللهِ وَ خاتَمَ النَّبِيّين وَ كانَ اللهُ بِكُلِّ شَىْء عَليماً)

محمد پدر هيچ يك از مردان شما نيست ولى او فرستاده خداوند و كسى است كه پيامبران به او ختم مى شوند و پايان مى پذيرند و خداوند به هر چيزى بسيار دانا است.

سوره احزاب در نگاهى سريع، با خطاب هاى متعددى به نبىّ ومؤمنان، شروع شده، مسئوليت ها و ويژه گى هاى رسول را برمى شمارد، و به مسئوليت اهل ايمان در برابر رسول اشاره دارد، و رسول را الگو وسرمشق نيكوى آنان معرفى كرده، بر عصمت و طهارت اهل بيت تأكيد مى نمايد، و با تقابل بين اهل بيت و زنان پيامبر، به معرفى اهل البيت مى پردازد كه آنها نه رجال قريش هستند و نه زنان رسول; آياتى از سوره، از احزاب و دشمنان داخلى ـ منافقان ـ و دشمن خارجى، مشركان وكفار سخن مى گويد و از صف بندى دو جبهه ايمان و كفر و اتحاد كفر و نفاق، هرچند در شكل حزب هاى مختلف، گفتگو مى شود و تا انتهاى عالَم و قيام ساعت، اين تقابل پى گيرى مى شود.

در پايان اين سوره به عرضه امانت بر زمين و آسمان و كوه ها، و سرباز زدن آنها از پذيرش اين امانت، و قبول آن توسط انسانِ برخوردار از آگاهى و آزادى كه جهول و ظلوم بودن علامت آن است، اشاره مى شود، و از عاقبت اين آزادى و موضع گيرى انسان در برابر اين امانت گفتگو مى شود كه انسان آگاه و آزاد در پذيرش امانت، ممكن است به آن خيانت كند، و راه كفر و نفاق در پيش گيرد; يا حقّ آن را تأديه نمايد و با گرايش و عشق به آن، توجه و گرايش و توبه حق را به خود جذب كند.

پس سوره با محور قرار دادن شخص رسول، صفات او را بيان مى كند و دوستان و دشمنان او را معرفى مى نمايد، و آنچه را كه ويژه رسول است از جمله خاتم بودن او، ذكر مى كند، و خصوصيات تداوم دهندگان او را توضيح مى دهد كه اهل بيت او و از عصمت و طهارت برخوردار و از هر پليدى و ناپاكى مبرّا هستند، و با تاكيد بر آزادى و آگاهى انسان از موضع گيرى او در برابر اين امانتِ وحى سخن مى گويد.

اين اشاره گذرايى بود به كليت سوره، و تفصيل آن را به مباحث تفسيرى ارجاع مى دهيم.

بنا بر اين آيه، كه از محكمات آيات مى باشد و براى احدى شبهه اى در آن پيش نيامده است; همراه با احكام و اتقان به اين مطلب، صراحت دارد كه رسول الله، خاتم النبيين است نه اينكه رسول خاتِم (به كسر تا) انبياء باشد تا گفته شود كه شايد رسول ديگرى را به عنوان پيامبر خاتم معرفى كرده است. او خاتَم است يعنى او كسى است كه پيامبران وحى به او پايان مى پذيرند و او آخرين آنها است. چرا كه كلمه خاتَم مثل عالَم و حاتَم در اصطلاح ادبى اسم است براى چيزى كه اشياء و افراد به او ختم مى شوند، و مُهر را نيز از اين جهت خاتَم مى گويند كه نامه و قرارداد و نوشته با آن پايان مى يابد; و از آنجا كه دارنده گان چنين مُهرهايى ـ اعم از ملوك و دولتمردان و صاحب منصبان ـ آن مهرها را نگين انگشتر قرار مى دادند، به نگين انگشتر نيز خاتَم گفته مى شود.

و همين صراحت قرآن در كلام رسول و اهل بيت عصمت(عليهم السلام) همراه توضيح و تبيين، تأكيد و تثبيت مى شود. از جمله، در سخنى اميرالمؤمنين(عليه السلام)بعد از اينكه از انقياد و تسليم محضِ عالَم هستى در برابر خداوند، سخن مى گويد و در عبارتى كوتاه قرآن را توصيف مى كند، در باره پيامبر چنين مى فرمايند:

ارسله على حين فترة من الرسل و تنازع من الالسن فقفّى به الرسل و ختم به الوحي فجاهد في الله المدبرين عنه و العادلين به.

خداوند او را در دوره فترت و فقدان رسولان و در دوره اختلاف ها و درگيرى هاى زبان ها و فرهنگ ها فرستاد و او را در پى و ادامه رسولان قرارداد و و حى را به او ختم كرد. او در راه خدا با كسانى كه از خدا اعراض كرده بودند ونيز كسانى كه برايش شريك قرار داده بودند، جهاد كرد.

حضرت امير(عليه السلام) در اين خطبه همان معناى خاتَم را توضيح مى دهند، خَتم به الوحىَخداوند به وسيله پيامبر، به وحى خاتمه و پايان مى دهد، نه اينكه رسولِ خاتِم و رسول كسى كه ختم كننده وحى است باشد.

در كلام ديگرى مى فرمايند:

بابي انت و امّي يا رسول الله! لقد انقطع بموتك ما لم ينقطع بموت غيرك من النبوة و الانباء و أخبار السماء.

پدر و مادرم فداى تو باد اى رسول خدا! با مرگ تو رشته اى بريده شد كه به مرگ غير تو بريده نشده بود. رشته نبوت و خبرهاى غيبى و خبرهاى آسمانى.

اين خطبه، اولين خطبه حضرت است كه در هنگام غسل دادن و تجهيز پيامبر ايراد فرموده اند. در اين خطبه بعد از عبارت بأبي انت و امي تصريح دارند كه آنچه كه با مرگ ساير پيامبران قطع نشد با مرگ پيامبر قطع گشت، و نبوت پايان پذيرفت. نبأ و خبرهاى مهم غيبى، همچنين اخبار و گزارش هاى آسمانى، ودر يك كلمه وحى منقطع گشت; و ديگر نه پيامبرى ظهور خواهد كرد و نه وحى بر احدى نازل خواهد شد; و با مرگ پيامبر طومار وحى درهم پيچيده مى شود.

شخصيت ممتاز رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) ـ كه مادر گيتى هرگز مثل او نخواهد زائيد ـ از اين جهان رخت برمى بندد و دامن كشان تا بارگه دوست رهسپار مى شود; و اين چنين مصيبت عظيمى سبك كننده همه مصيبت ها مى شود، و همه در چنين مصيبتى خود را يتيم مى بينند; و على(عليه السلام) اين كوه صبر، تاب نمى آورد و از اشك خود سيل جارى مى كند; و در نهايت از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى خواهد كه در برِ دوست از ما يادى داشته باشد، تا او بر فقر و يتيمى ما ترحمى نمايد، تا شايد از جانب او اين فقدان نبوت و ابوّت تدارك شود كه در برابر هر چيزى كه فوت مى شود او خلف و جانشينى خواهد گذاشت:

عندك مما فات خلف

آنچه گفته شد امرى قطعى و از قطعيات اعتقاد هر مسلمانى است كه رسالت رسول با خاتميت او، امر واحد تفكيك ناپذيرى است، و آنچه بايد گفته شود و قابل طرح است اين كه:

   

چرا خاتميت؟

و چرا انقطاع وحى و چرا قطع رابطه عالم غيب و شهود؟

و چرا محروم شدن بشر از اين چشمه حيات؟

و چرا يتيم شدن او از داشتن چنين پدر وحيانى؟ و چرا...؟!

مهم پاسخ به اين چراهاست:

1 ـ آيا از آن جهت است كه بشر به دوران افول استعدادهايش رسيده، ديگر تحمل وحى را ندارد و لياقت و شايستگى چنين پيوندى را با عالم غيب دارا نيست؟

2 ـ يا از آن جهت است كه ديگر فردى از افراد انسان استعداد پيامبر شدن را ندارد و مادر گيتى توان زائيدن چنين فرزندى را از دست داده؟ هرچند جامعه به آن حد از بى ظرفيتى و بى لياقتى نرسيده باشد؟

3 ـ يا از جهت تأثير ناپذيرى انسان از وحى و بى اثر بودن آن در زندگى انسان است كه بود و نبود آن براى انسان امروزى مساوى است و انسان با عصيان و طغيانش به وحى پشت پا زده است.

