1   حكومت واحد جهانى
2   رفع شبهه و جواب آن

  طبع انسان از نظر قرآن

4

  معيار قبول حكومت چيست؟

5

  وحدت اقتصاد

6

  وحدت فرهنگ

7

  ديدگاه اسلام

8

  تحول خودبخود

9

  چگونه يك حكومت، تمام جهان را اداره مى‏كند؟

10

  رشد عقل مردم

11

  چرا قيام انبيا توده‏ها را به خود جذب كرد؟

12   جواب شبهه
13

  نماز استسقاى مرحوم آية اللّه سيد محمد تقى خوانسارى

4

  اقامه عدل جهانى

 

  هدف از بعثت پيامبران

  چرا بشر ستم مى‏كند؟

  وجدان اخلاقى

  قويترين مردم كيست؟

  دنيا بر مبناى غرائز پيش مى‏رود

  وضع جهان از زبان آمار

  عدل جهانى بعد از ظلم جهانى

  مردم و آرزوى عدل جهانى

  مردم بدنبال پناهگاه

  نتيجه كلى از بحث

  طول عمر امام عصر عليه السلام

  اقسام تئورى

  قرآن و اصول مسائل كيهانى

  منظومه شمسى

  پيدايش موجود زنده در كره زمين

  موجودات ذره بينى

  كشف ميكرُب

  حركت كوه ها

  خواب طولانى

   تسخير اجرام سماوى

  موجودات زنده در آسمان

   مسئله طول عمر

 

 

 

حكومت جهانى

امام عصـر عليه السلام

استاد فقيد محمد تقى فلسفى

ناشر: انتشارات بنياد فرهنگى حضرت مهدى موعود عليه السلام

 

نوبت چاپ: اوّل تابستان 80

تيراژ: 5000 نسخه

قيمت: 3000 ريال

شابك 9-04-7428-964

ISBN 964-7428-04-9

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

 

سخن ناشر

بدنبال تأسيس بنياد فرهنگى حضرت مهدى موعود عليه السلام در سال 1379، در راستاىِ ترويج و گسترش فرهنگ مهدويت در ميان نسل نو، كه هدف اصلى اين بنياد را تشكيل مى‏دهد، در زمينه چاپ و انتشار كتب مفيد اقداماتى صورت گرفت.

از جمله كتب مناسب در اين زمينه، كتابِ حكومتِ جهانى امام عصر عليه السلام بود كه مجموعه سه سخنرانىِ مرحوم استاد فلسفى در سالهاى پيش از انقلاب مى‏باشد و با توجه به ناياب بودن كتاب فوق، با اجازه كتبى از فرزند ارشد ايشان، متنِ مزبور مجدداً تايپ و چاپ گرديد، تا در سطح گسترده مورد استفاده قرار گيرد.

لازم به ذكر است كه چاپ اول اين كتاب توسط انتشارات نصايح در سالِ 73 صورت گرفته، كه از زحمات آن عزيزان در پياده كردن نوارهاى سخنرانى و نشر آن در آن زمان، تشكر مى‏گردد.

 

فصل اول

 

حکومت واحد جهاني

يكى از سؤالاتى كه از نظر جامعه‏شناسى اهميّت دارد، بحث پيرامون حكومت واحد امام عصر عليه السلام در تمام جهان است. اين سؤال پيش مى‏آيد: كه آيا يك حكومت مى‏تواند تمام دنيا را اداره كند؟ آن هم با تفاوت افكار، با تفاوت ذوقها و سليقه‏ها و ساختمان مغزها و با تفاوتى كه بين ملت‏ها در شرق و غرب عالم وجود دارد! چون آن طورى كه ما در روايات و اخبار داريم در زمان امام عليه السلام حكومت در جهان، حكومت اسلامى است. خداوند در قرآن فرموده:

هُوَ الَذّى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بالْهُدى وَ دين الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّينِ كُلّه وَلَوْكَرِهَ الْمُشْرِكُون.

پروردگار عالم، پيغمبر اسلام را به منظور هدايت مردم و با دين حقّ فرستاده است، براى اينكه او و دين او را بر تمام اديان عالم پيروز كند و بر تمام برنامه‏هاى جهانى غلبه دهد و اين موضوع بقدرى مورد قضاء قطعى پروردگار است كه مى‏فرمايد: وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُون

 

اگر مردمان بى ايمان هم در دنيا به اين غلبه مطلق و به اين پيروزى بدون قيد و شرط راضى نباشند، اراده قطعى پروردگار اين است كه اين مطلب عملى بشود اگر چه مشركين ناراضى باشند.

اخبار و روايات در ذيل اين آيه مى‏گويد: آن زمانى كه دين مقدس اسلام و آئين رسول اكرم بر تمام اديان جهان غلبه مى‏كند و حكومت بى قيد و شرط اسلام در سراسر گيتى حاكم مى‏شود، زمان حكومت آسمانى امام عصر عليه السلام است.

 

رفع شبهه و جواب آن

 

اكنون اين سئوال مطرح مى‏شود، كه البته يك سؤال علمى و اجتماعى و روانشناسى اجتماعى است: ملتها و مردم جهان از نظر طرز تفكر و فرهنگ و منطقه زندگى و درجه رشد عقل و فكر با يكديگر متفاوتند، آيا مى‏شود با اين همه تفاوت، يك حكومت بر دنيا حاكم باشد و يك قدرت و يك سازمان تمام مردم كره زمين را اداره كند؟

اين سئوال را بايد بر اساس و اصول خودش پاسخ بگوئيم، يعنى يك وقت صحبت، صحبت عقيده ما است، كه به موجب آيات و اخبار، مى‏گوئيم: به سندهائى كه از رسول اكرم صلي الله عليه و آله وسلم و ائمه معصومين قدس سرهما رسيده است اين كار شدنى و عملى است و يك روزى در جهان لباس تحقق و وقوع مى‏پوشد. اين جواب از نظر اصل مطلب يك عقيده دينى است.

امّا اينكه از نظر تئوريهاى علمى، آيا اين كار شدنى هست يا نه؟ بايد بگوئيم كه خوشبختانه بعد از جنگ بين الملل دوّم، اصلاً وضع افكار دانشمندان جامعه شناس دگرگونى‏هائى پيدا كرده كه نه تنها مى‏گويند: يك حكومت مى‏تواند دنيا را اداره كند، بلكه پرونده حكومت وحدانى الان در سازمان ملل هست. بعضى از دانشمندان غربى خيلى اوج گرفته و مى‏گويند: الان بشر در سر يك دو راهى است: يك حكومت واحد جهانى و يا نابودى بشر بر اثر جنگ! اين قدر مطلب از نظر علمى نزديك شده و افكار جامعه شناسان به اين امر متوجه شده است. در اين باره مطالب جداً بسيار است كه اگر بخواهيم همه آنهارا ذكر كنيم بحث مبسوط خواهد شد. از اين جهت مطالب را خيلى فشرده مى‏آوريم و اميدواريم نتايج بحث روشن‏كننده باشد.

 

طبع انسان از نظر قرآن

 

مى‏گويند: بشر در آغاز پرخاشگر و متجاوز بود و اين كشش پرخاشگرى الان هم هست و حتى تحليل مى‏كنند كه چرا در دنيا جنگ اتفاق مى‏افتد؟ مى‏گويند: سرّش كشش پرخاشگرى و حس تجاوزى است كه در بشر وجود دارد، قرآن هم گاهى كه از طبع انسان صحبت مى‏كند مى‏گويد: اِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً1 يا مى‏گويد: ظَلُومٌ كَفّارٌ2 و يا مى‏گويد: اِنَّ الانْسانَ لَفى خُسْرٍ

امّا آن پرخاشگرى كه در آغاز تاريخ به نظر مى‏آيد اين است كه بشر از دست ديگر افراد بشر احساس آرامش نمى‏كرد. مى‏گفت: من مى‏روم در جنگل زحمت مى‏كشم مقدارى ميوه جنگلى بدست مى‏آورم كه بخورم، اما اطمينان ندارم، مى‏ترسم افراد غارى كه نزديك غار من هستند به من حمله كنند، مرا بكشند و ذخيره مرا ببرند. اين روح پرخاشگرى در بشر بود و بعد بشر متوجّه شد كه اگر با هم بسازند و يك زندگى با تفاهم با يكديگر بوجود بياورند، اين خطر از بين مى‏رود و بهتر مى‏توانند زندگى كنند، به اين جهت زندگى اجتماعى آغاز شد. اوّل زندگى اجتماعى بصورت يك خانواده آغاز شد، بعد يك مقدارى سطح فكر بالاتر آمد، شد بصورت قبيله، يك مقدارى بالاتر آمد، شد بصورت يك حكومت ولى حكومت استبدادى، بعد بالاتر آمد صورت دموكراسى پيدا كرده و زندگى اجتماعى صد ميليون، صد و پنجاه ميليون، دويست ميليون تا جائى كه زندگى هشتصد ميليون در چين كمونيست1 بصورت يك حكومت در آمد، هشتصد ميليون و يك حكومت و يك اداره، چطور شد كه بشر به اين وضعيت درآمد؟

 

معيار قبول حكومت چيست؟

 

مى‏گويند: سرّ بزرگ قضيه اين است كه سطح فكر بالا آمد، هر چه بشر بهتر فكر كند، بيشتر درك مى‏كند و تمكين در مقابل حكومت مركزى و تمركز قدرت ملّى بيشتر مى‏شود.

مى‏گويند: هر قدر سطح فكر انسان كوتاهتر باشد به زندگى حيوانى نزديكتر است و هر چه سطح فكر مردم بالاتر بيايد به زندگانى انسانى نزديكتر است. بنابراين معيار قبول حكومت بزرگ، ميزان رشد عقل و تكامل فكر مردم است. اين يك مقدمه اساسى بحث است، اگر اين مقدمه را فراموش كنيد نتيجه‏گيرى ما از بحث ناقص مى‏شود.

انسان، هر قدر به دنياى حيوان نزديكتر باشد زندگى فردى او بيشتراست، يك گوسفند خودش مى‏خورد، يك بز خودش مى‏چرد. يك كبوتر خودش دنبال غذا مى‏رود، ولى وقتى كه سطح فكر بالا آمد تعاون مى‏آيد، همكارى مى‏آيد، مواظبت و كوشش مى‏آيد و در نتيجه خانواده تشكيل مى‏شود، عشيره مى‏شود، قبيله مى‏شود، ايل مى‏شود، شهر مى‏شود، مملكت مى‏شود، يك ميليون مى‏شود، صد ميليون مى‏شود، هشت صد ميليون مى‏شود. وقتى كه ما حكومت هشتصد ميليونى را مى‏بينيم تحقق يافته، چرا باور نكنيم كه حكومت سه ميلياردى1 هم قابل تحقق باشد؟ معيار، بالا آمدن سطح فكر است. اين مقدمه اول بحث.

 

وحدت اقتصاد

 

مقدمه دوّم، درباره عواملى كه باعث دگرگونى ملتها مى‏شود و اوضاع و احوال ملتها را تغيير مى‏دهد، مى‏گويند: اوّلين عاملى كه هم در تشكيل ملت‏ها و هم عوض كردن ملت‏ها اهميّت قابل ملاحظه دارد مسئله اقتصاد است. يكى از عواملى كه اصلاً مى‏تواند ملت بسازد، و حتّى عدد ملّت را زياد بكند و طرفداران بسيار بوجود آورد مسئله اقتصاد است، اگر محور اقتصاد بر اصولى بگردد كه همه مردم در آن محور بگردند، در آن موقع مى‏شود كه صدها ميليون نفر يك ملت را تشكيل دهند.

در روزنامه‏ها كم و بيش خوانده‏ايد كه مرام كمونيسم اوّل در اتحاد شوروى پديد آمد، بعد در كشورهاى ديگر، بعد گفتند: اقمار كمونيست، خانواده‏هاى كمونيست و بعد گفتند: كمونيست بين الملل كه هر جاى دنيا پيرو مكتب كمونيست باشد، اينها اقمار يك ملت و اعضاء يك جامعه هستند.

بنابراين مسئله اقتصاد بر اساس اشتراك، توانسته اين مطلب را در كتب علمى به صورت يك ملّت درآورد تا حدّى كه بگويند: مسئله اقتصاد از عواملى است كه مى‏تواند معيار سازندگى ملت باشد. اين بحثى است طولانى كه ما به آن نياز نداريم.

 

وحدت فرهنگ

 

عامل دوّم كه در سازندگى ملت‏ها مؤثر است، مسئله وحدت فرهنگ است. اگر بنا بشود فرهنگ تشابه پيدا كند ملتها به هم نزديك مى‏شوند و اگر يك فرهنگ بشود اصلاً طرز تفكر يكى مى‏شود. يك وقت مى‏بينيد دو تا قاره بزرگ طرز تفكر شان يك جور است، يعنى در عين اينكه از نظر سياسى چند ملت‏اند، از نظر فرهنگى يك ملتند. الان از حرفهائى كه در سازمان ملل هست خصوصاً در يونسكو كه بخش فرهنگى سازمان ملل است، محققين و كارشناسان يونسكو مى‏گويند: بايد كارى كرد كه از نظر اصول تاريخ، اصول فضيلت، اصول انسانيت، دنيا را بگونه‏اى تربيت كنيم كه اصلاً اخلاق، اخلاق جهانى بشود. همانهائى را كه در اسلام گفته الان دارند به زبان خودشان به عنوان حفظ صلح جهانى مى‏گويند. آنها مى‏گويند: ما بايد دنيا را به گونه‏اى بسازيم كه تمام دنيا طرفدار انصاف، فضليت، امانت، پاكى، بشر دوستى، خدمت به مردم، و امثال اينها باشد.

مى‏گويند: بايد فرهنگ از قالب فرهنگ ملّى درآيد و جنبه فرهنگ بين ‏المللى پيدا كند. ويل دورانت مى‏گويد: بايد اصولى اخلاقى انسانى را از قالب يك ملت درآورد و توسعه داد بنام قالب جهانى و اگر ما بتوانيم اين كار را بكنيم در آن موقع است كه ملل و اقوام پراكنده را بهم نزديك كرده‏ايم.

 

ديدگاه اسلام

 

ديدگاه اسلام اين است كه مى‏گويد: تمام افراد بشر، امريكائى، اروپائى، آسيائى، افريقائى، هندى، شبه قاره، كمونيست، هر كسى هست، در زيان و ضرر و خسران و بدبختى است، وَالْعَصْرِ إِنَّ الاْءِنسَـنَ لَفِى خُسْرٍ

مگر آنكه يك فرهنگ واحد در عقيده و عمل و اخلاق بين مردم حاكم باشد. آن فرهنگ واحد در اصطلاح قرآن چيست؟ مى‏گويد:

إِلاَّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ اين فرهنگ ايمانى وَعَمِلُواْ الصَّـلِحَـتِ روش پاك عملى است وَتَوَاصَوْاْ بِالْحَقِّ طرفدارى از عدل و فضيلت وَتَوَاصَوْاْ بِالصَّبْرِ1 و خود نگه داشتن در مقابل ناروائى‏ها.