4 ـ چون پيامبر خود انسان كاملى است و از او كامل تر كسى نيست، پس نبوت به او ختم مى شود كه عرفاء به اين وجه تمسك مى جويند.

5 ـ و يا از جهت كامياب شدن وحى در رسيدن به اهدافش ـ كه هدايت انسان ها است ـ مى باشد و با تحقق اهداف و حصول مطلوب، ديگر نزول وحى تحصيل حاصل وبى فايده است.

6 ـ يا از جهت  استغناى بشر از وحى است، زيرا وحى متعلق به دوران قبل از بلوغ عقلى و علمى انسان، و دوران بت پرستى او بود و اكنون كه انسان با رشد عقلى و گسترش علوم و اوج گيرى عرفان به دوران صنعتى و فراصنعتى دست يافته، خود با عقل گرائى و عقلانيت، پاسخگوى نيازهاى خويش است واز وحى مستغنى است.

و يا جهت ديگرى دارد كه بايد خودِ وحى پاسخگوى آن باشد كه چرا شروع و نزول وحى و چرا ختم و قطع آن؟

شايد بتوان گفت كه پاسخ اول تا سوم گوينده اى ندارد و تنها به عنوان احتمال مطرح مى باشد، چرا كه واقعيت خارجى سير تحول انسان ها و جوامع، خلاف آن را نشان مى دهد و بشر شاهد تحول فكرى و عقلى و تكامل همه جانبه خود مى باشد و همين تحول سريع و تكامل شتابان، كسانى را در حوزه دين وادار به طرح پاسخ پنجم و ششم نموده است.

اين دو پاسخ كه در استغناى از وحى خلاصه مى شود با همان توضيحاتى كه گذشت و خواهد آمد در كتاب احياء تفكر دينى اقبال ريشه دارد و در مقاله ريشه در آب است ريشه دارتر شده است و قبلاً مرحوم مطهرى در كتاب خاتميت، آن را نقد و بررسى كرده است.

در مقاله نامبرده مى خوانيم:

...نكته مهم معناى استغناست و همه سخن در گرو دقت در اين دقيقه است. دو معنا و دو نوع استغنا متصور است: استغناى محمود و استغناى مذموم. حسن و قبح اين دو استغنا در گرو نوع نسبتى است كه ميان طرفين طالب و مطلوب برقرار مى شود. توضيح اينكه حصول پاره اى از نسبت ها از اصل براى نفى آنهاست و به عبارت ديگر، پاره اى از نسبتها هستند كه به نفى خود بدل مى شوند. رابطه طبيب و بيمار را در نظر آوريد; يك سو بيمار غير طبيب داريم و ديگر سو طبيب غير بيمار. اگر نسبت ميان آن دو مشفقانه نباشد، طبيب در راسختر كردن و تثبيت اين نسبت خواهد كوشيد، يعنى استخوان را لاى زخم و بيمار را هميشه بيمار نگاه خواهد داشت. امّا اگر عنصر شفقت در ميان باشد، همه مساعى طبيب معطوف علاج و بهبود بيمار خواهد شد كه عين نفى نسبت اول و حصول استغناى بيمار از طبيب است... رابطه معلم و شاگرد نيز چنين است; ايجاد نسبت معلّمى و شاگردى اصولا براى آن است كه معلم آن قدر به شاگرد بياموزد تا او را به سطح خود برساند به نحوى كه از آن پس، شاگرد بتواند از معلم استغنا پيشه كند...

اما استغناى قبيح و مذموم از بُن چيز ديگر است و آن، پا در راه حقّ و حقيقت ننهادن و به معلم و طبيب و مربى اعتنا نكردن و از محضر آنها در عين جهل و بيمارى و فقر بهره نبردن است. برعكس استغناى نخست كه نه تنها مذموم نيست، بلكه بسيار ممدوح و نيكو است...

در تعاليم دينى رابطه نبى و امت به رابطه معلم و شاگرد، مربى و متربى، و نيز رابطه طبيب و بيمار تعبير و تصوير شده است...

حال در مقام داورى در باب جوامع كنونى، بايد به تفكيك اين دو استغناء بينديشيم و ببينيم در جامعه جديد، استغناى بشر جديد از مكتب انبيا به كدام دليل است؟ آيا از اين روست كه تعليمات انبيا چندان در ذهن و ضمير آدميان راسخ شده كه در حكم بديهيات درآمده اند و بى آنكه ولايتى معنوى بطلبند، مقبول مى افتند و بشر جديد در دل اين تعليمات به دنيا مى آيد و با آنها زندگى مى كند و در فضاى آنها تنفس مى كند؟ و يا از آن روست كه در عين تهيدستى و جهل و از سر عناد و الحاد و معارضت با حق به آنها بى التفاتى و بى مهرى مى كند؟ اگر دومى باشد، لاجرم بايد انگشت افسوس به دندان حسرت گزيد و بر شكست انبيا اشك تأسف باريد، لكن حق اين است كه چنين نيست.

كسانى از جمله مرحوم اقبال لاهورى در باب خاتميت سخنانى گفته اند كه از كلام آنها چنين استشمام مى گردد كه از خاتميت همين معنا و نسبت را دريافته اند...

بيان اقبال را اگر به قالب ديگرى بريزيم، اين خواهد بود كه غرض از ايجاد رابطه نبى و امّت، نفى اين رابطه است. يعنى ايده آل اين است كه مردم رفته رفته از تذكار نبى مستغنى گردند; همچنان كه بيماران رفته رفته از طبيب و كودكان رفته رفته از نظارت والدين مستغنى مى شوند.

اين نظريه اين چنين خلاصه مى شود كه اولا جوامع بشرى هدايت شده اند و در نتيجه انبياء كامياب و موفق بوده اند، ثانياً اين جوامع با اين وجهه هدايت و بهره مندى، از انبياء مستغنى شده اند و اين استغناء نيز ممدوح و محمود است.

در پاسخ بايد گفت: چنين نيست كه براى اثبات كاميابى پيامبران بگوييم كه جامعه بشرى بايد هدايت شده باشد، در غير اين صورت انبياء شكسته خورده هستند. زيرا كاميابى پيامبران در ابلاغ دعوت و فراهم كردن زمينه انتخاب انسان است كه انسان بتواند خير يا شرّ، خوبى يا بدى، يكى را انتخاب كند، و اگر همه انسان ها بدى و شرّ را برگزينند و ناپاك شوند باز همچنان انبياء كامياب هستند; چرا كه هدايت ارائه طريق است و نشان دادن راه:

(اِنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ اِمّا شاكِراً وَاِمّا كَفُوراً)

ما راه را بدو نموديم; يا سپاسگزار خواهد بود ويا ناسپاسگزار

(وَهَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ)

و هر دو راه ]خير و شرّ[ را بدو نموديم

كه منظور دو راه خير و شر است و اين هدف انبياء است نه وصول به مطلوب، و بردن و كشاندن انسان ها به بهشت; اين است كه ما نوح را كامياب مى دانيم و لوط را ظفرمند، و صالح و هود را موفق; هرچند قوم آنها به ورطه هلاكت سقوط كردند و همگى نابود شدند.

بلى! اگر بعد از طرح دعوت و ارائه طريق، گروهى به رسولان اقبال كردند و ايمان آوردند، رسولان وظيفه بالاترى نسبت به آنها خواهند داشت، و ولايت آنها را به عهده خواهند گرفت و اين سخن ديگرى است. خلاصه پشت كردن همه انسان ها به دعوت پيامبران و ناپاك شدنِ همه آنها، علامت شكست انبياء نيست. آن طور كه سر تسليم فرود آوردن در برابر اوامر انبياء نيز دليل كاميابى آنها نيست، كه كاميابى انبياء در فراهم كردن زمينه انتخاب براى انسان ها خلاصه مى شود;

من آنچه شرط بلاغ است با تو مى گويم***تو خواه از سخنم پندگير خواه ملال

انسان بعد از اين روشنايى و بينات يا به راه مى آيد و شاكر مى شود و يا چشم مى پوشد و كافر مى گردد; يا مذبذب مى شود و مردد مى گردد و بى هويت و منافق، و در نهايت به كفر منتهى مى شود; و يا جزء گروه چهارم مى شود كه توفيق دريافت پيام دعوت را ندارد و به او خبرى نمى رسد كه مستضعف است ودوزخ از او دور است.

(وَاِذْ تَاَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاََزيدَنَّكُمْ وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ اِنَّ عَذابي لَشَديدٌ)

اما اين سخن كه رمز و سرّ خاتميت را بايد در استغناى بشر از وحى جستجو كرد، جاى بسى تامل و درنگ دارد، واين پاسخ از چند جهت مخدوش و معيوب است:

1 ـ شما انسان امروز را با تكيه بر علم، تكنيك، صنعت و فراصنعت متكامل ومستغنى مى دانيد، امّا انسان ديروز ـ يعنى در فاصله خاتميت تا شروع رنسانس ـ چه تحولى را شاهد بوده تا بى نيازى خود را از وحى اعلان نمايد؟ و در اين برهه زمانى ـ كه نه پيامبرى بوده و نه صنعتى ـ انسان چه گناهى نموده كه مغضوب زمين و آسمان گرديده است؟ نه ستاره اى در آسمان درخشيد و نه از زمين آتشفشانى فوران كرد.

2 ـ اگر پيامبران صرفاً طبيب و مربى و معلم باشند، آيا جامعه امروز سلامت كاملِ خود را يافته و تربيت شده و به علم ما كان و ما يكون عالم گشته است كه ديگر نيازى به وحى نداشته باشد؟ قطعاً چنين چيزى محقّق نشده، چنانكه صاحب مقاله اقرار مى كند و مى گويد:

...وضوح بيشتر سخن و مدعا، اين توهم و واهمه را زايل مى كند. فرض كنيم چنين باشد، ببينيم اين فرض چه اشكالى دارد؟ اگر همه مردم بر اثر مساعى انبيا خداپرست شوند و جامعه از عدالت لبريز شود و ياد مرگ و معاد دل آدميان را چنان پر كند كه ديگر به تذكار نبى محتاج نباشند (درست مثل جامعه اى كه در اثر مساعى طبيبان همه سالم باشند و بيم بيمار شدنشان نرود و به طبابت طبيب هم محتاج نشوند) حال، اين علامت شكست انبياست يا علامت توفيق آنان؟ آيا اين نهايت تأثير و نفوذ پيامبران را نشان نمى دهد كه مردم (آگاهانه و نا آگاهانه، مقلدانه و محققانه) ناديده از نبى تبعيت كنند و همان را انجام دهند كه نبى مى خواهد؟ اما مى دانيم كه چنين فرضى واقع نمى شود و اين ايده آل محقق نمى گردد، همچنان كه رابطه طبيب و بيمار، معلم و شاگرد نيز على العموم چنين است.

پس اكنون كه جامعه از سلامت كامل برخوردار نيست و آنچنان تربيت نشده و پيراسته نگرديده و هنوز طفوليت علمى خود را مى گذارند، همچنان محتاج است و مستغنى از وحى نمى باشد.

3 ـ پاسخ متقن آنطور كه در ابتداى اين نوشتار بيان شد، همان اضطرار انسان به وحى مى باشد كه چرا انسان به وحى روى مى آورد؟ آنگاه بايد در جامعه انسان امروزى ديد كه آيا آن عوامل و آن اضطرار رخت بربسته و انسان امروز ديگر آن انسانى نيست كه به وحى نيازمند و مضطر شده بود؟ اگر جواب منفى باشد و عوامل اضطرار به وحى همچنان انسان امروز را نيز در خود مى پيچد و حتى به عللى بايد گفت كه اين اضطرار به وحى بيشتر شده است; چرا بايد طرح استغناى بشر از وحى را در افكند و محترمانه دين را بوسيده و بر طاقچه گذاشت و آن را بايگانى كرد و روزنه هاى منتهى به آن را بست؟!

اگر تو انسان را در هستى نه در جامعه، در عوالم نه در دنيا، نظاره كنى و او را در اين حوزه ببينى و به قدر و اندازه وجودى او وبه روابط پيچيده و استمرار او توجه داشته باشى، در مى يابى كه از دنيا بزرگتر است و از زندگى محدود به اين عالم فراتر، آنگاه شاهد نيازهاى او در اين وسعت مى شوى ودر مى يابى كه نه غريزه مَركب او، و نه عقل راهبر او، و نه عرفان كشتى امن او، مى تواند باشد; بلكه تنها وحى پاسخگوى نيازهاى او خواهد بود، و وحى دارو نيست كه با مصرف آن بهبودى پيدا كنى; بلكه آب حيات و هوائى براى استشمام است كه بدون آن زندگى و حيات ممكن نخواهد بود، و هرگز تو از او مستغنى نخواهى بود، و به شهادت سوره روم انسان در دو مرحله به دين روى مى آورد ونياز خود را به آن احساس مى كند.

يكى در مرحله سير فكرى و سير در انفس و آيات الهى، بعد از مرحله تفكر و تعلّم و سماع و تعقل و شهود در مجموعه هستى و آيات و نشانه هاى متعدد انفسى و آفاقى، اين خطاب مى رسد:

(فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطْرَةَ اللهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللهِ ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ)

و مرحله ديگر كه انسان با تجربه ايسم هاى متعدد و مكاتب مختلف و حكومت هاى غير دينى كه نتيجه اى جز ظهور فساد در همين پهن دشت زمين ندارند، آهنگ دين مى كند و آن را مى خواهد. همان كششى كه در انسان امروز به مهدويت و مصلح جهانى احساس مى شود و همان تعبيرى كه در بعضى روايات آمده است:

يملأ الارض قسطاً و عدلا كما ملئت ظلماً و جوراً

كه در همين سوره بعد از طرح:

(ظَهَرَ الْفَسادُ في الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ اَيْدِي النّاسِ ... قُلْ سيرُوا فِي الاَْرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلُ كانَ اَكْثَرُهُمْ مُشْرِكينَ)

اين چنين خطاب مى شود:

(فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ الْقَيِّمِ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللهِ يَوْمَئِذ يَصَّدَّعُون)

البته تفصيل آيات در تفسير سوره روم نگاشته شده است.

در اين دو مرحله سير فكرى و برخورد تجربى، اين نياز و گرايش به دين در انسان شعلهور مى شود و تفاوت نمى كند كه انسانِ امروز باشد يا انسانِ ديروز، هرچند كه در مقطعى از زمان دست آوردهاى علمى، او را مغرور نمايد و از دين فاصله بگيرد. اما قرار گرفتن او در بن بست و زبانه كشيدن شعله هاى نياز، او را به صراط و سبيل و دين و وحى خواهد كشاند، و اين رويكرد به دين همان چيزى است كه در فرا تاريخ، فراگيرى و جهانى شدن آن را شاهد هستيم. و نمى توان انسان منبسط و مفتقر را مستغنى از وحى دانست، و همين نكته اى است كه صاحب مقاله در صفحه پانزده به آن تصريح مى كند:

...و حتى اگر به ظاهر نسبت به انبيا بى اعتنايى و استغنا مى رود در عمق و باطن، ارتزاق و تغذيه از تعاليم آنان در كار است و جريان هاى به ظاهر الحادى و لائيك به واقع نه آتش در ريشه، بلكه در عود دين مى زنند و عطر آن را منتشرتر مى سازند.

و حركت هاى بنيادى صده و دهه اخير، در روى آوردن به دين و مذهب خود شاهد صدقى بر به بن بست رسيدن مكاتب غير الهى هستند; اگرچه ممكن است اين حركت ها و انقلاب ها در مرحله رسيدن به حكومت، با ضعف مديريت و برنامه ريزى و فشار و محاصره استكبار، گرفتار مشكلاتى شوند و شايد در برهه اى سقوط كنند، يا منحرف شوند; امّا خواست توده مردم جهت گيرى الهى و صالح عمل كردن حاكمان، تحت لواى دين است.

شبسترى كه خود از جمله كسانى است كه در به انزوا كشيدن دين مى كوشد، تحت عنوان مدرنيسم و وحى، چنين مى گويد:

يك تحول عمده اين است كه در دهه هاى اخير بُعد سياسى ـ اجتماعى اسلام به شدت در ميان مسلمانان، برجسته شده است. امروز حركت هاى سياسى با انگيزه اسلامى از اين تفكر ناشى مى شود كه ايمان اسلامى را نمى توان از آثارى كه در همين حيات دنيوى مى گذرد جدا كرد و اسلام بايد آثار دنيوى خود را نشان دهد.

بنابر اين طرح انسان در هستى، و وجود نيازهاى گسترده او، و محدود بودن غريزه، علم، عقل، عرفان و ناتوانى آنها در پاسخ به نيازهاى چنين انسانى، او را مضطر به وحى مى گرداند كه هرگز با داشتن چنين فقر وجودى، از وحى مستغنى نمى شود.