مگر اين فرهنگ جهانى كه الآن از آن سخن مى‏گويند چگونه واقع مى‏شود. مى‏گويند: ريشه فضايل انسانى را بايد رنگ جهانى داد تا دنيا بصورت يك ملت درآيد و اين همه خونريزى و فساد و جنايت در بين مردم نباشد، در اين جا عبارت كوتاهى را مى‏آوريم كه شاهد خوبى براى ادعاى ما است. يكى از جامعه شناسان مى‏گويد:

 

امروز علائم بى شمارى نشان مى‏دهد كه در همه جا تمايلى براى از ميان بردن سدهاى فرهنگى بين ملتها احساس مى‏گردد. اين سدّها اگر از ميان برود، وحدت پيدا مى‏شود و ممكن است انسانيت بتدريج به سوى آنچه ونلدلولكى، دنياى واحد خوانده است يا گراهان وارا آن را جامعه كبير نام نهاده است گام بردارد.

 

تحول خودبخود

 

مى‏گويند: سوّمين امر در ساختن ملتها و وحدت ملى تحول خود بخود است. صرف نظر از فرهنگ و اقتصاد، جامعه خودبخود ساخته بشود. ولى وقتى در بحث تحوّل خودبخود صحبت مى‏كنند، مى‏گويند: مرادمان اين نيست كه علت نداشته باشد زيرا سازندگى ملت بى علت نمى‏شود، خودبخود كه مى‏گوئيم يعنى نقشه نباشد، روحيه خود مردم براى يك سازندگى نو آماده شود. اين را تعبير مى‏كنند به خودبخود، يكى از جامعه شناسان درباره سازندگى خودبخود مثال مى‏زند، مى‏گويد:در آن موقعى كه آبراهام لينكلن آمد و قضيه بردگى را لغو كرد، در واقع اين آبراهام لينكلن لغو كننده مسئله بردگى نبود، بلكه اين همان تحول خودبخود بود، روحيه مردم براى پذيرش لغو بردگى آماده بود، او از فرصت و موقعيت استفاده كرد. بنابراين اگر روحيه جامعه بصورتى درآيد كه براى تحول و دگرگونى آماده باشد، خودبخود ملّتها بهم نزديك مى‏شوند، و خودبخود دنيا به صورت يك ملّت درمى‏آيد.

اكنون با روشن شدن اين مقدمات به اصل بحث مى‏پردازيم.

 

چگونه يك حكومت، تمام جهان را اداره مى‏كند؟

 

مسئله رشد عقل در حكومت امام عصر عليه السلام در روايات آمده، مسئله خودبخود، بمعنى آماده شدن مردم هم به موجب روايات در زمان امام عصر عليه السلام و قبل از ظهور آن حضرت در روايات آمده است، نتيجه صد در صد مثبت است، حالا بيان اين مطلب كه چطور يك حكومت بنام حكومت امام عصر عليه السلام تمام جهان را اداره مى‏كند؟

 

رشد عقل مردم

 

پيش از اين گفتيم كه هر قدر رشد عقلى مردم بيشتر شود، نظام ملوك الطوائفى محكوم مى‏شود و حكومت مركزى و قدرت يك قانون قويتر مى‏شود، اخبار چه مى‏گويد؟ درباره زمان ظهور امام عصر، روايتى است از امام باقر عليه السلام كه در تمام كتب نوشته شده:

عن ابى جعفر عليه السلام : اِذا قامَ قائِمُنا وَضَعَ اللّهُ يَدَهُ عَلى رُؤُسِ العِبادِ فَجُمِعَ بِها عُقُولُهُم وُ كَمُلَتْ بِهِ اَحْلامُهُم1

امام باقر عليه السلام مى‏فرمايد: زمان ظهور امام عصر كه مى‏رسد خداوند دست رحمتش را بر سر بندگان قرار مى‏دهد، توجه كنيد نمى‏گويد بر سر مؤمنان يا مسلمانان، مى‏گويد بر سر همه بندگان، خوب دست رحمت حق كه بالاى سر شرقى‏ها، غربى‏ها، اروپائى‏ها، امريكائى‏ها، آسيائى‏ها مى‏آيد، اين دست رحمت حقّ چه مى‏كند؟

 

مى‏گويد: با دست حضرت حق عقلهاى مردم متمركز مى‏شود. عقل مردم كامل مى‏شود.

قبل از ظهور امام عصر، يكى از شرائط ظهور ترقّى عقل مردم است، يعنى بايد اين قدر سطح افكار بالا رود، اين قدر مغزها بايد ترقّى كند كه تمام روى كره زمين بتواند يك حكومت را بپذيرد، چون از نظر مردم‏شناسى اجتماعى، اساس و پايه اصلى قدرتهاى بزرگ در دنيا بر مقياس و معيار صلاحيت عقلى مردم است، پس شرط اول رشد عقل است كه اين را اخبار ما مى‏گويد.

اين جمله را خوب دقت كنيد: در روزگارهاى گذشته ملوك الطوائفى مثل هندوستان، در هر يك منطقه يك مهاراجه داشت كه او سلطنت مى‏كرد، او حكومت مى‏كرد. بعضى از منطقه‏ها بزرگ و بعضى ديگر كوچك بود، در هر منطقه كوچك يا بزرگ يك مهاراجه حكومت مى‏كرد، الان چطور شده كه چهارصد ميليون نفر1 زير بار يك حكومت رفته‏اند؟ چون سطح فكر بالا آمده است. هر چه سطح فكر بالاتر بيايد ملوك الطوائفى محكوم مى‏شود و اصول دمكراسى بقول امروز كه عاليترين حكومت شناخته شده است مردم را اداره مى‏كند.

پس شرط اول عقل است، يك نفر بحث علمى مى‏كند كه آيا مى‏شود دنيا را با يك حكومت اداره كرد؟ جواب: با مردم منحط نه، آنها مثل برّه‏اند، يك ذره كه آمدند، بالا خانواده تشكيل مى‏شود، يك ذره بالاتر عشيره، يك ذره بالاتر قبيله، يك ذره بالاتر ايل، يك مقدار بالاتر شهر، يك مقدار بالاتر دو تا شهر، بعد ملوك الطوائفى مى‏آيد، بعد براى بيست ميليون نفر يك حكومت، همين گونه افزايش مى‏يابد تا براى صد ميليون نفر يك حكومت وجود دارد، آمريكا براى دويست ميليون نفر يك حكومت، در هندوستان براى چهارصد ميليون نفر يك حكومت و در چين كمونيست براى هشت صد ميليون نفر يك حكومت وجود دارد.

اگر عقلها بالا برود يك قانون بر سر همه سايه مى‏اندازد. اگر رشد عقلى افزايش يابد يك حكومت همه را اداره خواهد كرد پس معيار رشد عقلى است. و امام باقر عليه السلام مى‏فرمايد: قبل از ظهور و حكومت امام عصر عليه السلام عقلها بايد بالا برود.

*****

 

اكنون عامل ديگر را كه آمادگى مردم براى تحول است، بيان مى‏كنيم، گرچه تحول متّوقف است بر اينكه يك نفر از موقعيت استفاده كرده و تحوّل را ايجاد كند. مثالى كه در كتابها مى‏نويسند جريان آبراهام لينكلن است، اما ما مثال ديگرى مى‏آوريم.

 

چرا قيام انبيا توده ‏ها را به خود جذب كرد؟

قيام انبيا چگونه جامعه ‏ها را فرا گرفت؟

اين را هيچ دقت كرده‏ايد، انبياى بزرگ هر كدامشان كه آمدند در موقعى برانگيخته شدند كه روحيه مردم براى تحول آماده بود. مثلاً در مورد زمان حضرت موسى قرآن مى‏گويد:

يُذَبِّحُونَ أَبْنَآءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَآءَكُمْ وَفِى ذَ لِكُمْ بَلاَ آءٌ مِّن رَّبِّكُمْ عَظِيمٌ

با بدترين وضع بنى اسرائيل زير دست فراعنه زندگى مى‏كردند، پسرهاى آنان را مى‏كشتند، دخترهاى آنان را باقى مى‏گذاشتند، ذلت، تيره روزى، گرفتارى، محروميّت، بدبختى در حد اعلا بود، وقتى كه حضرت موسى مبعوث شد، آيا منشأ تحول حضرت موسى اقتصاد بود؟ نه، منشأ تحول فرهنگ بود؟ آنهم نه، اين‏ها زمان مى‏خواهد. پس تحول مصر در زمان حضرت موسى چگونه شد؟ همين بحث خودبخود. آيا تحوّل خودبخود بى حساب بود؟ نه، روحيه مردم آماده بود. موسى درست نيشتر زد خون پريد و مطلب عملى شد. دوره پيغمبر اسلام را بررسى كنيد، واقعاً اين پيشرفت بهت آورى كه مسلمانها در دنيا كردند، آيا همه‏اش در قدرت نظامى مسلمانها بود؟

اگر چه مسلمانها در سربازى قوى، با ايمان، فداكار و از خود گذشته بودند، ولى اصلاً با تعداد دشمنان كه در كتابها نوشته‏اند، قابل مقايسه نبودند.

 

در جنگ يرموك تمام مورخين مى‏نويسند: عدد سربازان امپراطورى روم نهصد و شصت هزار نفر بود، يعنى از يك ميليون چهل هزار نفر كم، اما تمام عدد سرباز و افسر مسلمانها چهل هزار نفر بود، آيا مگر چهل هزار نفر مى‏تواند نهصد و شصت هزار نفر را از نظر نظامى شكست دهد؟ حالا هر چه هم خوب باشند. ارتش آن روز غير از ارتش امروز بود، امروز يك بمب اتم مى‏تواند عده زيادى را نابود كند، ولى جنگ آنروز با نيزه و شمشير بود، كلاه‏خود بود. جنگ تن بتن بود پس چرا موفق شدند؟ بر اساس جامعه‏شناسى همين تحول خودبخود، يك مرتبه دولت روم را شكست داد. به خاطر تحول خودبخود كه در ميان مردم روم ايجاد شده بود.

اين تحول چرا در روميان ايجاد شد؟ چون مردم روم از حكومت خودشان ناراضى بودند. راه نجات مى‏خواستند مسلمانها آمدند، خودبخود اين تحول دست داد. اين حقيقت تاريخى را مى‏گويم تا درك كنيد واقعيت چه گونه بود؟

در كتابهاى تاريخ مى‏نويسند: رومى‏ها با مسلمان‏ها در جنگ يرموك جنگيدند، امّا روز اوّل با شكست مواجه شدند، روز دوم شكست خوردند. روز سوم شكست خوردند، ماه دوّم هم شكست خوردند، رومى‏ها خيلى بد جنگ كردند، يك روز آقاى ماهان فرمانده كل قواى روم تمام فرماندهان و افسران قسمت‏ها را در يك سراپرده بزرگ جمع كرد. ماهان شروع كرد به قدم زدن، گفت: آبروى روم را برديد! حيثيت ما را درهم شكستيد! اين چگونه جنگى است؟! اين چه رسوائى است؟ مسلمانها با تعداد كمى كه دارند چرا بر ارتش پر جمعيت شما غلبه مى‏كنند؟ چرا اين قدر بدبختيد؟ همين طور كه حرف مى‏زد، دم در يك پيش خدمت وزارت جنگ از در خيمه وارد شد.

ـ گفت: قربان عرضى دارم.

ـ برو بيرون چه مى‏خواهى.

ـ گفت: راجع به همين مطلب عرضى دارم، بيرون نمى‏روم.

ـ راجع به كدام مطلب؟

ـ راجع به همين شكست!

ـ گفت: چه مى‏خواهى بگوئى؟

ـ پيش خدمت گفت: آقاى فرمانده كل قوا، قطعاً، امپراطورى روم بايد شكست بخورد و بايد مسلمانها غالب و پيروز شوند!

ـ گفت: چرا؟

ـ گفت: براى اينكه نارضائى، ناراحتى، در اعماق جان تمام مردم راه پيدا كرده است.

ـ گفت: به چه دليل؟

ـ گفت: به دليل بلائى كه بر سر خود من در آمد.

ـ گفت: چه بلائى بر تو وارد شد؟

ـ گفت آن وقتى كه من پيش خدمت وزارت جنگ نبودم، زن داشتم و يك بچه دوازده ساله، صدتا گوسفند هم داشتم، با آن گوسفندها زندگى مى‏كرديم. يك روزى بچه من گوسفندها را نزديك خانه به چراگاه برده بود، زن من هم آنجا در اطاقش ناظر بود، يكى از افسرانى كه الآن زير اين چادر ايستاده با سربازانش از آنجا عبور مى‏كرد، گوسفندهاى مرا ديد، دستور داد: برويد پنج تا از گوسفندها را بگذاريد براى صاحبش، بقيه را بگيريد بياوريد، تا رفتند گوسفندهاى مرا بگيرند بچه دوازده ساله من جيغ زد، داد زد، گريه كرد، گفت: چرا گوسفندها را مى‏بريد؟ براى چه مى‏بريد؟ افسر شما گفت: سر بچه را ببريد؟ سر بچه مرا بريدند؟ زن من ديد بچه‏اش را كشتند، دويد مويه كنان و موى كنان، عربده زنان، واى بچه‏ام. با زن من عمل منافى با عفت كردند و تمام گوسفندها را هم بردند، من بخاك سياه نشستم آمدم اين شغل را گرفتم. اين مملكت نمى‏شود بماند، بايد در مقابل مسلمانها شكست بخورد. تا اين حرف را زد ماهان فرمانده كل قوا گفت: كدام است آن افسر معرفى كن؟ گفت: نه، معرفى نمى‏كنم، زيرا به او كارى نخواهيد داشت و من را به عنوان مفترى تعقيب مى‏كنيد و يك بلاى تازه بسر من مى‏آوريد، اين را گفت و زد بگريه و خارج شد. ماهان گفت: اين چه وضعى است و با عصبانيت خيمه را ترك كرد و رفت. نصف شب همان افسر كسى را مأمور كرد سر پيش خدمت را بريدند، صبح آمدند به ماهان گفتند: پيش خدمت كشته شد براى اينكه مبادا سرّى را فاش كند. بعد هم روميها شكست خوردند و از بين رفتند، زيرا ممكن نبود بمانند.

تحوّل و دگرگونى كه جامعه شناسان مى‏گويند، غير از تحول اقتصادى و غير از تحول فرهنگى است. اگر روحيه جامعه براى دگرگونى آماده شد، با تحول خودبخود تمام مردم آن تحول را استقبال مى‏كنند.