چرا خاتميت و انقطاع وحى؟

 

انقطاع وحى از يك طرف; و اضطرار انسان به وحى و مستغنى نبودن او از آن، از طرف ديگر; و حكيم بودن خداوند و رها نكردن انسان و پاسخگوئى به نيازهاى او، اين را مى طلبد كه در پى جواب ديگرى بود; تا بتوان از مجموعه سه گانه به يك جمع بندى روشنى رسيد و دچار تناقض نشد.

به طور خلاصه بايد گفت: انقطاع وحى در كمال وحى و پايدارى و كامل شدن آن است، و خاتميت نيز ختم نبوت است نه ختم حجيّت، و اين كلام از زبان خود وحى گرفته شده كه قرآن خود اكمال وحى را اعلام مى دارد و تداوم حجّت را بيان مى كند.

وحى در اين مرحله از حيات بشرى به اكمال مى رسد و همه نيازهاى او را پاسخ مى گويد و براى دسترسى بشر به آن، مكتوب مى شود و بر خلاف سير وحى در ادوار گذشته كه دچار تحريف مى شد، از تحريف مصون مى ماند و صاحب وحى صيانت و حفظ آن را تضمين مى كند:

(انّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَاِنّا لَهُ لَحافِظُونَ)

بى ترديد، ما اين قرآن را به تدريج نازل كرده ايم، و قطعاً نگهبان آن خواهيم بود.

تأكيدهاى فراوان اين آيه كوتاه تصريح بر اين نكته است كه وحى از دستبرد تحريف مصون خواهد ماند; و همين قرآن موجود ـ كه وحى مكتوب است ـ پايدار و استوار، بدون هيچ زياده و نقصان مى ماند. سخن تفصيلى از آيه و از كيفيت نگهدارى خداوند از وحى، در بحث هاى تحريف ناپذيرى قرآن، آمده است كه مى توان مراجعه كرد.

اكمال دين و بقاء آن، انقطاع وحى را به دنبال دارد، ولى تداوم حجج الهى و استمرار آنها در شكل ديگرى غير از نبوت، همراه اتمام دين انقطاعى ندارد.

قرآن به دو حقيقت تصريح مى نمايد، و به طور روشن توسط خاتم النبيين بر بلنداى تاريخ با حضور يكصد و بيست هزار نفر اعلان مى دارد:

(...اَلْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ، اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ ديناً)

اين خطاب بخش ميانى آيه سوم سوره مائده مى باشد كه شايسته و سزاوار است از زواياى گوناگون به آن پرداخته شود; ارتباط اين فقره از آيه با صدر و ذيل آن پرسشى است براى همه كسانى كه با آن مواجه مى شوند و در آن تأمل مى كنند و ابهام ارتباط، آن چنان است كه حتى مانند علامه طباطبائى در تفسير الميزان بفرمايد: قرار گرفتن آيه در اين جايگاه برخاسته از عمل پيامبر يا عمل مؤمنين بعد از پيامبر است.

و چنانچه احتمال دوم را بپذيريم و بگوئيم مسلمانان بعد از رسول، آيه را در اين جايگاه قرار داده اند، به شيوه خفيفى راه تحريف پذيرى قرآن را، گشوده ايم. اگر مسلمين اين چنين در حوزه قرآن و جابجائى آيات دخالت داشته باشند چه تضمينى بر عدم دخالت آنها در حوزه هاى ديگر قرآن هست، و شايد مرحوم علامه آن را تنها به عنوان يك احتمال مطرح كرده است.

بررسى زواياى ديگر آيه طرح پرسش هاى كليدى را مى طلبد كه عبارتند از:

1 ـ اليوم چه روزى است يا روز خاصى مدّ نظر نيست و به معناى در اين روزگار مى باشد؟

2 ـ در اين روز چه تحولى و حادثه اى واقع شده كه كفّار از دين مأيوس و نااميد شده اند؟

3 ـ آنچه باعث اكمال دين در اين روز شده است، چيست؟

4 ـ آنچه موجب اتمام نعمت مى شود، كدام است؟

5 ـ نسبت اكمال با اتمام چيست؟ آيا هم معنا هستند، يا هركدام معناى ويژه اى را بيان مى كند؟

سوره مائده با اين خطاب آغاز مى شود:

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنوُا اَوْفُوا بِالْعُقوُدِ...)

و بر محوريت همين آغاز، سوره ادامه و پايان مى يابد. در اين سوره از عهدها و ميثاق هايى كه انسان ها با خداوند بسته وپيمان هايى كه در روابط فيمابين امضاء مى كنند، گفتگو مى شود; و در برابر همه اين عهدها از مؤمنان ـ يعنى كسانى كه از عشق و گرايش به حق سرشار هستند ـ وفا و ثبات و پايدارى خواسته مى شود تا حدود را پاس دارند و به فسق و خروج از عهدهاى پذيرفته شده، دچار نشوند. و جهت تشويق و عبرت اهل ايمان نمونه هايى از پيمان شكنى هاى اهل كتاب ذكر مى شود.

در اين سوره، بعد از بيان وفاى به عهد، و به حدود و احكام پاى بند بودن، و به خوبى و اطاعت روى آوردن، و حرمت حج را نگه داشتن، و دچار فسق و خروج از حق نشدن، و بعد از بيان احكام حرام و حلال بودن گوشت حيوانات، اكمال دين در آيه مذكور ذكر مى شود.

در سه آيه ابتداى سوره روابط انسان ها با خداوند و با خود و با حيوان ها ذكر مى شود و بعد از بيان اين روابط و حدود و حكم هر كدام، اكمال دين و اتمام نعمت و رضايت به اسلام اعلان مى گردد و در خاتمه آيه، تفريع مى شود كه خروج از حوزه دين بعد از اكمال و اتمام جائز نيست، و روابط فيما بين بر اين اساس تنظيم مى گردد، مگر در شرايط خاصى كه اضطرارى دست دهد و بناى بر اِثم و كُندى و سستى در روابط نباشد كه شكستن پيمان يا خروج از حد جائز مى شود و با اعلان رضايت حق به اسلام، دين اسلام تنها روش مقبول است كه بايد بر مبناى آن روابط به پا شود و به كسى اجازه خروج از اين حدود مقرّر داده نمى شود، مگر در موارد نادر و اضطرارى كه اين گونه انعطاف پذيرى دين و كمال يافتن و تماميت آن، برخاسته از بخشش و رحمت خداوند مى باشد. و بدين سان آيه ها به هم پيوند مى خورد.

مجموع اين آيه ها نشان مى دهد كه دين آمده تا به روابط انسان با خداوند و خودى و بيگانه و با ساير موجودات معنا بخشد و اين روابط را نظام مند كند و از انسان در برابر اين دين عهد و پيمان بگيرد.

اين تعهد و امضاء، اين عهدنامه و مهر زدن بر آن، علامت كامل شدن آن است كه انسان آنچه را در روابطش به آن نياز دارد بيان شده، و گفته شده است و وحى با نزول تدريجى در طول سال هاى پياپى براى اين هدف، امروز به كمال مى رسد و تكامل مى يابد، و اين نزول تدريجى و شروع از مراحل ابتدايى و نقصان ورسيدن به مراحل نهايى و كمال، به انقطاع وحى مى انجامد ـ كه كمال يعنى كامل شدن اجزاء يك مجموعه با توجه به هدفى كه از آن انتظار مى رود ـ واگر دين صراط و راه آدمى است، و روش و مسلك او و مايه برپايى و قيام انسان است و در يك كلمه پاسخ به نيازهاى انسان در روابط جمعى و فردى او است امروز اين نتيجه حاصل شده، و نيازى نيست كه بدون پاسخ مانده باشد، پس دين به كمال رسيده است.

اين نعمت كه به حق منتسب و از او است نيازمند متممى مى باشد كه آن را به بهره مندى و باردهى برساند، و آن را در حيات جمعى و فردى انسان اجرا نمايد، و به نطق و پاسخ گويى وا دارد. كه تكامل يك چيز با تماميت آن متفاوت است، و شىء كامل اگر در هدفى كه براى آن ساخته شده به كار گرفته نشود عقيم و ابتر مى ماند.

ماشينى كه كامل و بدون نقص است، نياز به راننده اى دارد كه آن را به مقصد هدايت كند و اين تماميت آن است، كه اتمام نعمت دين نيز به اين است كه متممى پيدا كند و چيزى به او اضافه شود و پيوند بخورد كه آن را آماده بهره دهى نمايد، و همين نيز بيان نسبت اكمال و اتمام است كه اكمال يعنى اضافه شدن آخرين جزء به مجموعه اجزاء و گذر از نقصان، و اتمام پيوند اين مجموعه كامل با عنصر ديگرى كه آن را به نتيجه و بهره مندى برساند و آن را از عقيم بودن و ابتر ماندن برهاند.

سؤال اساسى اين است كه آن عنصر تمام كننده چيست؟ كه اين نعمت كامل دين را تمام مى كند. اين چه چيزى است كه خداوند در همين سوره از رسول مى خواهد كه اگر آن را اعلان و ابلاغ ننمايى، رسالتت را ـ كه بيست و سه سال براى آن زحمت كشيده اى ـ بجا نياورده اى; و اين متمم چيست؟ كه رسول خوف ابلاغ آن را دارد تا آنجا كه خداوند به او تضمين مى دهد.

(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبّكَ وَإنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَيَهْدِي الْقَوْمَ الْكَفِرِينَ)

اى پيامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ كن; واگر نكنى پيامش را نرسانده اى. وخدا تو را از گزندِ مردم نگاه مى دارد، آرى، خدا گروه كافران را هدايت نمى كند.

گويا با عدم ابلاغ و بيان نكردن آنچه كه از رسول خواسته شده، رسول وظيفه رسالت را انجام نداده است و آنچه تا امروز گفته و ابلاغ كرده، بر باد خواهد رفت وبه بار نخواهد نشست و ابتر مى گردد.

بنابر اين، امروز روزى است كه رسول آنچه را به او ابلاغ شده اعلان مى دارد، و اظهار مى كند، و او را خوفى از ديگران نيست، هرچند آنچه بايد بگويد موجب تهديد او از ناحيه مردمى كه به دنبال پوشيدن حقّ و مخفى كردن آن هستند، مى گردد.

آنچه بايد رسول اظهار كند تا با اكمال دين، دين متولد شود و حياتش را ادامه دهد و همه انسان ها را سيراب كند، آن چيز در اين روز، به عنوان اتمام دين چيزى جز اعلام و نصب حجج بعد از خود نيست تا اين حجت ها يكى پس از ديگرى با ولايت بر انسان ها و صيانت از دين كامل، امام و جلودار انسان هاى سالك و راهبر آدمهاى راهرو باشند; و اين حقيقتى است كه تاريخ در جلوه هاى مختلف آن را ضبط نموده است كه مراجعه به كتاب الغدير علامه امينى(رحمه الله) تو را با همه اين جلوه ها آشنا مى كند و قطعيت آن را به اثبات مى رساند.

همين اعلان حجت ها به عنوان متمم نعمت دين، كفّار را مأيوس مى كند كه با وجود اين حجج، هرگز دين را نمى توان پوشاند و آن را تحريف كرد، هرچند آنها به تهديد و ارعاب و خشونت و قتل اقدام مى كنند و كمر به قتل اين حجت ها مى بندند. تاريخ شاهد صدقى بر اين است كه حجت ها يكى پس از ديگرى شهيد مى شوند; اما هرگز نابود نمى گردند و دين را رها نمى كنند.

اين آيه آن چيزى است كه فلسفه خاتميت را گوشزد مى كند كه خاتميت كمال دين است و اضطرار انسان به وحى تداوم حجت را به دنبال دارد.

اين حقيقت از زبان رسول به گونه اى متواتر نقل شده كه حضرت فرمودند:

انّى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى ما ان تمسكتم بهما لن تضلّوا ابدا و انهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض.

در اين كلام نورانىِ رسول، آنچه براى هدايت انسان ها در دوره بعد از خاتميت لازم مى باشد، اعلان گرديده است كه رسول در ميان مردم دو چيز را بجا مى گذارد و آن دو، دو ثقل و دو پايه هدايتند. كتاب الله كه همان وحى مكتوب است و عترت كه همان حجت هاى بعد از رسول هستند. اين دو مانع ضلالت و گم شدن انسان ها هستند، و ويژگى دوم آنها اين است كه هرگز از هم جدا نمى شوند و يكى متمم ديگرى است. اين دو تا پايان حيات بشر در اين كره خاكى باقى و پايدار هستند.

حسبنا كتاب الله شعار انحرافى بود كه مى خواست اين دو را از هم جدا نمايد، و مردم را از رجوع به اهل بيت(عليهم السلام)، باز دارد و آنان را خانه نشين كند تا خود و دار ودسته اش بر مسند حكومت بنشينند.

ابن عاشور صاحب تفسير التحرير و التنوير از اهل سنت، اين كلام را از خليفه دوم نقل مى كند و مى گويد: در هنگام اختلاف اصحاب در شأن نگارش پيامبر در بستر بيمارى، عمر اين شعار را داد تا اعلام نمايد كه كتاب خداوند ما را كفايت مى كند، چون جامع اصول احكام مى باشد. اين سخن و توجيه، مخالف قرآن است، زيرا به شهادت خود قرآن، كتاب به تنهائى مانع كفر و ضلالت آدمى نخواهد بود، بلكه در كنار كتاب نياز به رسول مى باشد:

(وَكَيْفَ تَكْفُرُونَ وَاَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللهِ وَفيكُمْ رَسُولُهُ وَمَنْ يَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِىَ إِلى صِراط مُسْتَقيم)

وچگونه كفر مىورزيد، با اين كه آيات خدا بر شما خوانده مى شود وپيامبر او ميان شماست؟ وهركس به خدا تمسّك جويد، قطعاً به راه راست هدايت شده است.

پس دو عامل مانع كفر است: يكى تلاوت آيات و ديگرى وجود رسول; و همين آيه شاهد صدقى بر جانشينى رسول و وجود حجت بعد از رسول مى باشد. زيرا اين دو با هم ـ نه به تنهايى ـ مانع گم شدن آدمىو عامل هدايت او هستند.

خلاصه: انسان همچنان نيازمند وحى است و انقطاع وحى، اكمال دين است; و امامت و ولايت ادامه نبوت است، و دو ثقل كتاب و عترت دو دستگيره اعتصام به الوهيّت هستند.

 ويژگى هاى حجّت هاى بعد از رسول(صلى الله عليه وآله وسلم)

  بعد از اثبات تداوم رسالت، و نياز انسان امروز مانند انسان ديروز به وحى و حتميّت حجّت بعد از خاتميت، اكنون اين پرسش مطرح مى شود كه اين حجج چه كسانى هستند؟ از چه ايل و تبارى مى باشند؟ چه ويژگى ها و صفاتى دارند؟ و چه مسئوليت هايى را دارا هستند؟ و وظيفه و مسئوليت توده ها در برابر آنها چيست؟

پاسخ آنها را در نهج البلاغه پى مى گيريم و اشاره اجمالى به بيان قرآن از آنها داريم.

قرآن كريم از اين اولياء و حجت هاى بعد از رسول سخن ها دارد و كرائم و مدايح او در وصف اينها است. در نگاه قرآن حجت هاى بعد از رسول اين ويژگى ها را دارند:

1 ـ از عصمت برخوردار و از رجس و پليدى بيزار و از هر تعلقى آزاد هستند.

2 ـ نفس رسول هستند و با رسول دو گانگى ندارند.

3 ـ بعد از خدا و رسول از ولايت بر مردم برخوردارند و اولو الامر هستند و اطاعت آنها را خداوند واجب كرده است.

4 ـ وارثان كتاب و برگزيدگان رب الارباب هستند.

5 ـ اجر رسالت رسول هستند و رسول در برابر انقلاب عظيمش، از مردم مودت آنها را خواسته است.

6 ـ صاحبان علوم رسول هستند و سينه هاى آنها منزل قرآن است.

7 ـ زبان صادق ابراهيم و احياگران راه او هستند.

8 ـ آنها سبيل و صراط به سوى حق هستند.

البته بحث از حجج بعد از رسول در قرآن، خود موضوع مستقلى است كه هرچند ديگران به آن پرداخته اند و زوايايى از اين حقيقت را نشان داده اند، ولى به بحث فراگيرترى نيازمند است و نگاه و فرصت ديگرى را مى طلبد.

معرفى اين حجت ها در نهج البلاغه يكى از محورى ترين مباحث اين كتاب است. حضرت على(عليه السلام) بر خود لازم مى داند كه به نسبت انكار جامعه بعد از رسول، به اثبات و معرفى آنها بپردازد، و اجازه ندهد تداوم نبوت و مسير مستقيم اسلام به انحراف كشيده شود، و قرآن و وحىِ مكتوب بدون ترجمان بماند.

آنچه آن حضرت به بيان آن پرداخته، خود گزارش گسترده اى را مى طلبد كه در اين نوشتار به گوشه اى از آن اشاره مى رود.