سخن ما در باره امام عصر اين است كه شرائط تحول خودبخود در دنيا پيدا مى‏شود، روحيه مردم براى پذيرش حكومت امام عصر آماده مى‏گردد به تمام معناى كلمه. حالا خواهيد گفت قبل از ظهور امام عصر عليه السلام تحول خود به خود چگونه شكل مى‏گيرد؟ براى روشن شدن پاسخ اين سئوال به اخبار رجوع كنيد. در روايات عدد كشتارهاى قبل از قيام امام عصر را مى‏گويد، اين كشتارهاى زياد مربوط به قبل از حكومت امام عصر است، نه در زمان آن حضرت. مى‏فرمايد:

لايَكُونُ هذا الاَمْر حتّى يَذْهَبَ ثُلْيا النّاسِ

قيام امام عصر نمى‏شود، تا وقتى كه دو ثلث بشر كشته شود.

راوى عرض مى‏كند.

اِذا ذَهَبَ ثُلثا النّاسِ فَمَنْ يَبْقى؟

وقتى دو ثلث بشر برود ديگر كى مى‏ماند؟

فَقالَ: اَما تَرْضَوْنَ اَنْ تَكُونُوا فى الثُلْثِ الباقى؟1

امام عليه السلام به صحابى‏اش فرمود: شما دلتان نمى‏خواهد جزء ثلث باقى مانده باشيد؟

 

نه من مى‏توانم تصور كنم آن روزى را كه دو ثلث بشر نابود شود و نه شما مى‏توانيد تصور كنيد، بشرى كه دو ثلثش رفته و يك ثلثش باقى مانده چه حالى دارد؟ عصبانى، ناراحت، كارش لعن و نفرين است، اصلاً من نمى‏توانم فكر كنم اگر دو ثلث بشر كشته شود جامعه چه حالتى خواهد داشت؟!

اولاً آن روزى كه امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد: دو ثلث بشر نابود مى‏شود، دوران نيزه و شمشير بود، با نيزه و شمشير نمى‏شود دو ثلث بشر را كشت، تا شروع كنند بكشتن، نسلهاى بعد بزرگ مى‏شوند و خلاء را پر مى‏كنند، پس نمى‏شود دو ثلث بشر را كشت. اين يك پيشگوئى است كه نسبت به وسائل جنگى جديد فرموده‏اند.

امّا حالا مى‏توانيم بفهميم يعنى چه؟ الآن موشكهاى قاره پيماى شوروى با كلاهك اتمى سه پيكانه و پنج پيكانه سراسر امريكا را هدفگيرى كرده و روى سكوها حاضر است. چهار تا براى كاليفرنيا سه تا براى واشنگتن، دو تا براى نيويورك، پنج تا براى نيوزدى، همه را هدف گرفته با زاويه‏هاى معين حاضر است.

در آمريكا هم روى سكوها، موشكها با كلاهكهاى اتمى سراسر اتحاد جماهير شوروى را هدف گرفته و حاضر! چين كمونيست هم كه بنام شخص ثالث! وارد شده آنهم هر دو هدف را گرفته و حاضر! خدا نكند جنگ بشود، همين قدر فرمانده امضاء كرد كه موشكها شليك بشود، كليدها تك تك، زده مى‏شود آنها از اين طرف، اين‏ها ازآنطرف، اون از اين طرف، اگر هشت صبح شليك آغاز شود ساعت يازده دو ثلث بشر خاكستر خواهد شد! حالا مى‏فهميم دو ثلث بشر چه گونه نابود مى‏شود، هشت صبح فرمان صادر مى‏شود، ساعت يازده دوازده دو ثلث بشر نابود شده چه خبر است؟ واى از آن اخبارى كه مى‏رسد. مردمى كه باقى مانده‏اند؟ براى باقى مانده‏ها، تمام فرانسه رفت، تمام انگلستان رفت، تمام سوئد رفت، تمام نروژ رفت، تمام دانمارك نابود شد، تمام آلمان ويران شد، تمام! نمى‏دانيم چه خبر است؟ اصلاً نمى‏شود فهميد! چه قدر باقى مى‏ماند يك ثلث، اين يك ثلث چه حالى دارند؟ اين يك ثلث روحيه‏اى دارند كه جامعه‏شناسى مى‏گويد: تحول خودبخود، همه عصبانى، تمام ناراحت، از چى؟ از تكنيك، از صنعت، از موشك، از اتم، از هيدروژن، نفرين بر موشك، نفرين بر اتم، جان بشر را گرفت ريشه بشر را كند منشاء تمام بدبختى‏ها شد.

اين مردم بجان آمده از دست تكنيك مادى بر اثر فشار شديد در آن جنگى كه امام مى‏گويد: دو ثلث بشر مى‏رود يك مرتبه تمام دلها به سوى ماوراء طبيعت و به سوى خدا متوجه مى‏شود، همه مى‏گويند: اى خدا! آيا يك نجات دهنده نيست؟ آيا يكى نيست بلا را ببرد، بدبختى را ببرد؟ آدمكشى را ببرد، جنايت را ببرد، اى اللّه! فرجى كن، همه كارد به استخوانشان رسيده، روحيه مردم آماده است براى چه؟ براى يك انقلاب ايمانى و براى قبول يك حكومت آسمانى، يك مرتبه در آن موقعى كه روحيه دنيا آماده است، روايت مى‏گويد: منادى حق ندا مى‏دهد تمام مردم مى‏شنوند مى‏گويد:

اَلا يا اَهْلَ العالَم قَد ظَهَرَ مَهدىُّآلِ مُحَمَّدٍ فَاتَّبِعُوه1

مى‏گويد: مردم! رهبر الهى، پيشواى آسمانى، نجات دهنده بشر، نابود كننده بيدادگرى و ظلم و ستم، ظهور كرده، مردم! بيائيد از اوامرش اطاعت كنيد، مبادا سرپيچى كنيد كه گمراه مى‏شويد. همه استقبال مى‏كنند. جان‏ها همه به لب آمده، انقلاب خودبخود، بايد در دنيا پيدا شود. انقلاب خودبخود يعنى روحيه مردم براى پذيرش يك امر روحانى و الهى آماده مى‏شود.

 

جواب شبهه

 

با توجه به اين نكات، روشن شد چه قدر خام است آن كه مى‏گويد: در مقابل سلاحهاى نيرومند، شمشير امام عصر چه مى‏كند؟

براى اين سئوال سه پاسخ ذكر مى‏كنيم.

اولاً، شمشير سنبل است، الآن هم ما شير و خورشيد داريم شمشير بدست، مى‏گوئيد ديگر دوره شمشير گذشت، شمشير چيست؟ امّا شمشير سنبل است.

ثانياً، اگر قضيه، قضيه خرق عادت باشد، شمشيرِ متكى به اراده حق، تمام قدرتها را به يك اشاره خاموش مى‏كند.

ثالثاً، تمام صاحبان سلاح پناه مى‏برند به امام عصر عليه السلام ، شما نشنيديد گاهى در جنگها فرمانده نظامى با اسلحه تسليم شده، همه دنيا كه بى چاره شدند آنگاه كه يك بوى روحانى بشنوند به دنبال او مى‏روند و هم تسليم او مى‏شوند.

 

نماز استسقاء مرحوم آية اللّه سيد محمد تقى خوانسارى

در اينجا جريانى را براى روشن شدن مطلب مى‏آوريم.

مرحوم آية الله آقا سيد محمد تقى خوانسارى رضوان اللّه عليه در قم بود، قم گرفتار بى بارانى شد. مردم تصميم گرفتند براى نماز به مصلى بروند. مرحوم آية الله خوانسارى امامت جماعت را پذيرا شد و فرمود: من حاضرم بروم براى صلاة استسقاء. به مردم خبر دادند. با تمام آدابى كه اسلام گفته؛ پا برهنه، بچه‏ها را از مادرها جدا كنند، گريه، شيون، با اين حال حركت كردند. رودخانه شهر خشك شده بود، يك عده داخل رودخانه راه مى‏رفتند و يك عده جوان خام هم متلك مى‏گفتند، مى‏گفتند: توى رودخانه نرويد آب شما را مى‏برد! اما اينها اعتنا نكردند و رفتند. اين جريان در موقع جنگ جهانى بود. پايگاه نظامى‏هاى آمريكا در خاكفرج بود آمريكائيها ديدند كه جمعيت مى‏آيد، خيال كردند مى‏خواهند به پايگاه حمله كنند، تمام مسلسلها را سوار كردند كه مردم را بكوبند، رئيس شهربانى نزد آمريكائيها رفت، گفت: مردم مى‏خواهند نماز بخوانند، دعا كنند به شما كارى ندارند، مردم آمدند، آمريكائيها هم نگاه مى‏كردند، همه پشت مسلسل مواظب بودند. مرحوم آسيد محمد تقى خوانسارى آمد دعا خواند، نماز خواند، با فاصله كم، بارانى آمد عجيب. وقتى باران آمد آمريكائيها تكان خوردند، بوسيله رئيس شهربانى از مرحوم آقا سيدمحمد تقى خوانسارى وقت گرفتند، اُمراء و فرماندهان بزرگ آمدند، مثل اينكه داخل كليسا در مقابل محراب زانو مى‏زنند! آمدند مقابل آقاى آسيدمحمد تقى زانو زدند، گريه كردند التماس كردند، دستها را هى حركت دادند، مترجم گفت: اينها مى‏گويند: آقا تو مسيح زمانى، تو مستجاب الدعوه‏اى، تو كه دعا كردى باران آمد، دعا كن، جنگ تمام شود، ما پيش زن و بچه‏مان برويم، ما به جان آمديم!

اين جريان را براى اين ذكر كردم كه بگويم سربازى كه در غربت مانده، و صدمه‏اى هم نديده تا يك جرقه روحانى مى‏بيند، مى‏آيد التماس مى‏كند دعا كن ما نجات پيدا كنيم، مى‏گويم:

امام عليه السلام مى‏فرمايد:

قبل از ظهور امام عصر عليه السلام دو ثلث بشر كشته مى‏شود يعنى اگر در كره زمين سه ميليارد و ششصد ميليون بشر باشد1 در يك روز دو ميليارد و چهارصد ميليون نفر كشته بشوند، آن يك ميليارد و دويست ميليون چه حالى دارند؟ چه دلى دارند؟ چه روحيه‏اى دارند؟ چه اشك و آهى دارند؟ چه آمادگى براى تحول دينى و روحانى و انقلاب معنوى دارند، امام عصر در آن زمان مى‏آيد با اين بيان، شرائط حكومت امام عصر عليه السلام خيلى واضح است.

از يك طرف عقل بالا آمده، از يك طرف شرائط خودبخود متحول و انقلاب اجتماعى به وجود آمده، از يك طرف مردم از شدّت كشتار بجان آمدند، مانند تشنه لبى كه دنبال آب مى‏گردد، مانند درد كشيده‏اى كه دنبال دوا مى‏گردد، تا نداى ظهور امام عصر و رهبر روحانى جهان برخيزد، مثل سيل مردم اجابت مى‏كنند.

بنابراين حكومت امام عصر عليه السلام بنام يك حكومت جهانى، شرايط و مقدمات مى‏خواهد، با تحقق آن مقدمات حكومت عدل جهانى امام عصر عليه السلام جهان را در سيطره خود در مى‏آورد.

اصل تصور حكومت جهانى در سازمان ملل پرونده دارد. در سازمان ملل، راسل فيلسوف پير مرد كه چندى قبل فوت كرد، در كتاب اميد نو مى‏گويد: بشر بر سر يك دو راهى است، يا بايد حكومت جهانى را بپذيرد، يا جنگ اتم بشر را نابود خواهد كرد. تئورى حكومت جهانى چيست؟ مى‏گويد: ملتها در داخل خودشان يك حكومت ملى داشته باشند، اما قدرتهاى ارتشى مربوط به حكومت جهانى باشد.

آرى اوست سر فرمانده براى همه جهان، او ديگر اجازه نخواهد داد آتش جنگ شعله ور گردد. او با حكومت جهانى خود، عدالت را به ارمغان مى‏آورد.

 

 

فصل دوم

 

اقامه عدل جهاني

 

در حالات امام عصر عليه السلام و شرايط ظهور آن حضرت و نتايجى كه در ارتباط با قيام آن حضرت است، اخبار و روايات بسيارى آمده است. يكى از مطالبى كه در روايات بيش از همه به آن تكيه شده، مسئله اقامه عدل جهانى است، يعنى نه يك روايت، نه دو روايت، نه سه روايت، بلكه روايات متعدد مى‏فرمايد:

يَمْلا اللّهُ بِهِ اْلاَرْضَ قِسْطَاً وَ عَدْلاً كَما مُلِئَتْ ظُلْمَاً وَ جَوْرا1

و در بعضى روايات مى‏گويد:

 

بَعْدَ ما مُلِئَتْ ظُلْماً و جُوراً

يعنى: خداوند بوسيله امام عصر عليه السلام عالم را پر از عدل و داد مى‏كند همچنانكه پر از ظلم و جور شده است، يا بعد از آنكه پر از ظلم و ستم شده باشد.

بنابراين مى‏توان گفت: مسئله اقامه عدل، عالى‏ترين هدف در حكومت امام عصر عليه السلام است. مقدارى به جلو برگرديم و ببينيم اصلاً انگيزه، هدف و مقصود از قيام پيامبران خدا چه بوده است؟

 

هدف از بعثت پيامبران

 

قرآن شريف مى‏فرمايد: ما پيغمبران را با دليل و برهان ميان مردم فرستاديم و براى آنها كتاب و ميزان قرار داديم، براى اينكه بشر زندگى‏اش بر اساس عدل و داد استوار باشد. بنابراين انبياء و پيغمبران خدا براى اقامه عدل برانگيخته شده‏اند، ولى بشر تا الان به طور كامل مسير عدل را نپيموده است. البته مردم كم و بيش گاهى عادل بوده‏اند و گاهى فاسق و گنهكار، امّا عدل مطلق، انجام وظيفه مطلق، در سراسر گيتى تا الان تحقق پيدا نكرده است. و روايات مى‏گويد: اين هدف در ايّام امام عصر عليه السلام آشكار خواهد شد.

چرا بشر ستم مى‏كند؟

اينك به اين بحث مى‏پردازيم كه چرا بشر از مسير عدل و فضيلت منحرف مى‏شود، چرا ستم مى‏كند؟ با اينكه بشر داراى وجدان اخلاقى است و وجدان اخلاقى، بشر را به پاكى دعوت مى‏كند، با اينكه بشر داراى عقل است و عقل، بشر را به پاكى دعوت مى‏كند.

چرا بشر گناه مى‏كند؟ چرا بشر ستم مى‏كند؟ چرا بشر تجاوز و تعدّى مى‏نمايد؟

براى بيان اين مطلب لازم است مقدارى درباره خصوصيات و ويژگيهاى بشر بحث كنيم، همانطورى كه يادآور شديم خداوند در باطن ما دو قدرت پاك بوجود آورده، اوّل عقل است، عقل گناه نمى‏كند، عقل خود را آلوده به معصيت نمى‏نمايد.