 

ويژگى هاى اهل بيت(عليهم السلام) در دومين خطبه

اين خطبه در كوتاه ترين جمله ها رساترين كلامى است كه به نياز بشرى كه به مرحله انسانيت و بلوغ رسيده و از مرز حيوانيت و محدوديت عبور كرده، پاسخ مى دهد. و گزافه نيست اگر بگوييم تنها همين يك خطبه از على(عليه السلام) در معرفى و شناخت حجت هاى بعد از خاتم النبيين(صلى الله عليه وآله وسلم)، ما را از هر سخن ديگرى بى نياز مى كند.

شراره سخن با حمد مستمر آن حضرت آغاز مى شود. حمدى كه علامت خروج انسان از عالم حس و شهود و پيوند او به عالم غيب است. ستايشى كه انسان را از بى حاصل بودن و عقيم ماندن نعمت ها و سرمايه هايش به اتمام و بهره دهى آنها مى رساند. ستايشى كه او را از هر تعلقى آزاد و رها مى كند و به عبوديت و تسليم فرا مى خواند و او را از هر عصيانى و سقوطى در ورطه هلاكت نگه مى دارد. چرا كه تنها او غنى است و در سايه عنايت و كفايت او، انسان فقر وجوديش را غنا مى بخشد، و غير از او همه محدودند و محتاج; واگر با او پيوند خوردى و او تو را هدايت كرد، هرگز خود را گم نمى كنى و اسير راهزنى چون دنيا و شيطان نمى گردى، و اگر به او پشت كردى و در ظلمت فرو رفتى، هرگز پناهگاهى و تكيه گاهى نخواهى يافت، و چون به او روى آوردى و در كنف حمايت او قرار گرفتى و او تو را كفايت كرد احساس فقر و نياز از تو رخت برمى بندد.

اين ها حقايقى است كه حضرتش در اين چند جمله كوتاه بيان كرده است:

احمده استتماماً لنعمته و استسلاماً لعزّته و استعصاماً من معصيته، و استعينه فاقة الى كفايته، انّه لا يضلّ من هداه و لا يئل من عاداه و لا يفتقر من كفاه.

او را سپاس مى گويم وخواستار فزونى نعمت او هستم وبر آستان عزّتش سر تسليم نهاده ام وخواهم كه مرا از گناه در امان نگه دارد. از او يارى مى جويم كه نيازمند آنم كه نيازم برآورد. هركسى را كه او راه بنمايد، گمراه نگردد وهركس را كه با او دشمنى ورزد، كس پناه ندهد، وهركس را كه تعهد وكفايت كند، بى چيز نشود.

على(عليه السلام) بعد از بيان حقيقت حمد و پيامدهاى آن، وپس از ذكر غنا وبى نيازى ربّ و محدوديّت عبد، بر اين نتيجه تأكيد مى كند كه حمد وستايش خدا در ترازوى عقل و سنجش، وزين ترين چيز است و با ارزش ترين و زيادترين چيزى كه انسان در پى ذخيره آن است كه آدمى سرمايه وجوديش را به چه كسى ببخشد و در كدام بازار اين كالا را به فروش برساند تا دچار خسران و سوختن سرمايه اش نشود.

انسان به هر كس غير خدا روى بياورد به دنيا، خلق، نفس و به شيطان، بازنده است و خاسر، چرا كه هر كس غير او، در عوض آنچه از تو گرفته يا كمتر از آن را مى دهد و يا آن را مى بلعد; زيرا غير از او همه فقيرند و نيازمند و محدود، وتنها او صمد است و نامحدود و مى بخشد و نمى گيرد.

فانّه ارجح ما وزن و افضل ما خُزن.

كه حمد وسپاس وستايش او از هرچه به سنجش آيد، افزون است واز هرچه اندوختنى است برتر.

اميرالمؤمنين(عليه السلام) پس از حمد ـ كه علامت شكر انسانى است كه به حكمت و معرفت رسيده، و خود را شناخته است و در پى اين شناخت چهار ديوارى دنياى محدود را فرو ريخته، و به غيب رو آورده است ـ مرحله ديگرى را آغاز مى كند و آن شهادت و اقرار به آنچه كه يافته وآن اين كه او تنها معبود است كه با ويژگى غنا و عزّت نمى توان براى او شريكى قرار داد كه با فرض شريك، او محدود مى شود و با محدود شدن مفتقر و نيازمند.

و اشهد ان لا اله الاّ الله وحده لا شريك له.

شهادت بر الوهيت، وحدانيت و نفى شريك، شهادتى است مستمر كه تنها لق لقه زبان نيست، بلكه شهودى است بعد از همه بن بست ها، و بعد از همه تجربه ها; شهادتى برخاسته از پاكى و خلوص از هر شك و ريبى كه بر اخلاص آن پيمان بسته شده است، تا دستگيره اى براى چنگ زدن در تمامى حيات و اندوخته اى براى عوالم بعد از ممات باشد. آنجا كه از تو بازخواست مى كنند و از آنچه كه در اين عالم به تو داده اند مى پرسند. آنجا كه اعمال تو حسرتى است كه تو را به هول مى افكند و تو را دعوت به ويل مى كند. در اين بحران به چه چنگ مى زنى و چه چيزى را عرضه مى دارى تا گواه صدقى بر گرايش و ايمان تو باشد، و كليد گشودن بخشش هاى بى منّت گردد، و موجب رضايت صاحب بخشش و دور كننده عامل حسرت يعنى شيطان باشد؟ آن چيزى جز همين شهادت و اقرار صادقانه و خالصانه نيست كه شهودِ بدون شبهه، تو را مشمول باران رحمت او مى گرداند.

واشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لاشريك له، شهادة ممتحناً اخلاصها، معتقداً مصاصها، نتمسك بها أبداً ما أبقانا، وندّخرها لأهاويل ما يلقانا، فانّها عزيمة الايمان، وفاتحة الاحسان و مرضاة الرحمن و مدحرة الشيطان.

وشهادت مى دهم كه خداوندى جز اللّه، خداى يكتا نيست. يگانه است وبى هيچ شريكى. شهادت مى دهم، شهادتى كه خلوصش از بوته آزمايش نيكو برآمده باشد و اعتقاد به آن با صفاى نيّت همراه بود. بدان چنگ در مى زنم، همواره تا آنگاه كه ما را زنده مى دارد و مى اندوزيم آن را براى روزهاى هولناكى كه در پيش داريم. چنين شهادتى نشان عزم جزم ما در ايمان است و سرلوحه نيكوكارى وخشنودى خداوند است و سبب دور ساختن شيطان.

اين شهادت ناگزير شهادت ديگرى را در پى دارد; چرا كه با اين معرفت و شهودِ از ربّ، به حلقه واسطه اى بين تو و او، شهادت مى دهى كه تو را به او نزديك كند و از ظلمت نفس و شيطان دور گرداند، و آن شهادت بر عبوديت و رسالت خاتم النبيين است. كسى كه محمود و احمد و محمّد است، و اين سه ويژگى را با عبوديت خود كسب كرده است.

اشهد انّ محمّداً عبده و رسوله.

در ادامه حضرت به محتوا و اهداف و عصر رسالت اشاره دارند.

رسول را با مجموعه اى از دينى واضح و آشكار، و رهنمودهايى گيرا و روشن و پايدار، و كتابى نوشته شده و محفوظ، و نورى فراگير و طولانى و روشنايى برق آسا، و امر و دستورى قاطع و روشن فرستاد تا با اين مجموعه وحى، شبهات را ببرد و حق و باطل و خير و شر و خوبى و بدى را از هم جدا و تفريق نمايد; و با بيّنات و روشنگرى ها، حجت را بر خلق تمام نمايد; و با نشانه ها و آيات، توده را از سقوط در ورطه هلاكت باز دارد; و با ارائه سرگذشت امت هاى گذشته و عقوبت هايى كه متوجه آنها شده، مردم را هشدار دهد تا از يكسان بودن سرنوشت خويش با آنها ترسان شوند.

پروردگار در زمانه و عصرى رسولش را فرستاد كه مردم در چنان فتنه هايى گرفتار بودند كه در آن ريسمان دينِ پيوند دهنده جامعه انسانى و به وجود آورنده الفت ايمانى، گسسته بود و دين بدون ياور و دست و بازو مانده، و در پى آن پايه ها و استوانه هاى يقين شكست برداشته، ومى لرزيد. زير بنا و اصل و اساس آن درهم پيچيده گشته و پى آمد آن، تشتت و پراكندى رأى و نظر بود، و در اين فضا راه خروج از گرفتارى ها و بن بست ها بسيار تنگ شده، برگشت به مرجع و ابتداى راه نيز به جهت تاريكى و ظلمت آن، غير ممكن گشت.