حتّى در روايات به مردم مى‏گويد: عقل حجت پرودگار است. در باطن بشر، عقل بمنزله يك پيغمبر است در وجود ما، مگر ممكن است حجت پروردگار گناه كند؟ عقل هدفش پاكى است.

على بن ابيطالب عليه السلام مى‏فرمايد:

اِسْتَرشِدُوا الْعَقْلَ تُرْشِدوُا وَ لا تَعْصوْا فَتَنْدِمُوا1


يعنى شما عقل را مرشد و رهبر خود قرار دهيد تا به سعادت برسيد، مبادا با عقل مخالفت كنيد كه ندامت و پشيمانى دامنگيرتان مى‏شود. بنابراين عقل گناه نمى‏كند، مارا هم به گناه دعوت نمى‏نمايد.

 

وجدان اخلاقى

 

در باطن تمام افراد بشر يك نيروى الهى و يك قدرت آسمانى وجود دارد كه در لسان آيات قرآن شريف با كلمه الهام ادا شده است:

فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها

امّا در زبان دانشمندان امروز بنام وجدان اخلاقى است. در باطن ما وجدان اخلاقى هست حتّى بچه‏ها هم دارند، وجدان اخلاقى آن قوه‏اى است كه ما را در گناه، ملامت و سرزنش مى‏كند كه چرا ما گناه كرديم. گاهى اتفاق مى‏افتد كه انسان اوّل شب مرتكب يك جرم بزرگ شده، جرم خود را پنهان كرده شب مى‏رود منزل در بستر دراز مى‏كشد، هر چه بخود مى‏پيچد كه بخوابد، نمى‏تواند بخوابد.

 

يك قوه‏اى، يك قدرتى از درونش به او فرياد مى‏زند، مى‏گويد: نامرد، گناهكار، بى حيا، جانى، آمده ‏اى بخوابى! مگر من مى‏گذارم كه بخوابى، تو خيانت كارى، تو جنايتگرى!

در اندرون من خسته دل ندانم چيست

كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست

آن قدرتى كه مارا در گناه ملامت مى‏كند، قرآن او را نفس لوّامه مى‏نامد، يعنى نفسى كه بشر را در زمينه معصيت ملامت مى‏كند، بنابراين عقل كه گناه نمى‏كند، وجدان اخلاقى هم نه تنها گناه نمى‏كند بلكه در مورد گناه آدمى را ملامت مى‏كند، پس گناهكار كيست؟ در باطن ما چه قدرتى مارا به گناه وادار مى‏كند؟

جواب: در باطن ما غرائز و تمايلات نفسانى مانند شهوت، غضب، حبّ مال، حبّ مقام، شهرت‏طلبى، علاقه به اولاد، علاقه به زن، علاقه به تمدن اجتماعى و امثال اينها وجود دارد. اينها عواملى است كه مارا به گناه وادار مى‏كند.

تمام پرونده‏هاى جنائى را ورق بزنيد، ملاحظه مى‏كنيد آن چيزى كه انگيزه گناه بوده غرائز و احساسات است، نه عقل گناه مى‏كند، نه وجدان، حالا به عنوان نمونه: شخصى وارد زندان مى‏شود، مى‏بيند يك نفر محكوم به اعدام شده است. مى‏گويد: چرا؟ مى‏گويند: پرونده‏اش را بخوان. پرونده‏اش را ورق مى‏زند، مى‏بيند در پرونده او نوشته‏اند: شبى اطلاع پيدا كرده يك پير زنى دوهزار تومان پول نقد دارد، رفته پول پير زن را بدزدد، پير زن بيدار شده و فرياد زده، سر پير زن را بريده و پول او را برده است، يك قتل اتفاق افتاده، چرا؟ منشأ قتل چيست؟ جواب: حبّ مال.

باز يكنفر ديگر محكوم به مرگ شده، چرا؟ زيرا در پرونده‏اش نوشته شده: يكنفر جوان با يك زن رفيق بوده، شب مى‏رود در يك رستوران مى‏بيند آن زن با مرد ديگرى پشت ميز نشسته. ناراحت مى‏شود، سلاح گرمش را مى‏كشد، يكى به زن مى‏زند و يكى به مرد! چرا جرم واقع شده؟ جواب: به خاطر شهوت.

باز ديگرى محكوم به مرگ شده، چرا؟ زيرا در پرونده او نوشته شده است، يكنفر خودش را نامزد براى كدخدائى يك ده كرده بود، رقيبى پيدا كرد از دست رفيق عصبانى شد، با پشت بيل زد، رقيبش را كشت، حالا محكوم به مرگ شده چرا بايد اعدام شود؟ جواب: به خاطر غريزه مقام.

شما هر جا جرم و جنايت ببينيد از نظر تحليل روانى جنائى، باصطلاح شناختن منشأ جنايت، مربوط به غرائز و تمايلات نفسانى بشر است، حالا در اينجا يك سؤال پيش مى‏آيد و آن اين است كه آيا عقل در گناه هيچ مداخله نمى‏كند؟ جواب: چرا!

گاهى غريزه مجبورش مى‏كند، بيچاره عقل گرفتار مى‏شود، مثلاً يك دزد براى ارضاى غريزه مال به دزدى رفته، پشت ديوار صاحب خانه آمده مى‏بيند ديوار بلند است، مى‏خواهد برود، مى‏بيند نمى‏تواند، دلش پول مى‏خواهد نمى‏تواند برود!

در اين هنگام غريزه از عقل استمداد مى‏طلبد و از او راهنمايى‏مى‏خواهد.

ولى عقل حاضر نيست غريزه را در راه گناه كمك كند از اين رو امتناع مى‏ورزد ولى چون غريزه قدرتمند است عقل را در تنگنا قرار مى‏دهد. وقتى كه عقل در تنگنا گرفتار شد، به ناچار مى‏گويد: يك سر طناب را ببند به درخت، سر ديگر را ببند به ميخ طويله، دستت را بگير برو بالا. برنامه مى‏دهد ولى ناراحت است.

تمام مردم در هنگام گناه، اين تضاد را در باطن خودشان احساس مى‏كنند، يك قدرت مى‏گويد: نه، گناه نكن، ناپاكى نكن، قدرت ديگر مى‏گويد: بكن، حتماً انجام بده، بين قدرت نفى و اثبات على الدوام كشاكش است و اين يا بين وجدان است و غريزه و يا بين عقل است و غريزه.

تاكنون معلوم شد منشأ گناه غرائز است، ولى اين سئوال مطرح مى‏شود كه آيا عقل و وجدان اخلاقى قدرت ندارند كه غريزه را بزمين بزنند و گناه نكنند؟ جواب: نه، غريزه خيلى توانائى دارد، هيچ قدرتى در وجود ما به قدر غرائز قدرت ندارد، عقل در حال عادى حكومت مى‏كند، اما وقتى حال عادى از دست برود و ميدان بدست غريزه افتاد، عقل شكست مى‏خورد.

در حالت عادى اگر عقل ما با ما صحبت كند همه ما عقلمان را حمايت مى‏كنيم، مى‏گويد: گناه نكن، در هنگام غضب خودت را نگه دار، غضب منشأ جرم و جنايت است، همه ما مى‏گوييم: عقل راست مى‏گويد، ما از عقل اطاعت مى‏كنيم، از فرمان عقل سرپيچى نمى‏نمائيم، هر چه بگويد عمل مى‏كنيم، ولى وقتى كه غريزه به مقابله با عقل پرداخت، ديگر صداى عقل به جائى نمى‏رسد، صداى عقل مثل صداى يك پير مرد پخته فهميده دانا ولى لرزان است، امّا غريزه مانند يك جوان قلدر ورزيده سينه پهن توانا، آن پيرمرد مگر قدرت دارد در مقابل اين نيرومندى و توانائى مقاومت كند؟ هرگز، همه‏اش غريزه است!

اين همه جنگ و جدل، غوغا و فريادى كه در دنياست يا براى مال است يا براى مقام، يا براى جاه، يا براى شهرت، يا براى شهوت، يا براى غضب، يا ساير غرايز. على‏الدوام بشر در اين مسير راه مى‏پيمايد.

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

اَلْهَوى يَقْظانٌ، والْعَقْلُ نائِمٌ1

هواى نفس بيدار است و عقل خواب، صداى عقل بجائى نمى‏رسد. اين همه گناهان كه مى‏شود مربوط به غرائز است، انبياء و پيغمبران آمده‏اند براى اينكه غرائز مردم را مهار كنند، و جلو تندروى غرائز را بگيرند تا غرائز باندازه عمل كند، امّا نمى‏شود، خيلى زحمت مى‏كشند ولى تا غريزه تحريك مى‏شود يكمرتبه مثل اسب سركش افسار پاره مى‏كند خود را به زمين و زمان مى‏زند و اعتنا به مقررات و قوانين و انسانيت و فضيلت ندارد، مگر افراد بسيار محدود، جداً افرادى كه در همه حالات‏بتوانند خودشان را نگه دارند، بسيار كم هستند.

 

اَشْجَعُ النّاسِ مَنْ غَلَبَ هَواهُ2

شجاع‏ترين و قويترين مردم آن كسى است كه بر تمايلات خود حاكم باشد، غالب باشد، بعضى از ماها اشتباه مى‏كنيم، خيال مى‏كنيم آدم خوبى هستيم در حاليكه در معرض بدى قرار نگرفته‏ايم، آدم خوب آن كسى است كه در معرض اعمال زشت قرار بگيرد و بدى نكند، نه اينكه در معرض اعمال زشت قرار نگيرد. به عنوان مثال
كسى كه مى‏گويد من بيست سال در دستگاه دولت كار كردم و رشوه نگرفتم، در صورتى قابل تحسين است كه رشوه گرفتن براى او ممكن باشد. ولى كسى كه مثلاً رئيس بايگانى شناسنامه مرده‏هاى چهل سال قبل باشد، مرده‏ها كه به او رشوه نمى‏دهند. اگر به كسى رشوه عرضه كردند و نگرفت انسان است.

 

حلم آن نبود كه در وقت خوشى دست رأفت بر سر مردم كشى
حلم آن باشد كه هنگام غضب آتش خشمت نشانى از لهب

 

قويترين مردم كيست؟

پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله وسلم از جائى عبور مى‏كرد. جوان‏ها براى وزنه بردارى به سبك دنياى ديروز جمع بودند. وزنه در آن زمان غير از حالا بود، حالا وزنه داراى يك ميله آهن و حلقه‏هاى آهنى محكم و داراى پلاكهاى محكم است. امّا آنوقت سنگ بود، سنگ نيم متر در نيم متر بقطر ده سانت يا نيم متر در يك متر بقطر ده سانت يا نيم متر در يك متر به قطر بيست و پنج سانت اينها را بايد از جا بردارند، سنگ بزرگى بود كه حجرالاشداء نام داشت وزنه قهرمانان. پيغمبر اكرم در حال عبور بود، ديدند عده‏اى جمعند، پرسيدند: چه خبر است؟

گفتند: پهلوانان وزنه بردارى مى‏كنند. پيغمبر آمد جلو، جوان‏ها هم خوششان آمد كه پيغمبر در ميان ورزشكاران آمده است، گرم شدند و خوشحال، وزنه بردار وزنه را برداشت، توجه تماشاگران جلب شده بود.

پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله وسلم فرمود:ميل داريد من به شما بگويم از اين قوى‏تر چه كسى است؟

صحبت وزنه بردارى است، خيال مى‏كردند اين پهلوان كه ركورد را شكسته، يك پهلوان ركورد شكنى را هم پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله وسلم سراغ دارد. پرسيدند از اين قوى‏تر كيست؟ شما سراغ داريد؟ گفت: بله، پرسيدند: كيست؟ كجاست؟! فرمود: گوش كنيد تا بگويم از اين شخص چه كسى قوى‏تر است، ببينيد مكتب را عوض كرد، مكتب آنها ورزش بدن بود،پيغمبر توجه آنها را به قدرت اراده، جلب كرده و فرمود:

از اين قوى‏تر آن انسانى است كه اگر شهوت بر او غلبه كند بى عفّتى نكند، اگر غضب بر او غلبه كند جنايت نكند، اگر به مقام رسيد ستم نكند، اگر ثروتمند شد مغرور نشود، اين را مى‏گوئيم قوى، پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله وسلم چقدر جامع صحبت كرده است، در شهوت، در غضب، در قدرت، در ثروت، كه چهار لغزشگاه بشر است، نبايد لغزش پيدا كند.

بعضى از افراد در هيجانِ شهوت، اراده و اختيار ندارند و به هر گناهى تن مى‏دهند، بعضى در مورد غضب، اراده و اختيار را از دست مى‏دهند، بعضى در حاليكه كاسب جزء هستند مؤدب، مهربان و خوش اخلاق هستند، همينكه ثروتى پيدا مى‏كنند ديگر قابل معاشرت نيستند و بعضى‏ها هم تا بيكارند آدمهاى مؤدّبى هستند، تا يك شغلى پيدا مى‏كنند، و آبى به پوستش مى‏آيد ديگر خدا را بنده‏نيست.

پيغمبر صلي الله عليه و آله وسلم مى‏گويد: آدم قوى كسى است كه دلش ظرفيت داشته باشد. اگر در غضب، در شهوت، در قدرت، در ثروت خود را باختيد ظرف شما كم است، شخصيت شما اندك است. انسان اگر قوى باشد در اين جزر و مدّها خود را نگه مى‏دارد.

 

 

دنيا بر مبناى غرائز پيش مى‏رود

 

 اينك به اصل بحث مى‏پردازيم. دنيا از اوّل بر پايه غرائز، به سوى گناه رفته تا الان كه وضع بدتر شده است، اينكه مى‏گوئيم بدتر شده به دو دليل است: يكى از نظر مكتب علمى جهان و ديگرى از لحاظ آمار.

امّا از نظر مكتب علمى جهان، در دنياى هزار سال قبل، دو هزار سال قبل، مكتب يونان در باب سعادت كه بحث مى‏كرد مى‏گفت: سعادت بشر، عبارتست از كمال روح و كمال روح را در اين مى‏دانستند كه انسان داراى چند صفت باشد: عفت، شجاعت و همچنين عدالت، اگر انسان داراى اين سه صفت باشد، اين گونه انسان سعادتمند است. اگر به مكتب يونان مى‏گفتيد درباره بدن آدم چه مى‏گوئى؟

مى‏گفت: بشر اگر روحش سالم و بدنش مريض باشد به سعادت او صدمه نمى‏خورد، سعادت بشر در صورت داشتن صفات اخلاقى است.