در نتيجه، هدايت و راهيابى و راهنمايى پژمرده شد، و ضلالت و تاريكى و كورى آن سان شايع وهمه گير كه هدايت را آوازه اى نبود و در يك كلمه: خداى رحمان وبخشاينده هستى عصيان شد، و شيطان ـ مظهر ظلمت عالم ـ يارى گشت، و ايمان ومحبت به حق، مورد بى مهرى قرار گرفت، و خانه عشق فرو ريخت و نشانه هايش وارونه شد و پايه هايش سقوط كرد و راه هاى رسيدن به آن ويران گرديد، و شيطان حاكميت يافت و همه را به خود خواند و توده ها اجابت كردند، و او همه را با سم هاى ستور خود لگدمال كرد و با چنگال خود آنها را كوبيد.

جامعه بدون دين، و محكومِ شيطان و گرفتار آمده در دل فتنه هاى او، دچار تيه و سردرگمى و حيرت و سرگردانى و جهالت و بى عقلى و فتنه و فريب شد. هرچند آن ها در بهترين خانه و جايگاه، يعنى مكه سكونت گزيده بودند، ليك بدترين همسايه براى آن بودند كه در كنار خانه خدا ودر خانه او بت ها را مى پرستيدند. خواب شان در بى خوابى خلاصه مى شد و سرمه چشمشان را اشك هاى روان تشكيل مى داد. آن جا سرزمينى بود كه از علمِ عالِم بهره اى برده نمى شد، و زبان گوياى او لجام خورده بود، و انسانِ سفيه و نادان بزرگ داشته مى شد و در عزّت و وسعت بود.

اين تصوير جامعه اى است كه در روابط خود از دين يارى نجسته، حلقه اتصال خود با دين را شكسته است كه انسان بدون دين هرچند در بهترين زمينه ها و نعمت ها باشد، چون از هماهنگ كردن آنها با ساختمان وجوديش ناتوان است، به بدترين برخوردها دچار مى شود، وسرانجام در حيرت و سفاهت و غرور و فريب و فتنه فرو مى رود.

اين وضعيت و چگونگى، مصلحى را خواهان است تا عَلَم دين را به پا دارد; و رسولى را مى خواهد تا رسالتش را به پايان رساند; و اتمام رسالت رسول به اين است كه حيات و بقاء دين را تضمين نمايد تا بار ديگر جامعه وحيانى، به تيه و درجا زدن و به دور خود چرخيدن دچار نشود و سير تحول و رشد و فلاح و رويش را ادامه دهد.

اينجاست كه على(عليه السلام) بعد از اين سخنان، به معرفى حجت هاى بعد از رسول مى پردازد و ويژگى هاى آنها را بيان مى كند تا نشان دهد كه حيات وحى و تداوم رسالت را چه كسانى بايد بر دوش بگيرند.

هُم: آنهايى كه جانشينان خاتم النبيين هستند اين ويژگى ها و برجستگى ها را دارند:

1 ـ موضع سرّه: جايگاه اسرار رسول هستند. آنچه كه رسول از ديگران پوشيده دارد و جامعه آمادگى گشودن آنها را ندارد با اينكه به آنها نيازمند است، در قلب هاى آنها قرار مى دهد.

2 ـ لجأ امره: امر رسول كه امر خدا است، در حوزه اجرا براى رهايى از تحريف و پى آمدهاى نابايسته، به آنها پناه مى آورد، كه با عصمت و آگاهى گسترده خود آنچنانكه شايسته است، امر حقّ را در موردش اجرا نمايند.

اگر امر مفرد امور باشد، معناى آن اين است كه امور عالم در شب قدر بر اينها پناه مى آورد و تكيه مى دهد و نازل مى شود.

3 ـ عيبة علمه: گنجينه علم رسول خاتم هستند، تا با تحول جوامع و گسترش روابط وظهور پرسش هاى نوخاسته ونيازهاى انسانِ عصرِ بعد از رسول، پاسخگوى آن ها باشند تا مردم در جهل نمانند و در ظلمت نغلطند.

4 ـ و موئل حكمه: محل استقرار و مرجع حكم و حكومت و ولايت رسول هستند و حكم رسول در نزد آنها از هر تحريف و تعدى و تجاوزى نجات مى يابد و از هر كجى و دستبردى رها مى گردد.

5 ـ كهوف كتبه: هركدام از آنها چون خانه ساخته شده در دل كوه، نگهدار و نگهبان احكام رسول هستند. هم حافظ احكام هستند و از اندراس و كهنه شدن آنها جلوگيرى مى كنند و هم از دستبرد ديگران آنها را مانع مى باشند.

6 ـ جبال دينه: لنگرگاه دين رسول هستند و از تزعزع و لغزش اركان آن جلوگيرى مى كنند و دين را ثابت مى دارند و آن را اقامه مى كنند و خيمه دين را برپا مى دارند و اضطراب و فرو ريختن ستون هاى دين و متزلزل شدن، آن را باز دارنده اند.

همه اين صفاتى كه على(عليه السلام) براى حجت هاى بعد از رسول مى شمارد، در اين خلاصه مى شود، كه حيات و راست قامت ايستادن دين، و ثبات و تداوم و استمرار آن، مسئوليتى است كه بر عهده اهل بيت(عليهم السلام) گذاشته شده است.

7 ـ و بهم اقام انحناء ظهره: خداوند تنها به وسيله آنها كمر دين را، كه زير بار بدعت ها و تأويل هاى باطل و تحريف ها خم شده بود، برپا داشت و راست كرد.

8 ـ و اذهب ارتعاد فرائصه: تنها به وسيله همين اهل بيت(عليهم السلام) بود كه لرزش و تزلزل اركان و ستون هاى دين را از بين برد.

همه اين ويژگى ها در اين خلاصه مى شود، كه حيات و راست قامت ايستادن دين، و ثبات و تداوم و استمرار آن مسئوليتى است، بر عهده حجت هاى بعد از رسول، و دين بدون آنها به همان سرنوشتى دچار مى شود كه قبل از بعثت رسول به آن گرفتار آمده بود ودر اين خطبه به آن اشارت رفت.

بعد از ذكر امتيازهاى هشت گانه و قبل از بيان ويژگى هاى ديگر، حضرت; جريان مقابل جانشينان رسول را بسيار كوتاه و كوبنده توصيف مى كنند. آنان كه كمر به نابودى دين خدا بستند، و در برابر سنت ها و حدود و احكام قد علم كردند و به آنها پشت نمودند، و در پى يله شدن و رها گشتن و افسار گسيختگى رفتند; و بذر اين بى بند وبارى و رهايى از قيد و بند دين را پراكندند و كِشتند و آن را با غرور و فريب و فتنه و ضلالت و گم گشتن خويش آبيارى كردند. اما راستى از اين كاشت و داشت، با وجود سنت ها و قانونمندى و نظام مند بودن عالم هستى و ارتباط پيچيده و گسترده آدمى با اين جهان، كه چنان حساب شده است، كه:

اگر يك ذره را برگيرى از جاى***خلل يابد همه عالم سراپاى

چه برداشتى را مى توان انتظار داشت؟ جز اينكه رهايى آنها به بن بست منتهى شود و آزادى خواهى آنها در برابر عبوديت حقّ، به اسارت، و كبر و غرور آنها به ذلّت و حقارت تبديل شود و حيات آنها هلاكت را و تجارت آنها خسارت را نتيجه وثمر دهد:

زرعوا الفجور و سقوه الغرور و حصدوا الثبور

گناه مى كارند وكشته خويش به آب غرور آب مى دهند وهلاكت مى دروند.

شگفتا! چگونه در طلب رهايى از سنت ها، به بن بست نشستند و با ايجاد شكاف ها و پر كردن آنها از مرداب هاى غرور در مرداب ها غرق شدند و اين بود كاشت و داشت و برداشت آنها!

نمى خواستند آل محمد(عليهم السلام) را بر خود امير گردانند و براى خود جدا از نظام مندى هستى، حياتى را طالب بودند و فريب اين را خورده بودند كه خود را با آنها يكسان مى ديدند و به آنها مى گفتند:

(قالوُا ما اَنْتُمْ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَما اَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَىْء...)

شما جز بشرى مانند ما نيستيد، وخداى رحمان چيزى نفرستاده است.