در دنياى هندوستان هم يك چنين عقيده‏اى بود، مى‏گفت: سعادت آدمى راجع به صفات معنوى او است، اگر مى‏پرسيدند: راجع به بدن چه مى‏گوئى؟ مى‏گفت: بدن بايد زجر ببيند، هر چه بدن بيشتر زجر ببيند سعادت انسان بيشتر مى‏شود، و لذا رياضت كشى مى‏كشيدند، خود را به درخت مى‏آويختند، روى ميخ مى‏خوابيدند خيلى زجر ميدادند، اين حرفها مال يكى دو هزار سال قبل بود.

امّا اكنون چه خبر است، در زمان ما دنياى اروپا چه مى‏گويد؟ دنياى آمريكا الان چه مى‏گويد؟ در دنياى الان سعادت رفته روى ماديات و لذات. اصلاً صحبت از معنويت نيست، سعادت يعنى لذت، يعنى بهتر زيستن، بيشتر خوش بودن، بهتر كيف كردن، بيشتر بهره بردن! در اروپا وضع همين گونه است، در ايران هم همين گونه است!1 تمام هدفها رفته روى زندگى مادى و بيشتر لذت بردن منتهى بعضى‏ها يك چاشنى دينى هم دارند! بعضى آنرا هم ندارند! و لذا اگر يك آدمى بدن سالم، اتومبيل عالى، زن زيبا، خانه قشنگ، درآمد خوب، لذائذ عالى داشته باشد، خلقُ الله به او نگاهى مى‏كنند، مى‏گويند: چه انسان سعادتمندى!

همين عشق به لذت، لذائذ خطرناك آورده، همين عشق به لذت براى مردم هروئين آورده، الكل آورده، مشروبهاى الكلى آورده، صحنه‏هاى خطرناك آورده، چيزهائى در دنيا آورده كه كم و بيش اطلاع دارم، ولى از ذكر آنها خوددارى مى‏كنم. آنوقت در اين دنيا كه همه‏اش صحبت از لذت و شهوت است، براى رسيدن به لذت دعوا مى‏شود! يك زن زيبا است، دو نفر دعوا مى‏كنند، يك پول است دو نفر درباره آن نزاع مى‏كنند، يك شكار است دو نفر هدف دارند، آنوقت بهم تهمت مى‏زنند، يك مقام است، يك عنوان است، كشاكش است، پس چرا ما مانند حيوان نباشيم؟ فقط مقررات دنيا معيار باشد ما هم حيوان هستيم!

داروين آمد گفت: تنازع بقاء در عالم حيوان، اسلام آمد و فرمود: تعاون بقاء در عالم انسان؛ امّا الان تعاون بقاء رسيده به تنازع بقاء. هر كه قوى‏تر است مى‏خواهد زير دستان را پاره پاره كند و اموال آنانرا ببرد. او مى‏گويد: پول مال من است، مقام مال من است، لذت مال من است، به عواطف كارى ندارد، اگر تجاوز و تعدّى نمى‏كند يك مقدار از ترس قوانين است نه براى انسانيت، انسانيت خيلى كم است اگر كسى براى انسانيت، كسى را ايذاء نكند براى انسانيت به حقوق ديگران تجاوز نكند، يك در هزار اگر پيدا كرديم همه بايد به آن سلام برسانيم!

امّا آنچه كه الان هست، لذت، شهوت و حرص به لذائذ مادى است، مثل عالم حيوان، عالم حيوان چطور است؟ اگر مقررات نباشد عالم انسان هم همينطور است! ما مكرّر ديديم يك مرغ رفته توى گلها و لجنها يك كرم پيدا كرده، اين بيچاره شكارى بدست آورده، مى‏خواهد برود يك محل خلوتى گير بياورد، اين شكار را بخورد، امّا اين مرغ لاغر است، ناتوان است از اين مرغهاى نژاد ايرانى است، كوچولو است يكوقت يك مرغ درشت هلندى مى‏رسد با آن بدن قوى آن منقارى كه ضربه كلنگ مقنّى دارد چنان به كله اين مرغ لاغر مى‏كوبد، بيچاره كلّه‏اش گيج مى‏خورد، كرم از منقارش مى‏افتد، آن مرغ بزرگ كرم را مى‏خورد، آنكه شكار كرده، فقط كتك خورده! چرا انسان اينطور نباشد؟ چرا نباشد؟ اگر بنا شد فضيلت و معنويت بميرد چرا نباشد؟ معنى تنازع بقاء اين است.

انبياء آمده‏اند چه بكنند؟ انبياء آمده‏اند مى‏گويند، بشر فضيلتش اينست كه انسان باشد نه حيوان. فضيلت، انصاف، وجدان اخلاقى، حقيقت، حمايت از ضعيف، بشر دوستى و ساير صفات پسنديده كه در نهاد بشر نهفته است بايد بيدار شود، و اين صفات را انبياء جداً بيدار كردند.

اما قدرت پيشرفت شهوت و لذت در دنيا فرصت نمى‏دهد كه مردم به معنويات برسند، جداً من جامعه خودمان را بررسى مى‏كنم  مى‏بينم اصلاً در آنهائى كه مسلمانى هست، مذهب كم كم جنبه تشريفاتى دارد پيدا مى‏كند مثل دنياى اروپا و آمريكا است، جنبه عملى ندارد. مثل كاسه و بشقابهاى مجلس فاتحه مى‏ماند، طَبَق كِشها كاسه ‏هاى بزرگ مى‏آورند با گلدان، نه در اين كاسه آب است، نه در اين كاسه شربت است، نه در اين كاسه دوغ است، نه در اين كاسه گلاب است، بار مى‏كنند اين كاسه گلدان‏ها را مى‏آورند كرايه‏اش را مى‏گيرند مى‏برند، اين را مى‏گويند تشريفات و هيچ اثرى ندارد.

الان براى بعضى دين فقط جنبه تشريفاتى دارد، زيرا دين نمى‏تواند روى اعمالشان اثر بگذارد، نمى‏تواند از گناه باز دارد، از غيبت باز دارد، از دزدى باز دارد، از ناپاكى باز دارد، از بى عفّتى باز دارد، نمى‏دانم شايد من اشتباه مى‏كنم!

من روى هم رفته كه جامعه را بررسى مى‏كنم، كسى كه پرتو دين صد در صد روى زبانش، قدمش، مالش، كسبش، كارش، زنش و بچّه‏اش پرتو افكنده باشد يك در هزار است. البته اجتماع ما بسيار بد نيست همانگونه كه بسيار خوب هم نيست، بلكه در ميان خوبى و بدى قرار دارد، گاهى انسان، يك دروغ مى‏گويد، يك لا اله الا الله مى‏گويد! يك غيبت مى‏كند يك سبحان اللّه مى‏گويد! يك آب دعا مى‏خورد، يك عرق مى‏خورد! يك مقدارى كمك به يتيم مى‏كند، يك رقص سير مى‏كند! يك جيب مى‏برد، دو تومان صدقه مى‏دهد، يك كربلا مى‏رود، يك پاريس مى‏رود! مخلوط است خلاصه يك خورده‏اى از آن، يك خورده‏اى از اين، حق و باطل مشوب است. تازه اين هم كه مشوب است به حق و باطل، تا آن وقتى است كه دين مزاحم ما نشود، يعنى دين ما مزاحم كار ما، كسب ما، نان ما، اداره ما، شغل ما نباشد، اوّل شب باشد خواب ما را نگيرد، آسايش مارا نگيرد، مجلسى باشد، نور متناسب باشد، گرد هم بنشينيم براى ما يك جنبه تفنن هم داشته باشد، ولى اگر با يك شأن ما مخالف باشد، كار دينى مزاحم با وقت ماست، مزاحم با كار ماست، مزاحم با خواب ماست، مزاحم با آسايش ماست، مى‏بينيم جبهه ضعيف شكست مى‏خورد.

اين است وضع جهان ما و با اين وضع جهان بسرعت بسوى گناه مى‏رود، روز به روز گناه در دنيا زيادتر مى‏شود، آمارها نشان مى‏دهد دنيا چه خبر است! تاكنون مبناى علمى موضوع را ذكر كرديم كه اصل در سعادت انسان را، لذت قرار داده‏اند!

 

وضع جهان از زبان آمار

 

امّا آمار؟ آمارهاى عجيبى موجود است! آمارى را چندى قبل آمريكائيها نشر دادند، در روزنامه، در ارتباط با سال 1967 يعنى سال گذشته، در آنجا آمار عجيبى بود، قسمتى از آن را نقل مى‏كنيم، نوشته بود: هر پانزده ثانيه يك دزدى در داخل خانه، هر سه ثانيه يك زناى مسلّحانه، هر چهل و هفت ثانيه يك اتومبيل دزدى، هر يك دقيقه يك آدم كشى در آمريكا، در هر چهل و هفت ثانيه يك اتومبيل دزديدند، يعنى با چند تك تك ساعت، يك ماشين رفت، با چند تك تك ساعت يك ماشين ديگر رفت، كجا؟ جوان‏ها مى‏گويند: در دنياى اروپا آدم چمدانش را مى‏گذارد در خيابان مى‏رود سراغ كارش، اتومبيل را مى‏گذارد و مى‏رود، كسى دست نمى‏زند!

ولى آن صبو بشكست و آن پيمانه ريخت.

آن روزگارى بود كه جوان‏هاى هيپى براى پول هروئين معطل نبودند، الان جيب مى‏زنند، اتومبيل مى‏دزدند، گناه كه آمد تمام بدبختى‏ها و ناپاكى‏ها مى‏آيد، دنيا الان گرفتار شده است، در روزنامه‏ها چندى پيش نوشتند قبل از اينكه شوراى پليس بين الملل در تهران تشكيل شود، وقتى خبرنگارها مصاحبه كرده بودند چه كار مهمى در دستور داريد؟ گفتند: مهمترين كار مبارزه با طغيان نسل جوان در دنياست. پليس بين‏الملل! چرا اينقدر گناه و بدبختى آمده؟ جواب: براى اينكه مبادى ايمانى بمعناى واقعى ايمان ضعيف شده، شهوات سطحش بالا آمده، تمام صحبت لذت است، اصلاً جوان در عصر ما اگر در خانه نشسته باشد در پى آواز است، به دنبال موزيك است، اگر راه مى‏رود موزيك مى‏خواهد، چشمش مينى ژوپ مى‏خواهد، بايد هميشه مشغول لذت و سرگرمى باشد.

دنيا رفته روى منطق شهوت، منطق شهوت بر تمام منطق‏ها غلبه كرده و اين كار خطرناكى است. يك مجلّه علمى بود كه قبلاً منتشر مى‏شد. اين مجله براى من مى‏آمد خيلى مجله عالمانه‏اى بود، من از مجله تكان خوردم يك وقت يك شماره مجله آمد، باز كردم ديدم لاى مجله عكس يك زن زيباى لختى را چاپ كرده! در كاغذهاى گلاسه عالى داخل مجله قرار داده! اين طرف در باب اتم بحث كرده آنطرف مثلاً در باب گرفتن سوخت از ئيدروژن، خيال كردم در صحافى اشتباه شده است، شماره بعد آمد ديدم يك عكس ديگر! شماره ماه سوم آمد، ديدم يك عكس ديگر است! به آقاى مدير مجله تلفن كردم، گفتم: آقا مجله شما علمى است شما اين عكسها را لازم نداريد، براى چه اينها را چاپ كرديد؟ چه هدفى داريد گفت: آقا مجله را نمى‏خرند! نمى‏خرند! ما بوسيله اين عكسها چند شماره را فروختيم. حتى كار بجائى رسيده علم هم كه بخواهند بخورد مردم بدهند، بايد در كپسول شهوت قرار دهند، اصلاً آنچه كه الان در دنيا اهميت دارد شهوت است، و لذا هر چيزى كه شهوت مردم را اداره كند مهم است، هر كه عقل مردم را اداره كند، ايمان مردم را اداره كند، علم مردم را اداره كند اهميت ندارد.

حالا من نمونه ديگرى بگويم: همه جا وضع همين است، اين يك معيار كلى است، الان اگر مثلاً در تهران بگويند مردم تهران، جوان‏ها، اساتيد، دانشجويان، يك هواپيما با صد و بيست مسافر از آمريكا وارد تهران مى‏شود، اين صد و بيست نفر تمام استادهاى درجه اول دنيا هستند در رشته‏هاى مختلف علمى، مردم به احترام علم و دانش اينها را استقبال كنيد، ساعت ورود چهار بعد از ظهر است، چهار بعد از ظهر صد و بيست نفر استاد درجه اول وارد تهران مى‏شوند. چند نفر استقبال مى‏روند؟ ده، پانزده، بيست نفر اگر به استقبال اينها بروند. اما بلافاصله فردا اعلام كنند يك هنرپيشه نصف شب وارد مهرآباد مى‏شود، با تانك هم نمى‏شود مردم را رد كرد! چرا؟ اين منطق شهوت است! آن منطق علم است، علم ارزشى ندارد، آنچه احترام دارد شهوت است الان در تمام دنيا منطق شهوت تمام منطق‏ها را تحت الشعاع قرار داده است و قدرت از آن شهوت است و مردم مثل سيل بطرف شهوترانى گرائيده‏اند، زن و مرد، دختر و پسر، پير و جوان، هر گروهى به تناسب حال خودشان!

اينها را براى اين ذكر كرديم كه بدانيد دنيا روى اين حساب بسرعت بسوى گناه مى‏رود بسرعت! چون شهوت منشاء گناه است، منشاء تجاوز است، منشاء تعدّى است دزدى‏ها، ناپاكيها، ايذاءها، اذيّت‏ها، اهانتها، پرده دريها، هتكها، توهينها تمام روى اين منطق پيش مى‏رود.

آيا انبياء موفق شدند در دنيا جلوى گناه و تجاوز بشر را بگيرند؟ جواب: نه، يك مقدارى موفق شدند صد در صد نه.

آيا تعليم و تربيت قديم موفق شد جلوى گناه را بگيرد؟ جواب: نه.

آيا تعليم و تربيت جديد موفق شد جلوى گناه را بگيرد؟جواب:نه.

بنابراين شهوات روى شرايط زمان على الدوام دارد رشد مى‏كند و گناه زياد مى‏شود.

 

عدل جهانى بعد از ظلم جهانى

 

آمدن امام عصر عليه السلام را روايات مى‏گويد:

بَعْدَ ما مُلِئَتْ ظُلْماً و جُوراً

كره زمين پر از جور و ظلم مى‏شود. ستم در دنيا سرعت پيدا مى‏كند، و اين را بدانيد ستم غير از بى‏دينى است، خداپرست زياد مى‏شود، شايد معتقد به مكتب روحانى انبياء زياد شود، اما گناه هم زياد مى‏شود، مى‏گويد:

بَعْدَ ما مُلِئَتْ ظُلْماً و جُوراً

زمين مملوّ مى‏شود از ظلم و جور، در آن زمان امام عصر عليه السلام مى‏آيد، زمين را پر از عدل و داد مى‏كند.

تاكنون دقت كرده‏ايد كه چرا روايات اصرار دارد عدل جهانى امام عصر عليه السلام را بعد از ظلم جهانى معرفى كند، چرا؟ چرا به گفتن اين كلام كه: بِهِ يَمْلاَُ اللّهُ بِهِ اْلاَرْضَ قِسْطَاً وَ عَدْلاً

اكتفا نكرده چرا مى‏گويد: بَعْدَ ما مُلِئَتْ ظُلْماً و جُوراً

يا: كَما مُلِئَتْ ظُلْمَاً وَ جَوْرا1

چرا اصرار دارد؟ جوابش اينست: اصلاً در دنيا عدل جهانى نمى‏آيد مگر با ظلم جهانى، آبادى درجه‏اش متناسب با درجه ويرانى است، اگر منزل شما يك مقدار گچ سقفش بريزد يك مشت گچ مى‏سازيد و لكّه‏گيرى مى‏كنيد، اگر يك پايه در برود دو تا كاميون آجر مى‏آوريد و آن پايه را عوض مى‏كنيد، در چه زمان بكلّى بنا را بهم مى‏ريزيد و از نو مى‏سازيد؟ وقتى تمام بنا را ويرانى فرا گرفته باشد.

 

 

مردم و آرزوى عدل جهانى

 

اگر دنيا بخواهد عدل جهانى پيدا كند بايد ظلم، جهانى شده باشد، اصلاً مردم بايد تمنّاى عدل داشته باشند، مردمى كه ستم نديده‏اند تمنّاى عدل نمى‏كنند.

بايد دنيايى پيدا شود كه در آن ناله مرد و زن، پير و جوان، شرقى و غربى، عالم را پر كرده باشد، و لذا در روايات مى‏گويد:

قبل از ظهور امام عصر عليه السلام دو ثلث بشر كشته مى‏شوند.

ما نمى‏توانيم فكر كنيم مردمى كه دو ثلث آنها كشته شده، آن يك ثلث باقيمانده چه حالى دارند؟ مثلاً در كاخك زلزله شد، متجاوز از دو ثلث مردم زير ديوارها ماندند، ثلث ديگر چه حالى داشتند؟ بهت‏زده، متحير، مبهوت، به من مى‏گفتند: بعضيها رفته‏اند نشسته‏اند، يك نفر شانزده نفرش مرده بود همينطور نشسته بخرابه نگاه مى‏كند، به او مى‏گفتند: بيا آقا نهار بخور، همانطور نگاه مى‏كرد، باز بر مى‏گشت بخرابه، مادرم، پدرم، هشت تا برادرم، شش تا خواهرم، همسرم، چهار تا بچه‏ام همانطور نگاه مى‏كرد، ما نمى‏توانيم بفهميم يك كسى كه آن حادثه را ديده چه حالى دارد؟ حالا آن حادثه مربوط به زلزله است. اگر آن حادثه را جنگ بوجود آورد، جنگ دو ثلث بشر را از بين ببرد، آن يك ثلث بشر چگونه‏اند؟ بعد از همان زلزله مى‏گفتند: نسيم كه مى‏آمد برگ درختها تكان مى‏خورد بچه‏ها مى‏لرزيدند از وحشت، از وحشت زلزله، پناه به خدا، اگر جنگ بشود و مردم بسيارى از بين بروند اگر كلاغ روى هوا بپرد خيال مى‏كند هواپيما است! ما نمى‏توانيم بفهميم چطور مى‏شود؟ يعنى دنيايى كه دو ثلث بشر را از دست داده تمام قاره‏ها داغدار، مصيبت زده، آتش گرفته، سوخته، بلا ديده، آنوقت در آن دنيا تمام مظاهر مادّى مورد نفرت مردم قرار مى‏گيرد، نفرين به بمب، نفرين به اتم، نفرين به سلاح، نفرين به هواپيما، نفرين به بمباران، همه چيز مردم را عصبانى مى‏كند!

 

مردم بدنبال پناهگاه

 

آنوقت در آن زمان زبان حال همه اينست، مى‏گويند: اى خدا! آيا يك پناهگاهى نيست به بدبختى‏هاى بشر خاتمه دهد؟

آيا يك مرجعى نيست اين رسوائى را در جهان از ميان ببرد؟ تمام مردم تشنه معنويت‏اند. تمام مردم در آن شرايط تشنه روحانيت‏اند، يعنى دنياى ماشين، دنياى گاز، دنياى جت، دنياى بمب، دنياى صنعت، مردم را چنان داغدار كرده و به زمين كوبيده كه مى‏گويند: پروردگارا! يك زندگى روحانى بيايد شايد برادرى، صفا، صميميت برگردد، اين دنياى مادى براى ما غير از خشونت نياورد، آنوقت روايت دارد، در آن موقعى كه كاردها به استخوان‏ها رسيده و همه مردم بجان آمده‏اند، ندايى روحانى برمى‏خيزد، خطاب مى‏رسد:

اَلا يا اَهْلَ العالَم قَد ظَهَرَ مَهدىُّآلِ مُحَمَّدٍ فَاَتَّبَعُوه1

مردم! آن يادگار خاندان پيغمبر، آن نجات دهنده بشر، آن كسى كه بايد پرچم عدل جهانى را به اهتزاز درآورد، ريشه ظلم و بيداد را بكند ظاهر شده، مردم لبيك بگوئيد، از تمام دنيا لبيك مى‏گويند. اصلاً مردم متوجه نيستند، كه كيفيّت ظهور امام عصر عليه السلام در اخبار چگونه است؟ صحبت يك مملكت نيست، صحبت دو مملكت نيست، صحبت يك ملّت نيست، صحبت دو ملّت نيست، صحبت بيچاره شدن تمامى بشر است!

 

الان روى كره زمين چقدر سرطانى داريم، الان اگر يكنفر بتواند سرطان خون، سرطان عضله، سرطان گلو، سرطان ريه، تمام انواع سرطان را واقعاً درمان كند پشت راديو صدايش را پخش كنند، بتمام دنيا بگويند اى سرطانى‏ها! اى كسانيكه خود را در آغوش مرگ مى‏بينيد به اطلاع شما مى‏رسانيم! درمان كننده شما آمد و مركز او در ايران است در خرمشهر است، مثلاً، بشتابيد همه شما را نجات خواهد داد شما خيال مى‏كنيد فرودگاه آبادان چه خبر مى‏شود؟ اگر اين حرف را دنيا باور كرد، و دنيا به صحت اين حرف گواهى داد چه خبر مى‏شود؟ على الدوام هواپيما مى‏آيد. از آمريكا از انگلستان از فرانسه از سوئد از نروژ از اندونزى از هندوستان از پاكستان از چين كمونيست، از تمام دنيا هواپيما مى‏آيد، كى مى‏آيد بپرسد: چين كجا خرمشهر كجا؟ چين كمونيست خرمشهر چه مى‏داند چيه؟ واشنگتن خرمشهر چه مى‏داند كجاست؟ او خرمشهر را نمى‏شناسد سرطان را مى‏شناسد. وقتى روايت مى‏گويد:

بِهِ يَمْلاَُ اللّهُ اْلاَرْضَ قِسْطَاً وَ عَدْلاً بَعْدَ ما مُلِئَتْ ظُلْماً و جُوراً

يعنى بدانيد! سرطان ستم، قاره آسيا را گرفته، قاره آفريقا را گرفته، قاره اروپا را گرفته، قاره آمريكا را گرفته، جانها به لب آمده، ناله مادرها بلند، ناله پدرها بلند، ناله جوان‏ها بلند، ناله كشاورز بلند، دو ثلث بشر كشته شده، زمين را آتش و خون فرا گرفته، يك ندا بلند شود، بياييد نجات‏بخش آمد، مردم مثل سيل مى‏آيند، و لذا در باب ظهور امام عصر عليه السلام عمده شرطش اينست. شرائط ظهور كه آماده شد، تقاضا كه درست شد موقعيت عرضه فراهم مى‏شود.

آب كم جو تشنگى آور بدست تا بجوشد آبت از بالا و پست

پس تقاضاى مردم لازم است. يكى از شرائط ظهور، پر شدن جهان از بيداد و ستم، از ظلم و تجاوز است و اين زمينه عجيبى مى‏سازد، مردم مثل سيل استقبال مى‏كنند، دنبال كلمه خدا، كلمه روحانيت، كلمه نورانيت، كلمه حقيقت، كلمه معنويت، كلمه نجات مى‏گردند براى اينكه بتوانند موجبات رفاه و سعادت و آسايش خود را فراهم آورند.

نتيجه كلى از بحث

از آنچه كه ذكر كرديم چند مطلب روشن شد.

اوّل: گناه مربوط به غرائز و احساسات است، عقل و وجدان گناه نمى‏كنند.

دوّم: دنياى امروز سعادت مردم را در بهتر زيستن، بر مبناى اصالت لذت، و اصالت شهوت قرار داده است.

سوّم: زندگى اگر بر مبناى لذت باشد زندگى حيوانى است. در زندگى حيوانى جنگ و جدال و تنازع زياد است بر عكس در زندگى انسانى صفا و صميميت و برادرى است.

چهارم: وقتى كه تزاحم شد. گناه بسيار مى‏شود، گناه بسيار، مردم را ناراحت مى‏كند ظلم بسيار، مردم را بجان مى‏آورد، و بشر را براى پيدا شدن حكومت نورانى، يك حكومت ربّانى يعنى حكومت فرزند امام عسكرى عليه السلام آماده و مهيّا مى‏كند.

در آن حكومت برادرى، صفا، مهر و موّدت و صميميّت جهان را فرا مى‏گيرد.

 

فصل سوم

 

طول عمر

امام عصر عليه السلام

 

بحث ما پيرامون طول عمر امام عصر عليه السلام است و اين مسئله‏اى است كه درباره آن زياد سئوال مى‏كنند.

براى اينكه اساس مطلب روشن شود بايد عرض كنم الان مقدّمات تحقّق يك مطلب علمى بصورت تئورى بيان مى‏شود.

اوّل يك دانشمند. يك تصوّر عالمانه و عاقلانه بنام تئورى در اطراف يك مطلب القاء مى‏كند و به دنبال آن، تئورى بررسى و تحقيق مى‏شود روزى كه به نتيجه مسلّم علمى رسيد و عمل شد، آنرا مى‏گويند: علم، و تا زمانى كه صورت تحقق پيدا نكرده است آن را تئورى مى‏نامند.

 

اقسام تئورى

 

انواع تئورى‏ها بر سه قسم است: يك قسم تئورى‏هائى است كه رنگ تحقيق علمى پيدا مى‏كند و در لابراتوارها محسوس مى‏شود، آنجا ديگر لغت تئورى گفته نمى‏شود. آنرا علم مى‏گويند براى اينكه از وادى تصور به عالم تصديق وارد شده است.

بعضى از تئورى‏ها مورد قبول واقع مى‏شود، امّا نمى‏شود آنرا در لابراتوار نشان داد، مثلاً در باب پديده حيات يك تئورى القاء مى‏شود ولى براى اثبات آن به يك قرائن و امارات متوسل مى‏شوند. لذا در آنجا مى‏گويند تئورى مورد قبول است، امّا آن تئورى صورت حس پيدا نكرده است و محسوس نيست.

گاهى تئورى القاء مى‏شود ولى بعد از يك سال يا دو سال قرائن ديگرى بدست مى‏آيد كه تئورى را عوض مى‏كند و آن تئورى اوّل بكلى محكوم مى‏شود و از بين مى‏رود.

براى اينكه يك نمونه براى مورد سوم آورده باشيم، تئورى بطلميوس را يادآور مى‏شوم. قرنهاى متمادى نظريه بطلميوس درباره ساختمان عالم، تئورى مورد قبول بود. تمام فلاسفه از قبيل افلاطون و ارسطو و امثال آنها و حتى بعد از اسلام، حكماء اسلامى از قبيل بوعلى آن را پذيرفته بودند. آن تئورى اين بود كه بطلميوس گفته بود: عالم مانند يك پياز است، كره زمين آن حباب كوچك و آخرين حبابِ‏وسطِ پياز است، دور كره زمين حباب هواست، دور كره هوا حباب آتش، دور كره آتش كره ماه، و همينطور آمده بود بالا تا به محدّدالجهات و فلك الافلاك كه كره اطلس مى‏گفتند، مانند آن آخرين پوسته پياز است كه همه را در بر دارد.

اين تئورى شايد در حدود سى قرن مورد قبول تمام محافل علمى دنيا بود و تمام دانشگاه هاى آن روز يعنى در مدارس عالى رياضى، اين تئورى را درس مى‏دادند، امّا علم جديد آمد اين تئورى را رد كرد، ثابت كرد زمين مركز عالم نيست، و ثابت كرد آن عالم پياز تو در تو خيالى و تئورى غلط است، و ثابت شد كيهان يك فضائى است كه از عظمت ناشناخته است و داراى ميليونها كهكشان و ميلياردها آفتاب و ستاره و اجرام روشن و تاريك مى‏باشد كه در فراخناى عالم طبيعت همه در مدار منظم در حركتند.

مطلب را تكرار كنيم چون اگر اين مطلب روشن نشود ما نمى‏توانيم يك بحث علمى صحيح روى بعضى از آيات كرده باشيم.

تئورى‏ها سه قسم است:

نوع اوّل: آنكه از حد تئورى به عالم حس برسد و صورت علم قطعى پيدا كند.

نوع دوّم: تئورى‏هائى كه از نظر علمى قبول است ولى اثبات حسى نمى‏شود.

نوع سوّم: تئورى‏هايى است كه غلط از آب درآمده، يعنى تئورى ديگرى آمده و آنرا از بين برده است.

 

قرآن و اصول مسائل كيهانى

 

حالا اين قرآن كه كتاب تربيت است درباره اصول مسائل كيهانى و جهانى و زيست‏شناسى و ميكروب شناسى و قضاياى مربوط به زمين و ساير خصوصيّات كيهانى، آياتى در چهارده قرن قبل آورده كه اين آيات در آنروز فقط تئورى بوده و بس، مردم هم روزى روى ظهور آيات و نزول آيات اصلاً نمى‏توانستند آنها را بفهمند، امّا الان در عصر كيهان و اتم اين تئوريهاى قرآن كه علماى صد سال قبل، سيصد سال قبل، هفتصد سال قبل، هزار سال قبل انگشت تحيّر به دندان گرفته بودند و با بهت به آن نگاه مى‏كردند الان يا صورت تئورى صحيح دارد، يا رنگ علمى بخود گرفته است. اينگونه آيات متعدد است كه چند نمونه برايتان مى‏آوريم:

نمونه اوّل. قرآن مى‏فرمايد:

أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوآاْ أَنَّ السَّمَـوَتِ وَالاْءَرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَـهُمَا

آيا مردم نمى‏بينند كه زمين و آسمان بهم چسبيده بود و ما زمين و آسمان را با ضربه شديد از هم جدا كرديم.؟

 

فتق، عبارت است از جدا شدن با ضربه شديد، و لذا بيمارى فتق را كه فتق مى‏گويند براى همين است، اگر يك نفر در خيابان به حال عادى راه برود پرده پاره نمى‏شود، فتق نمى‏گيرد. فتق ضربه شديد لازم دارد يك نفر از بالاى بام به شدت بپرد ضربه شديد پرده را پاره كند و فتق عارض شود.