چون در بشره و ظاهر مثل هم بودند، خود را به آنها قياس مى كردند و با آنها برابر مى دانستند و اينجا است كه على(عليه السلام) بر آنها نهيب مى زند كه نه تنها شما بلكه هيچ فردى از امّت برگزيده، صلاحيت قياس و برابرى با آنها را ندارد. چگونه كسانى كه ريزه خوار خوان نعمت اهل بيت(عليهم السلام) هستند، با آن ها مساوى باشند؟ اهل بيت(عليهم السلام) به شهادت قرآن متمّم نعمت هستند و جريان و سريان و ريزش نعمت بر خلق، از بارش فيض آنان سرچشمه مى گيرد، آن هم در شكل ابدى و مستمر و هميشگى.

پس آنان چشمه هاى جوشان نعمت خداوند بر خلق، و واسطه فيض ربوبى مى باشند.

لا يقاس بآل محمّد صلّى اللّه عليه وآله مِن هذه الاُمّة أحد و لا يسوّى بهم من جرت نعمتهم عليه ابداً.

در اين امّت هيچ كس را با آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) مقايسه نتوان كرد. كسانى را كه مرهون نعمت هاى ايشان اند، با ايشان برابر نتوان داشت.

اميرالمؤمنين(عليه السلام) ويژگى هاى ديگر آنها را بعد از اين مرحله برمى شمارند:

9 ـ هم اساس الدين: آنان پايه ها و شالوده ساختمان دين هستند، كه دين با اينها و از اينها شروع مى شود، آنگاه بر عالم انسانى و پريان سايه مى افكند. دين از فلسفه شروع نمى شود و از عرفان كمك نمى گيرد و با عقل پروار نمى كند، بلكه دين با رسول آغاز مى شود و ولايت جامعه دينى را رسول و آنان كه اساس دين هستند، عهده دار مى باشند.

10 ـ عماد اليقين: آنان استوانه و به پا دارنده يقين هستند، و بدون آنها غبار شبهات، همه را در خود فرو مى برد. زيرا با درهم آميختن حق با باطل، سره و ناسره، خوبى و بدى، و زشتى و زيبايى، يقين رخت برمى بندد.

11 ـ اليهم يفيء الغالي و بهم يلحق التالي: مركز ثقل هدايت و حيات هستند و آنها كه جلو افتادند و رفتند و گم شدند، بايد براى هدايت به سوى اينها هجرت كنند; و آنها كه در راه ماندند و مردند و هلاك شدند، براى زنده شدن و حيات پيدا كردن بايد به اينها ملحق شوند و واصل گردند.

آن حضرت در كلام ديگرى، پس از ا ينكه مردم را به پيروى از اهل بيت پيامبر مى خواند، چنين مى فرمايد:

ولاتسبقوهم فتضلّوا، ولا تتأخروا عنهم فتهلكوا.

بر آنان پيشى مگيريد كه گمراه شويد واز آنان واپس نمانيد كه هلاك گرديد.

با اين ويژگى ها، حقِ ولايت كه در قرآن عظيم به رسول كريم اختصاص يافته بود; (الَنَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنيِنَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ)

به آنها مختص مى شود. از آنجا كه آنها به صراحت آيه مباهله نفس النبى هستند همچون رسول بر مردم از خود مردم اولاتر هستند. زيرا مردم، اگرچه خود را دوست دارند و مى خواهند، امّا اين خواستن در شكل غريزى است، ولى اهل بيت(عليهم السلام) به مردم از خودشان آگاه تر و مهربانترند ودر نتيجه بر آنها از خودشان اولاتر وسزاوارتر هستند.

ولهم خصائص حقّ الولاية، وفيهم الوصيّة والوراثة.

ويژگى هاى امامت در آن هاست وبس، و وراثت نبوّت منحصر در ايشان است.

و اين ويژگى ها است كه آنها را وصىّ و وارث رسول خاتم مى گرداند، نه آنكه چون از نسل نبى و بنى هاشم هستند، بايد جانشين او شوند، تا جاى طعن و نيش مستشرقان و مقلّدان آنها باز شود و شيعه را متّهم به سلطنت طلبى نمايند و آن را مولود و زائيده فرهنگ ايرانى.

و شيعه هر كس را، با اين جلوه ها و صفات جلودار و امام مى داند، هرچند در واقع، به بركت دعا و خواهش ابراهيم(عليه السلام)، امامت در نسل رسول خاتم تبلور يافت و خداوند دعاى خليلش را در ميان اينها اجابت كرد.

چه كسى را غير از فرزندان رسول مى توان سراغ گرفت كه اين ويژگى ها را داشته باشد؟ با همه حاكميتى كه منافقان وجريان نفاق بر جهان اسلام پيدا كردند، و حكومت و امامت را به مُلك و خلافت و سلطنت تبديل نمودند، و بيشتر قلم به دستان را مزدور خود ساختند، و قلم و زبانِ وارستگانِ جوياىِ حقيقت را، شكستند و بريدند، و تاريخ نويسى و تذكره نگارى را به نفع خود رقم زدند، با اين همه، كسى را با اين ويژگى ها، هرچند به دروغ، در تاريخ عَلَم نكرده اند و اين خود على(عليه السلام) است كه مى گويد:

لم يكن لاحد فىّ مهمز و لا لقائل فى مغمز

نه براى كسى جاى نيش زدن در من بود و نه براى گوينده اى جاى اشاره با گوشه چشم در من بود تا بتواند با كناره پلكش عيب من را نشانه رود.

بعد از اين سير و مراحل تبيين و روشنگرى، از وحدانيت حق و حقانيت رسالت و اختصاص حق ولايت، اكنون زمان آن فرا رسيده كه انسان ها تسليم حق شوند و از آن كفر و چشم پوشى ننمايند و حق را به اهلش كه اهل بيت رسول هستند، برگردانند و اين حق را، به هر كس كه به ناحق به او داده اند و او را با آل محمد(عليهم السلام) مقايسه كرده، برابر دانسته اند، از آنجا به بيوت الله كه مقام ائمه است، منتقل نمايند. زيرا با اين بيّنات عذرى براى احدى باقى نمى ماند و حجت بر همگان تمام است وتنها حجت هاى بعد از رسول، آل محمد(عليهم السلام)و اهل بيت خاتم هستند.

الآن اذ رجع الحق الى اهله و نُقل الى منتقله

اكنون حق به كسى بازگشته كه شايسته آن است وبه جايى باز آمده كه از آنجا رخت بربسته بود.


خطبه 152

 

وجود خداوند و توحيد او

  اين خطبه با حمد خداوند شروع مى شود، و با ذكر اوصاف حق همراه مى گردد و در كوتاهترين عبارتها به معرفى و شناخت حق پرداخته مى شود.

حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) مى فرمايد:

وجود مخلوقات گواه بر وجود او است، و حادث بودن و از نبود به بود آمدن آنها، دليل بر ازلى بودن و هميشه بودن او است، و تشابه و هم شكل بودن و فقر و نياز خلق، نيز شاهد صدقى بر بى مانندى خداوند وفرق بين صانع ومصنوع است. در نتيجه او فراتر از دسترس ادراك و مشاعر ما مى باشد، ولى نه بدانگونه كه پنهان ومستور شده باشد، بلكه اصل وجود او، براى صاحبان انديشه، از هر ظاهرى ظاهرتر است.

خداوند بسيط است و واحد و مثل و دومى ندارد و از اين جهت ديدن و شنيدن و شهود او چون ديدن و شنيدن و شهادت ديگر موجودات نيست. همچنين همراهى و جدايى او، جهت مكانى ندارد و وجهه تركيبى به خود نمى گيرد و چنين نيست كه بُعد مسافت داشته باشد، يا در ظهورش قابل ديدن باشد و پنهان و ناپيدا بودن او به جهت لطافت و ريزى و كوچكى او نيست.

قهر و سلطه و قدرتش، او را از ساير موجودات جدا مى كند; و خضوع و تواضع آنها و سير و تحول آنها، عامل جدايى وفرق داشتن آنها باحق تعالى است.

بنابر اين، خداوند را كسى نمى تواند وصف كند كه وصف كردن او، محدود كردن او است و محدود كردن خداوند، معدود بودن او را در پى دارد. زيرا وقتى بى نهايت نباشد ومحدود باشد، هر نهايت وحدّى كه براى او فرض شود، ابتداى موجود ديگرى خواهد بود و پر كردن محدوده هاى ديگر، به وسيله ديگران، به شمارش و عدد درآمدن همه آنها را نتيجه مى دهد واين يعنى ازلى نبودن آن كه ديگرى