فكر كنيد، چهارده قرن قبل قرآن مى‏گويد: مردم! مگر نمى‏بينيد آسمان و زمين بهم چسبيده بود ما آن را از هم جدا كرديم، يعنى چه؟ هزار و چهارصد سال قبل، هزار سال قبل، هفتصد سال قبل، پانصد سال قبل، دويست سال قبل، كسى اين آيه را نمى‏فهميد كه چگونه زمين و آسمان به هم چسبيده بود و با ضربه جدا شده‏اند.

 

منظومه شمسى

 

امّا الان در باب منظومه شمسى ما، يك تئورى است كه اغلب دنيا قبول دارند بلكه همه آنرا قبول دارند، اخيراً هم يك تئورى ديگر آمده، چه تئورى اول صحيح باشد و چه تئورى دوم، هر دو با منطق اين آيه سازگار است. آن تئورى چيست؟ تئورى اول كه اغلب قبول دارند اين است كه مى‏گويند:

زمين، ماه، زحل، مشترى، اورانوس، نپتون و تمام منظومه شمسى ما كه دور خورشيد مى‏گردند، اينها همه يك روز به خورشيد چسبيده بودند، يك جرم خورشيد بزرگ بود، نمى‏دانيم چه شد؟ يك انفجار مهيب، يك ضربه بهت آور از يك قدرت بزرگ بر كره خورشيد وارد شد يك مرتبه نه تكه از خورشيد جدا شد و در فاصله متعدد مجذوب كره خورشيد قرار گرفت. چون جرم بزرگتر بود همه را نگهداشت اينهائى كه جدا شدند يكى از آنها زمين است، يكى ماه است، يكى زهره است، يكى زحل است، يكى مشترى است...

اينها جدا شده از خورشيد هستند. اين تئورى در تمام دانشگاه هاى امريكا و اروپا الان درس گفته ميشود، حالا قرائن بر صحت اين تئورى چيست؟

مى‏گويند: چرا گاهى كوه آتش‏فشان پيدا مى‏شود؟ چرا يك مرتبه از زمين مواد مذاب بيرون مى‏ريزد؟ چرا در عمق زمين حرارت است؟ چرا گرمى است؟ جواب مى‏دهند:

جرم خورشيد مواد مذاب است، درجه حرارت، چندين ميليون درجه است تمام مواد آنجا مذاب است، از شدّت حرارت، زمين كه جدا شد يكپارچه مواد مذاب بود، ميليونها سال گذشت خنك شده كرك انداخت، ميليونها سال گذشت قشر پيدا كرد، بعد آب ايجاد شد، بعد موجود زنده خلق شد. مى‏گويند: آن حرارتى كه آن زمان خورشيد داشته هنوز در عمق كره زمين هست و لذا وقتى كوه آتش‏فشانى مى‏كند، يعنى همان مواد مذاب جرم خورشيد است كه در منطقه مركزى كره زمين زندانى شده ازيك نقطه بيرون مى‏زند. زلزله را هم روى اين حساب علمى حل مى‏كنند، البته در فلفسه قديم هم مى‏گفتند: زِلْزِلَةُ الارضِ لِحَبْسِ الابْخِرَة گازهاى مواد مذابى كه در زير زمين قرار دارد اگر در شرائط افقى عبور كند زلزله افقى مى‏شود و اگر از عمق به طرف بالا بيايد زلزله عمودى صورت مى‏گيرد.

اين يكى از فرضيه ‏هايى است كه در باب زلزله ذكر شده است.

اما آن فرضيه دوم كه ده سال است پيدا شده: يك ايتاليائى اين فرضيه را آورده است. او گفته است انفجار خورشيد و تشكيل منظومه شمسى صحيح نيست. بلكه كهكشان ما با ميليونها ستاره همه‏اش يكى بود، يك انفجار شديد دست داد ميليونها ستاره پيدا شد، نتيجه هر دو فرضيه به نفع ما است: نتيجه‏اى كه براى ما است اين است كه زمين، زحل، مشترى،... چسبيده بود به خورشيد با ضربه از هم جدا شده‏اند. اين را از چه زمانى مى‏گويند؟ از هشتاد سال و يا صد سال قبل. امّا قرآن چه وقت گفته؟ از چهارده قرن قبل: دقت كنيد قرآن فرموده است:

أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوآاْ أَنَّ السَّمَـوَتِ وَالاْءَرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَـهُمَا

آيا مردم نمى‏بينند كه زمين و آسمان‏ها بهم چسبيده بودند ما با يك ضربه شديد زمين را از آسمان جدا كرديم؟ اين فرضيه اول قرآن، آن را روزى گفت كه هيچ كس از آن خبر نداشت. اما امروز و الان مورد قبول علم است، منتهى رنگ فرضيه دارد هنوز نمى‏توانند مثل ميكروب مالاريا زير لابراتوار به شما نشان دهند كه زمين از آسمان جدا شده، اما اصل فرضيه مورد قبول است.

 

پيدايش موجود زنده در كره زمين

 

نمونه دوّم. موجود زنده چطور در روى زمين پيدا شد؟ زيست‏شناسى چه مى‏گويد؟ درباره پديده موجود زنده چه سخنى دارد؟ تمام دانشگاه هاى دنيا باتفاق آراء قبول دارند كه موجود زنده در محيط آب پديد آمده، موجود يك ياخته يا چند ياخته تا برسد به انسان. تمام دنيا اين مطلب را قبول دارد، اين مطلب را زيست‏شناسى صد سال، هشتاد سال است كه آن را پذيرفته است.

امّا يك پرفسور فرانسوى چندى قبل در دانشگاه تهران نطقى درباره بيماريهاى جنين و درباره نوزاد كرد و در مقابل اساتيد گفت: آقايان شما افتخار داريد كشور شما مسلمان است من دو نكته را از قرآن براى شما مى‏گويم:

يك: اول كتابى كه بيمارى‏هاى انگلى را متوجه شده و بر مردم گوشت خوك را حرام كرده قرآن است.

دو: اوّل كتابى كه در دنيا پديده زيست را در آب گفته قرآن است. نص قرآن اين چنين است:

وَاللّه‏ُ خَلَقَ كُلَّ دَآبَّةٍ مِّن مَّآءٍ فَمِنْهُم مَّن يَمْشِى عَلَى بَطْنِهِ وَمِنْهُم مَّن يَمْشِى عَلَى رِجْلَيْنِ وَمِنْهُم مَّن يَمْشِى عَلَى آ أَرْبَعٍ1

خداوند تمام جنبندگان را اوّل از آب آفريده، بعضى با شكم راه مى‏روند، بعضى با دو پا راه مى‏روند، بعضى با چهار پا راه مى‏روند.

 

بنابراين، اين فرضيه زيست‏شناسى كه پشت دنيا را تكان داده از نظر اهميّت، قرآن آن را چهارده قرن قبل گفته است: موجود زنده را خدا از آب آفريده. اينهم يك فرضيه، اين فرضيه‏ايست كه نمى‏شود آنرا به صورت محسوس نشان داد. ولى صد در صد مورد قبول است.

 

موجودات ذره بينى

 

نمونه سوّم. موجودات ذرّه بينى است، در روز اوّل بعثت خداوند فرموده است:

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ * خَلَقَ الاْءِنسَـنَ مِن عَلَقٍ1

بخوان بنام خداوندى كه جهان را آفريده است، بخوان بنام خداوندى كه بشر را از علق آفريده كرده است.

 

علق در لغت، يك معنى‏اش زالوست، زالو حيوان كوچولويى كه در آب شناور است، يك معناى ديگر علق دامنه‏دارتر از زالو است زيرا علق يعنى حيوان ريز شناور در آب. قرآن مى‏گويد: خدا بشر را ازحيوان ريز شناور آفريد. اين حيوان شناور چيست؟ امروز نطفه انسان را زير ميكروسكوپ مى‏گذارند و نگاه مى‏كنند مى‏بينند در هر سانت مكعب چهار ميليون حيوان زنده بنام اسپرماتوزئيد در حال شنا و حركت است، قرآن آنروز گفت، امروز ديگر تئورى نيست، به مرحله علم رسيده است داخل لابراتوار برويد، حيوان زنده را به شما نشان مى‏دهند.

 

كشف ميكرُب

 

نمونه چهارم: آيا مواد غذائى را براى مدّت دراز مى‏شود نگهداشت يا نه؟

پاستور وجود ميكروب را كشف كرد. او گفت: اين ميكروب زنده‏اى را كه من پيدا كردم، بايد از زنده پيدا بشود، زنده از مرده پيدا نمى‏شود، شما كه آبگوشت را مى‏گذاريد بعد از پنج روز ترش مى‏شود فاسد مى‏شود، كرم مى‏گذارد، ياخته‏هاى ميكروبها كه در فضا بصورت ذرات گرد و غبار وجود دارد بوسيله دست و بال مگس كه روى ظرف آبگوشت مى‏نشيند، به آبگوشت منتقل مى‏شود. بعد از دو روز آبگوشت متعفّن مى‏شود.

بهترين محيط براى رشد ميكروب آبگوشت است، آبگوشت ميكروب را خوب پرورش مى‏دهد هم محيط مايع است هم غذا است. چون ميكروب پيدا شود زود فاسد مى‏شود.

آقاى پاستور گفت: آبگوشت خودبخود خراب نمى‏شود بلكه بوسيله مگس يا گرد و خاك كه رويش مى‏نشيند. يا شخصى كه سرفه مى‏كند ترشح گلويش مى‏نشيند اينها مواد ميكروب زا است آنگاه پاستور براى اثبات عقيده خود اين گونه استدلال كرده او گفته است:

براى اينكه من ثابت كنم اگر آبگوشت فاسد مى‏شود مواد ميكروب از خارج آمده من ظرفى را كاملاً ضد عفونى مى‏كنم يك مقدار آبگوشت در آن مى‏ريزم درش را هم محكم مى‏بندم كه از نفوذ هوا محفوظ باشد ببينيد آبگوشت فاسد نمى‏شود.

آقاى پاستور سيصد سال قبل در زمان زندگى خودش اين كار را كرد يك ظرف را ضد عفونى كرد آبگوشت را ريخت و درِ آن را محكم بست، گذاشت در انستيتو پاستور در پاريس، الان هم هست الان اگر كسى برود در انستيتو پاستور پاريس بگويد: آقا ظرف آبگوشت در بسته پاستور را به من نشان بدهيد، نشان مى‏دهند.

پس آقاى پاستور ثابت كرد كه اگر غذا را با اصول علمى از مجاورت هوا محفوظ بداريم سالم مى‏ماند، اين سخن چند سال قبل گفته شده؟ اين حرف مربوط به سيصد سال قبل است.

اما قرآن در چهارده قرن قبل در مورد آب و غذايى عزير پيغمبر مى‏گويد: فَانْظُرْ اِلَى طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ1 نگاه كن به غذا و مايعات، فاسد نشده است.

قرآن مى‏گويد: صد سال، مواد غذايى و نوشيدنى عزير در ظرف خود سالم ماند، بنابراين فرضيه سالم ماندن غذا در محيط دربسته را قرآن داده است، ولى آقاى پاستور سيصد سال است كه به اين مسئله پى برده است.

 

حركت كوه ها

 

نمونه پنجم. على الظاهر كوه ثابت است، امّا قرآن در چهارده قرن قبل فرمود: وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِىَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ2

كوه‏ها را مى‏بينى كه به نظرت ثابت است، اما اشتباه مى‏كنى كوه حركت دارد و جابجا مى‏شود.

 

همين چندى قبل در اطراف مراغه، گويا بود، كوه راه افتاده بود، در روزنامه ‏ها عكس آنرا پخش كردند گفتند آبادى كنار كوه را خالى كردند. زيرا كوه راه افتاده و جلو مى‏رود، روزنامه‏ها با يك نفر استاد درجه اوّل دانشگاه تهران كه استاد زمين‏شناسى است مصاحبه كردند، پرسيدند كوه چرا راه افتاده او در جواب گفت: كوه ها همه حركت مى‏كنند، حتى او اين آيه را خواند كه قرآن مى‏فرمايد:

وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِىَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ

كوه ها جابجا مى‏شوند، منتهى گاهى در بعضى از نقاط فشار گازهاى تحت الارضى در يك جا خيلى شديد است جابجا شدن كوه براى آدم خيلى علنى و آشكار مى‏شود وگرنه تمام كوه ها جابجا مى‏شوند و در حال حركتند اين پنج نمونه كه قرآن فرموده و حالا ثابت شده است.

 

خواب طولانى

 

نمونه ششم. يكى از روشهاى درمانى در اروپا خواب دراز مدت است. شخصى را من مى‏شناسم در تهران كه او در سوئيس بسترى شد گفت: ده شبانه روز من را خواباندند، الان يك ماه، سه ماه تا شش ماه، مى‏خوابانند، خرس شش ماه مى‏خوابد و شش ماه بيدار است.

هوا گرم مى‏شود راه مى‏افتد مى‏آيد مى‏خورد، تا سرد شد مى‏رود زير زمين شش ماه مى‏خوابد و پس از شش ماه بيدار مى‏شود.

 

اگر ما بتوانيم براى بشر خواب دراز مدت درست بكنيم عمر صد و بيست سال را ده برابر مى‏توانيم افزايش دهيم. در اين صورت انسان هزار و دويست سال مى‏تواند عمر كند، براى اينكه در حال خواب انرژى كم مصرف مى‏شود، قوا، كم فعاليت مى‏كند بدن در حال استراحت است. اميدوارند خواب دراز مدّت را بدست آورند ولى تاكنون مدت شش ماه را موفق شده‏اند.

اول كتابى كه در دنيا امكان خواب بلند مدت را به مردم خبر داد، قرآن است، در قصه اصحاب كهف مى‏گويد:

وَتَحْسَبُهُمْ أَيْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ1

خيال مى‏كنى اصحاب كهف بيدارند، آنها بيدار نبودند، خواب بودند. روايات هم در اين باره مى‏گويند: سيصد سال اصحاب كهف خوابيدند. تا وقتى خواب دراز مدّت نيامده بود بشر نمى‏توانست اين تئورى را بپذيرد، اما اينك خواب طولانى جزء تئوريهاى پذيرفته شده روز است. الان دارند دور و برش بال و پر مى‏زنند كه راز خواب دراز مدت را بدست آورند تا مسئله طول عمر براى بشر حل شود.

 

تسخير اجرام سماوى

 

نمونه هفتم: تسخير اجرام سماوى، چند وقت است صحبت از اجرام سماوى است؟ مدتى است از غلبه بر كيهان سخن مى‏گويند، مى‏دانيد اوّل كتابى كه مژده تسخير اجرام سماوى را داده كدام است؟

جواب: قرآن است، قرآن مكرّر مى‏گويد:

َسَخَّرَ لَكُم مَّا فِى السَّمَـوَتِ وَمَا فِى الاْءَرْضِ جَمِيعاً

وَسَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِىَ فِى الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَسَخَّرَ لَكُمُ الاْءَنْهَـرَ

 

در سوره ابراهيم آيات عجيبى دارد كه كره ماه را رديف دريا و رودخانه كرده مى‏گويد: خدا دريا را بر شما مسخّر كرد براى اينكه در آن كشتيرانى كنيد:

 

آنوقت ماه را هم مسخر كرد در رديف رودخانه و دريا، ما دريا را چه جور مسخر كرديم با سفينه، الان هم ماه را چه جور مى‏خواهند تسخير كنند؟ با سفينه فضايى، كدام كتاب اوّلين فرضيه تسخير اجرام سماوى را خبر داد؟ اول كتاب قرآن است به همه جا برويد بگوئيد يك كتاب كسى نشان بدهد كه هزار و چهارصد سال پيش فرضيه غلبه بر اجرام سماوى و تسخير فضا را آورده باشد.

 

موجودات زنده در آسمان

 

نمونه ديگر: آيا در اجرام سماوى موجود زنده هست؟ قرآن صريحاً مى‏گويد: آرى.

وَمِنْ ءَايَـتِهِ خَلْقُ السَّمَـوَتِ وَالاْءَرْضِ وَمَا بَثَّ فِيهِمَا مِن دَآبَّةٍ

از آيات پروردگار آفرينش آسمان و زمين است و موجودات زنده‏اى كه در آسمان و زمين آفريده است. اينها تعدادى نمونه است كه از قرآن آوردم چون مى‏خواهم آنها را با مسئله طول عمر امام عصر عليه السلام تطبيق دهم. از ذكر آيات و نمونه‏هاى ديگر خوددارى مى‏كنم.

 

مسئله طول عمر

 

تاكنون اين مطلب را متوجه شديد كه قرآن مطالبى را به عنوان اخبار علمى، زيست‏شناسى، اخبار كيهانى، موجودات زنده ذره بينى، حركت كوه‏ها، خواب طولانى و امثال اينها گفته است. يكى از مطالبى كه قرآن بيان نموده مسئله طول عمر است، راجع به نوح مى‏گويد: نهصد و پنجاه سال قبل از طوفان عمر كرده است. پس فرضيه طول عمر را قرآن درباره حضرت نوح گفته است و در مذهب شيعه مسئله طول عمر امام زمان عليه السلام يك مسأله مسلم است.

از افراد تحصيل كرده و درس خوانده بعيد است كه نسبت به بعضى از مسائل با ديده تعجب بنگرند. اگر در زمانهاى گذشته مى‏گفتند: دستگاهى اختراع شده كه بوسيله آن انسان مى‏تواند ازين سوى شهر با آن سوى شهر صحبت كند، يا از اين طرف مملكت با آن طرف مملكت، يا از اين سوى دنيا كه روز است با آن سوى دنيا كه شب است صحبت كند چه كسى مى‏توانست اين حرف را باور كند؟

اما علم گفت: ما براى اين كار بايد از اشعه برق استفاده كنيم. اين يك تئورى بود كه سرانجام همه قبول كردند. همه افراد تحصيل كرده مى‏دانند، الان مسأله طول عمر از تئوريهاى زنده روز است، اگر چيزى را تئورى مى‏نامند يعنى شدنى است، يعنى محال نيست، هرگز شما نمى‏شنويد كه بگويند در امريكا يك تئورى است كه ما مى‏توانيم كارى بكنيم كه بشر بال در بياورد و به پرواز درآيد، پرنده بشود، نه اين تئورى نيست، اين افسانه است، اما مى‏گويند تئورى دارند، يك كارى كنيم كه مسأله مرگ را تأخير بيندازيم، خود مردن قطعى است اما طول مدّت زندگى را دراز كنيم اين الان در تمام محافل علمى مورد بررسى و مورد توجه است.

چندى قبل كه دستگاه هاى تلويزيونى را براى قلب آوردند، در بيمارستان هزار تخت خوابى، قرار شد من آن دستگاه ها را از نزديك ببينم من به بيمارستان رفتم و سه چهار ساعت طول كشيد همه را ديدم، تمام اطباء جوان و رئيس بيمارستان، همه بودند، در باب خصوصيت قلب صحبت شد.

يكى از اساتيد جمله‏اى را گفت بقيه همه به طور قطع پذيرفتند، صحبت طول عمر شد گفتند: آقاى فلسفى الان در تمام محافل دنيا متوجه اين هستند كه، اگر ما بتوانيم مشكل تصلّب شرائين را حل كنيم، و قضيه دَوَران خون را بحال طبيعى خودش نگه بداريم مسأله طول عمر حل است، اينقدر بنظر علمى روشن است، طول عمر يك رنگ علمى دارد اصلاً مى‏دانيد در كتابهاى علمى چگونه بحث مى‏كنند؟

مى‏پرسند كه عمر بشر چقدر است؟ هشتاد سال، مى‏گويند ما صد ساله‏اش را ديده‏ايم، صد سال، مى‏گويند صد و بيست ساله ديديم، صد و بيست سال، مى‏گويند صد و پنجاه ساله زياد است، صد و پنجاه سال، مى‏گويند دويست ساله زياد ديده‏ايم، دويست سال، مى‏گويند دويست و سى ساله ديديم. الان در عصر ما روزنامه جريان محاكمه‏اى را نوشته بود كه يك مرد دويست و سى ساله در يكى از كشورها به دادگاه رفته و از فرزندانش كه بچه كوچكش نود ساله است، شكايت كرده است!! چه كسى مى‏تواند بگويد كه مدّت عمر چقدراست؟

مسأله عمر را كسى نمى‏تواند رويش انگشت بگذارد اصلاً تغيير عمر طبيعى، غلط است، بايد بگوئيم عمر عادى، اگر ملتى سيگار مى‏كشد، چپق مى‏كشد، عرق مى‏خورد، پدر كبد و كليه را درآورده، ساختمان بدنشان آمادگى صد سال زندگى را داشته ولى به خاطر اين گونه اعتيادها عمر عادى آنها به پنجاه سالگى تقليل يافته است در سى سالگى پير و ضعيف مى‏شوند، هيچكس در دنيا نيامده عمر طبيعى براى بشر معين كند.

لذا مى‏گويند: حد وسط عمر در حال تنزّل است، عرق خورى زياد است، هيجان عصبى زياد است، هواهاى آلوده زياد است، صد سال قبل، عمر متوسط هفتاد و پنج بود الان عمر متوسط شصت است. كدام كتاب، كدام منطق، كدام دانشگاه، عمر بشر را تعيين كرده است؟ به صرفِ اينكه ما مى‏بينيم اغلب مردم در هفتاد سالگى مردند، پس هفتاد سال است؟ ما يك نفر دويست ساله پيدا كنيم معلوم مى‏شود حرفها دروغ است؟ ما يك نفر در ميان يك ميليارد! بنابراين عمر بشر را نمى‏شود رويش انگشت گذاشت، آنوقت از اينطرف هم دارند بحث مى‏كنند درباره طول عمر.

مسئله طول عمر، فرضيه‏اى مورد قبول است، اين جمله را شما دقت كنيد، به نظر من اگر اين را دقت كنيد جواب روشن است. مى‏گويند: الان در سال 1965 چندين فرضيه علمى درباره فيزيك، شيمى، رياضى، طبّ، جراحى، زيست شناسى وجود دارد، چند تاست؟ مى‏گويند ده هزار تا. چه چيزهاست؟ مى‏گويند درباره تلفن فرضيه اينست كه كارى بكنيم مثل تلويزيون عكس طرف به طرف ديگر برسد، او را نگاه كند و ببيند. و ديگر چه فرضيه‏اى مطرح است؟

مى‏گويند بايد قلب پلاستيكى درست كنيم. عوض قلب طبيعى مريض را زنده نگه بداريم، ديگر چه؟ مى‏گويند به جاى دريچه قلبى كه خراب است يك دريچه مصنوعى بگذاريم تا خون را به اندازه توزيع كند، ديگر چه؟ مى‏گويند در باب موضوع مثلاً جراحى مغز به اين نتيجه رسيديم... هى مى‏گويد، در باب تلگراف مى‏گويد، در باب جت مى‏گويد، در باب هواپيما مى‏گويد، الان فرضيه است مى‏گويند اگر جمعيت كره زمين زياد شد سوخت را از كجا تهيه كنيم؟ مى‏گويند از هيدروژن آب دريا، اين يك فرضيه است، خواربار را از كجا تهيه كنيم؟ مى‏گويند: مواد غذايى بايد از دريا گرفته بشود چطور؟

مى‏گويند: دريائى كه ميلياردها حيوان زنده را غذا مى‏دهد و ماهى‏هايى در آن وجود دارد بزرگ‏تر از فيل پس مواد غذائى بشر را بايد از او گرفت، سوخت بشر را بايد از دريا گرفت اينها فرضيه است كه الان تحقق علمى يافته است، الان سوخت را بشر از آب گرفته است.

مى‏گويند با هيدروژن آبهاى دريا! هواپيماها حركت كنند، كوره‏هاى آهن ذوب كنى مشغول كار شوند، اتومبيل‏ها كار بيفتند اينها الان فرضيه است. چرا؟ مى‏گويند براى اينكه از هيدروژن مى‏شود قدرت حرارت گرفت ما بايد از اكسيژن جدايش كنيم تا بتوانيم سوخت درست كنيم. اين فرضيه است، مى‏گويند: مواد غذايى تمامش در دريا است كلسيم دارد، فسفر دارد، يد دارد، ماهى‏هاى بزرگ از اين‏ها تشكيل شده‏اند، پس دريا همه چيز دارد اينها غذاى بشر است اينها فرضيه است.

در رديف فرضيه‏ ها فرضيه ديگرى داريم آن چيست؟ جواب: طول عمر، طول عمر را ما بايد حل كنيم. تصلّب شرائين را از بين ببريم تا بشر بتواند به زندگى دراز مدت برسد، اين در رديف فرضيه‏هاى علمى است چرا وقتى مى‏گويند سوخت را از هيدروژن آب درست كنند باور مى‏كنيد؟ اما وقتى طول عمر را مى‏خواهند بگويند باور نمى‏كنيد؟ اين يك فرضيه علمى است آن هم يك فرضيه، چه فرق مى‏كند؟ اول نشستند فرضيه هواپيما درست شد بعد گفتند با هوا، بعد گفتند با گاز حركت كند جت درست شد، بعد گفتند سرعت بايد به ماوراء صوت برسد، همينطور فرضيه‏ ها يكى پس از ديگرى صورت تحقق علمى به خود مى‏گيرد.

بنابراين مسئله طول عمر مسأله‏اى است كه جزء مسأله‏ هاى اسلام است. ما چند آيه ذكر كرديم از فرضيه‏ هايى كه عملى شده، روزى فرا مى‏رسد كه مشكل طول عمر نيز حل شود، مى‏شود بشر را نگهداشت آنگاه ما خواهيم گفت: اين قرآن ما بود كه چهارده قرن قبل گفته بود نوح پيغمبر قبل از طوفان نهصد و پنجاه سال زندگى كرده، مسأله طول عمر در قرآن از آن فرضيه‏هايى است كه يكى يكى صورت تحقق پيدا كرده است و بقيه‏اش صورت تحقق پيدا خواهد كرد، من اين جمله را به جهت دو هدف ذكر كردم:

يكى آنكه مسأله طول عمر امام عصر عليه السلام از نظر حساب علمى و فرضيه، مشكل نيست. مطلب اين است كه اخبار ما موردش را در امام زمان عليه السلام ثابت مى‏كنند. و آيات موردش را در نوح پيغمبر ثابت مى‏كند، اما نكته دومى كه از اين بحث استفاده كردم اين است كه: قرآن وحى است، قرآن كتاب خداست، مربوط به بشر نيست. دو مطلب را در دو جا ديدم، دو نفر مرد عاليقدر اروپائى اسلام را پذيرفتند به دو دليل، يك نفر اسلام را قبول كرد.

گفتند: براى چه مسلمان شدى؟

گفت: براى يك آيه.

گفتند: كدام آيه.

گفت: قرآن مى‏گويد:

بَلَى قَـدِرِينَ عَلَى آ أَن نُّسَوِّى بَنَانَهُ1

ما قادريم سر انگشت بشر را دوباره درست كنيم، اين انگشت نگارى و تفاوت خطوط سر انگشت يك مطلب نو است در دنيا، قرآن چهارده قرن قبل به سرانگشت كه ملاك انگشت نگارى است تكيه كرده، اين كتاب الهى است. به اين دليل من اسلام را قبول كردم.

 

به دانشمند ديگر گفتند: تو چرا مسلمان شدى؟

گفت: به دليل يك آيه.

گفتند: كدام آيه.

گفت: قرآن مى‏گويد:

وَالشَّمْسُ تَجْرِى لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا

براى اينكه در باب ستاره‏ها كه اجرام ديگر است قرآن مى‏گويد:

 

كُلٌّ فِى فَلَكٍ يَسْبَحُونَ

همه در مدار خودشان شناورند، به خورشيد كه مى‏رسد، چون خورشيد به خاطر شدت حرارت تمام جرمش مذاب است، مى‏گويد:

 

وَالشَّمْسُ تَجْرِى

خورشيد جريان دارد چون مايع مذاب است. مى‏گويد: خورشيد جريان دارد اين آيه مواد مذاب خورشيد را مى‏گويد، اين سبب شد كه من اسلام را قبول مى‏كنم.

اين آيات قرآن است، اينها را مگر با غير از وحى مى‏شود حل كرد؟ موجود زنده از آب آفريده شده؟ جدا شدن ستارگان از يكديگر و وجود موجودات زنده در آسمان، اينها نه در كتابهاى يونان بود و نه غير يونان. اينها يك مطالبى است كه قرآن آنها را فرموده و تازه سى، چهل سال، پنجاه سال است كه دنيا آنها را فهميده است، بنابراين هم اين آيات مستند علمى قرآن است و هم براى ما مسئله طول عمر امام زمان جزء فرضيه‏ هاى علمى و روان و روشن مى‏باشد.